طاها زرین‌فر
طاها زرین‌فر

روایت طاها از پدربزرگ

4 بازدید

حالا که کلاس هشتم هستم، هر وقت به ۴ سال قبل فکر می‌کنم، لبخند روی صورتم می‌آید. آن روز یکی از قشنگ‌ترین خاطرات زندگی من شد؛ خاطره‌ای که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم. آن زمان کلاس پنجم دبستان شهید باهنر بوشهر بودم. یک روز آقای کاظمی، مدیر مدرسه، من و چند نفر از بچه‌ها را صدا زد و گفت: «برای نهم مهر، روز جهانی سالمندان، قرار است جشنی برگزار کنیم. هر دانش‌آموز با پدربزرگ یا مادربزرگش به مدرسه بیاید تا کنار هم یک روز شاد داشته باشیم.»

وقتی به خانه رسیدم، با ذوق این خبر را به مادرم گفتم؛ اما یک نگرانی داشتم. مادربزرگم آن روزها خیلی بیمار بود و نمی‌توانست از خانه بیرون بیاید. دلم گرفته بود. با خودم فکر می‌کردم شاید هیچ‌کدام نتوانند بیایند؛ اما پدربزرگ، با اینکه خودش هم حال جسمی خوبی نداشت، با همان لبخند همیشگی گفت: «طاهاجان، من حتماً همراهت می‌آیم.»

بالاخره نهم مهر رسید. در حیاط مدرسه، همه بچه‌ها در صف ایستاده بودیم و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها یکی‌یکی وارد می‌شدند. من مدام چشمم به درِ مدرسه بود. ناگهان دیدم خودرویی وارد حیاط شد. پدربزرگم، آرام و بااحتیاط از ماشین پیاده شد. قدم‌هایش آهسته بود، اما لبخندش مثل همیشه گرم و پر از مهربانی. وقتی کنارم ایستاد، احساس کردم خوشبخت‌ترین دانش‌آموز مدرسه هستم. بعد از مراسم صبحگاه، همه با هم به سالن اجتماعات رفتیم. پدربزرگ گفت: «بیا اینجا بنشینیم، کنار آقای کروبی؛ دوست قدیمی و هم‌رزم سال‌های دفاع مقدس و دوران خدمت.»

در طول مراسم، چند بار همدیگر را در آغوش گرفتیم. پدربزرگ گونه‌هایم را بوسید و من هم با افتخار دست‌های مهربانش را بوسیدم. بعد نوبت بازی‌ها و مسابقه‌ها رسید. همراه بقیه نوه‌ها و پدربزرگ‌ها کلی خندیدیم، بازی کردیم و خاطره ساختیم. من یک شاخه گل به پدربزرگ هدیه دادم و او هم با یک کتاب و یک اسباب‌بازی خوشحالم کرد.

امروز که این خاطره را می‌نویسم، مادربزرگ عزیزم به آسمان‌ها سفر کرده است؛ اما پدربزرگ هنوز بهترین دوست من است. ما در یک ساختمان زندگی می‌کنیم؛ او در یک طبقه و ما در طبقه دیگر. هر روز به هم سر می‌زنیم، با هم حرف می‌زنیم، با هم فوتبال می‌بینیم، خوراکی می‌خوریم، شوخی می‌کنیم و از کنار هم بودن لذت می‌بریم.

من باور دارم پدربزرگ‌ها فقط بزرگ‌ترهای خانواده نیستند؛ آن‌ها ریشه‌های درخت زندگی ما هستند. تا وقتی کنارشان هستیم، باید قدر لحظه‌لحظه بودن با آن‌ها را بدانیم، چون خاطره‌هایی که با آن‌ها می‌سازیم، برای همیشه در قلبمان می‌ماند.

 

 

اشتراک‌گذاری: