ادای دین جشنواره تئاتر بوشهر به «ایرج صغیری»
۱۴۰۴-۰۸-۲۵
بامدادجنوب_الهام بهروزی
«عروس ماهی» عنوان نخستین مجموعه شعری مهتاب موسوی، شاعر جوان جنوبی است که با تصویرسازیهای زنده و خیالانگیز، واکاویهای اگزیستانسیالیستی و روایتسازیهای شاعرانه، پرترهای روشن از وضعیت زن جنوبی، دریا و جغرافیای این منطقه ارائه کرده است. این مولفهها در کنار شگرد شاعری، موجب شده که «عروس ماهی» در مدت کوتاهی نگاه منتقدان ادبی جنوبی را به خود فرابخواند.
به عقیده برخی از این منتقدان، «بنیادهای اصلی این مجموعهشعر بر روانشناختی استوار شده که با وام گرفتن از نظر یونگ، فروید، لکان و کریستوا با این شعرها میتوان به یک بده بستان ادبی رسید. گویی ساحت اسطورهای شعرها بر اساس تفکرات یونگ شکل گرفته است.» خود موسوی در این خصوص میگوید: «منکر سویههای اسطورهای عناصر در ذهنم نیستم؛ مطالعاتم ناگزیر تهنشینی از کهنالگوها را در ناخودآگاهم بر جای گذاشته؛ اما باور دارم که در «عروس ماهی»، ماهی و دریا بیش از آنکه نمادهایی کتابی باشند، جاندارانی زیستهاند که در تجربه شخصی من نفس کشیدهاند و بعد بیآنکه بخواهم، پیراهن اسطوره بر تن کردهاند…»
انتشار «عروس ماهی» را دستاویزی قرار دادیم تا با مهتاب موسوی که متولد ۱۳۶۷ در بوشهر است، به گپ و گفت بنشینیم و بیشتر و ملموستر از جهان شعری او و روایتهای شاعرانهاش بدانیم. با ما همراه شوید.
در مجموعه «عروس ماهی» روایت در بسیاری از شعرها نقش محوری دارد که گرایش شما را به روایتسازی شاعرانه به رخ میکشد، برای ما بگویید روایت در شعر تا چه اندازه راهی برای اعتراف شخصی است و تا چه اندازه بستری برای اعتراض به وضعیت زیست معاصر؟
به گمان من روایت، تقطیر تجربه است؛ عصارهای که از انبوه لحظههای زیسته در حافظه میماند و اصرار میکند تا بازگو شود. من از خودم انتظار دارم متنی را که از همآمیزی تخیل و واقعیت زاده میشود، چنان پرداخت کنم که مخاطب بتواند از آن، آیینهای برای بازتاب خویش بسازد که در آن نه فقط شاعر که خود را و جهان درونش را تماشا کند. به باور من، روایت شخصی تاثیرگذار فارغ از قالب، ظرفیتی دارد برای عبور از «من» به «ما»؛ حرکتی که ادبیات را از حدیث نفس محض فراتر میبرد و به آن شأنی اجتماعی میبخشد.
در «عروس ماهی» میخواستم از زنی بگویم که خودم هستم و زنانی که زیستهام و شناختهام؛ میخواستم دریچهای بگشایم به سوی آنچه ما، در این مکان و زمان از سر گذراندهایم؛ رنجها، عواطف فروخورده و تجربههای زیستهای که کمتر به زبان آمدهاند و اما درباره اعتراض… بیتردید هر یک از شعرهای من واکنشی بوده است به پرسشهایی که پاسخی برایشان نیافتهام یا پاسخها چنان دور از دسترس و ناکافی بودهاند که ناگزیر به کلمات پناه بردهام. همواره شعر برایم ضرورتی وجودی بوده؛ تنها راه ایستادن در برابر سکوت.
با مطالعه این مجموعه با نوعی کشمکش میان میل به تغییر و احساس گناه نسبت به وضعیت موجود مواجه میشویم؛ این دوگانه در تجربه زیسته شما چگونه شکل گرفته و چگونه به زبان شعر منتقل شده است؟
این دوگانهای که طرح کردید، نه آنکه سراسر تائیدش کنم، نه آنکه یکسره رد؛ اما اگر بهعنوان یک فرض آن را بپذیرم، به گمانم دقیقا همین تنش حلنشده است که مرا به شعر کشانده. اساسا هر دوگانهای، اگر در جان شاعری رسوخ کند، میتواند به آن بیتابی خلاقهای بینجامد که شعر از آن متولد میشود. شعر در این معنا، محصول تردید است، نه یقین و اما چگونگی انتقال این اندوه فرضی به کلمات… به باور من، به ذات هنر بازمیگردد؛ هنر، بازتابی است به سمت نداشتهها. انسان خلاق در برابر فقدانها و زخمهایش میایستد، نه برای مرهمگذاشتن که برای دیدنشان و درست در لحظهای که بیتابیاش به اوج میرسد، به جای فریاد، یک تصویر میسازد، یک روایت میبافد، یک شعر مینویسد. رنج، در این فرایند، از جیغ به فرم بدل میشود.
دریا و ماهی در «عروس ماهی» حضوری پررنگ دارند؛ این دو عنصر برای شما بیشتر ریشه در زیست بومی جنوب دارند یا بهعنوان نمادهایی اسطورهای و روانی در شعر شکل گرفتهاند؟
حقیقت این است که من در شهرهای گوناگون زندگی کردهام و بهواسطه همین زیست متنوع تعلق خاطرم به زادگاهم (بوشهر) چندان پررنگ نبود؛ اما بازگشتنم به این شهر در سالهای اخیر، چیزی شبیه به یک کشف دوباره بود؛ انگار به روزگار وصل خویش بازگشته باشم. دریا در این بازگشت، برایم از یک عنصر جغرافیایی فراتر رفت و به یک آموزگار رازآلود مبدل شد. در کتاب، دریا را به «زخمی روباز» تشبیه کردهام و این تشبیه از عمیقترین لایههای آنچه بودهام، میآید؛ زخمی فراخ و عظیم که آرام است، ساکت است، اما میتواند با تو سخن بگوید و تلاطم بیافریند. البته منکر سویههای اسطورهای این عناصر در ذهنم نیستم؛ مطالعاتم ناگزیر تهنشینی از کهنالگوها را در ناخودآگاهم بر جای گذاشته؛ اما باور دارم که در «عروس ماهی»، ماهی و دریا بیش از آنکه نمادهایی کتابی باشند، جاندارانی زیستهاند که در تجربه شخصی من نفس کشیدهاند و بعد بیآنکه بخواهم، پیراهن اسطوره بر تن کردهاند.
برخی منتقدان، شعرهای این مجموعه را از بعد روانکاوانه قابل بررسی میدانند. تا چه اندازه آگاهانه از مفاهیمی مانند فقدان، ناخودآگاه یا بازگشت به خاستگاه در شکلگیری فضای شعرها بهره بردهاید؟
انتخابهایم آگاهانه بوده است، اما از مرز آگاهی چندان خبر ندارم. شعرهای «عروس ماهی» جوششی سروده شدهاند و اغلب اوقات با چند ویرایش مختصر، به شکل نهایی درآمدهاند. پس ناخودآگاه، بیشک نقشی تعیینکننده در فضاسازی این شعرها داشته است. من این درهمتنیدگی خودآگاه و ناخودآگاه را نه یک ضعف که اتفاقاً نقطه قوت میدانم و دوستش دارم. شعر ناب، به گمان من، جایی رخ میدهد که شاعر بیآنکه کمند بیندازد، اجازه بدهد چیزها از اعماق بالا بیایند و روی کاغذ آرام بگیرند. فقدان، بازگشت، مادر، دریا، زخم… اینها برای من پیشتر از آنکه مفاهیمی نظری باشند، تجربههای زیستهای بودهاند که در هیات کلمه از ذهن و زبان من بیرون زدهاند.
در بسیاری از سطرهای «عروس ماهی» نوعی جستوجو برای «خود گمشده» احساس میشود؛ این جستوجو برای شما بیشتر امری فردی است یا بازتاب تجربهای جمعی در زیست نسل امروز؟
پیشتر نیز گفتم که رسالت شاعر، به گمان من، در گروی تواناییاش برای عبور از «من» شخصی به «ما»ی جمعی است. شاعر در لایه نخست شعر، از خویش میگوید؛ از گمشدگیاش، از حیرتش، از زخمهایش؛ اما هنر او در این است که این روایت بهظاهر فردی را چنان صورتبندی کند که مخاطب در آیینه آن، تکهای از خویش را بازشناسی کند. دلم میخواست اگر روزی خود را گم کردهام، آن را چنان بنویسم که خواننده با خودش بگوید: «راست میگوید، من هم روزی گم شدم.» این بازشناسی، تجربه انسانی را غنیتر میکند و تنهایی اگزیستانسیال ما را برای لحظهای تسکین میدهد. بنابراین، جستوجوگری در این شعرها در لایه سطحی، فردی مینماید، اما در ژرفای خود، دعوتی است جمعی به پرسشگری از خویش و از وضعیتی که نسل ما در آن به سر میبرد.
در شعرهای این مجموعه، راوی اغلب انسانی مسئلهمند است که با محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی درگیر میشود. این صدا تا چه اندازه بازتاب تجربه شخصی شماست و تا چه اندازه یک صدای نماینده برای زنان شاعر جنوب؟
دشوار است که شاعری با کتاب نخستین، مدعی نمایندگی نسلی یا جنسیتی شود؛ اما بیپرده میگویم که این شعرها، از تجربه زیسته خود من برآمده است. همواره با کلیشههای جنسیتی، محدودیتهای تحمیلی و تبعیضهای گوناگون اجتماعی و فرهنگی درگیر بودهام؛ اینها دغدغههای انتزاعی نبودهاند که در تاروپود زندگیام تنیده شدهاند. همیشه خواستهام دربارهشان حرف بزنم، بنویسم یا کاری برای مقابله انجام بدهم. با نوشتن، میخواستم در یک روایت شاعرانه، رنج زنی را ثبت کنم که در چارچوبهای ازپیشتعیینشده گیر افتاده و نفس میکشد. این صدا، اگرچه از حنجره من بیرون آمده، اما میتواند پژواک صداهای دیگری نیز باشد که کمتر شنیده شدهاند.
از بعد زبانی، شعرهای شما در عین خلاقیت کمتر به گسست کامل از ساختارهای معنا و زبان متعارف گرایش دارند؛ آیا این انتخاب آگاهانه برای حفظ پیوند با مخاطب است یا نتیجه مسیر طبیعی زبان شعری شما؟
سبکی از شعر آزاد که در آن گسست کامل از ساختارهای معنا و زبان رخ میدهد، یک سلیقه شعری است که به آن احترام میگذارم، اما سلیقه من نیست. من دلم میخواهد ساده بنویسم و این سادگی، محصول یک انتخاب کاملا خودآگاه نیست؛ شاید یک انتخاب دوسویه باشد؛ از طرف من و از طرف حرفی که میخواهد از من به من گفته شود. زبان، در این معنا نه یک ابزار در خدمت شاعر، که یک همکار است. مخاطب هم برایم مهم است؛ میخواهم شعرم از جنس زندگی او، از جنس دیدهها و زیستههایش باشد. به گمان من، شعر باید بتواند پیش از آنکه غریبهای فاخر باشد، همسفری آشنا باشد.
در این مجموعه، تفاوت محسوسی میان شعرهای کوتاه و شعرهای بلند دیده میشود. خودتان کدام فرم را برای بیان جهان شعریتان مناسبتر میدانید و چرا؟
من شاعر شعرهای بلندم. به قول بوشهریها، «رُوات کشیدن» را دوست دارم؛ پرداختن حوصلهمند یک روایت، گشودن فضا و راه دادن مخاطب به درون جهان شعر. غالب شعرهای کوتاهم نیز در اصل شعرهایی بلند بودهاند که شاخ و برگهای اضافیشان را زدهام و ناگهان دیدهام که به کوتاهی گراییدهاند. شعر کوتاه ناب را بسیار کم سرودهام. گویی ذهن من در بستر روایت است که تنفس میکند و مجال کشف مییابد.
در شعرهای بلند «عروس ماهی» نوعی حرکت میان تصویرها و موقعیتهای متغیر دیده میشود. این شکل از لحنگردانی و جابهجایی زاویه دید چگونه در روند نوشتن شعر برای شما شکل میگیرد؟
این سوال مرا به تأمل در فرایندی دعوت میکند که به دشواری از آن آگاهم. مثل این است که بپرسید «چگونه خواب میبینید؟» من ناخودآگاه از زاویههای گوناگون به ایدهای که ذهنم را درگیر کرده نگاه میکنم؛ گاهی راوی میشوم، گاهی تماشاگر و گاه حتی در میانه شعر دیالوگی برپا میکنم؛ اما این جابهجاییها محصول یک برنامهریزی مشخص نیست. بیشتر یک پردازش ذهنی ناخودآگاه است؛ شبیه رقصیدن. رقص را بلدی؛ اما نمیتوانی منطق گامها و هماهنگی حرکاتت را تقطیع و تشریح کنی. شعر نیز برای من چنین است؛ جریانی که باید به آن اعتماد کرد.
در برخی شعرهای این کتاب، رابطه سوژه و ابژه دچار تغییر میشود و اشیا یا عناصر طبیعی به نوعی کنشگر تبدیل میشوند. این شیوه نگاه چه نسبتی با جهانبینی شعری شما دارد؟
در سطری از همین کتاب نوشتهام: «و خانه/ درهمریختگیاش را در اثاثیه پنهان میکرد.» من گاهی عمیقا فکر میکنم اشیا، مکانها و تمام آنچه بیجان میپنداریم، مشغول فریبدادن ما هستند و ما را چون سوژههایی سرگردان، در دل خویش تجربه میکنند. چه کسی گفته است که این ماییم که آنها را به کلمات درمیآوریم؟ شاید این آنهایند که در نوعی شعر و روایت خاموش، ما را در جهان خودشان بازگو میکنند. این واژگونی نگاه، در هسته جهانبینی شعری من جا دارد؛ فروتنانه پذیرفتن اینکه جهان نیز ما را تماشا میکند و شاید شعر گفتن، تنها پاسخ ماست به این نگاه خاموش هستی.
شعر جنوب در سالهای اخیر بیش از گذشته در فضای شعر معاصر ایران دیده میشود. به نظر شما تجربه زیست در جنوب چه امکانات زبانی و تصویری خاصی به شعر میبخشد؟
جنوب، بهواسطه همجواری با دریا و جغرافیای ویژهاش، همواره سرزمین حادثهها بوده است؛ از جنگ و استعمار گرفته تا اندوه جاشوهایی که به افق زدند و هرگز بازنگشتند. این تاریخ انباشته از فقدان، در تاروپود عناصر طبیعی و فرهنگی اینجا نشسته است. کافی است غروبهای دریا را در نظر بیاورید یا آن نخلهای بهردیفایستاده را که به سربازانی میمانند در انتظار. این تصویرها برای من هرگز تکراری نمیشوند؛ هر یک جهانی از حرف و کلمه و خیال در خود دارند. زنانی که لالاییهایشان به شروه پهلو میزند، موسیقی که از دل رنج برمیآید و بسیاری المانهای دیگر… همه نشان از توجه ویژه ما در جنوب به مصائب زندگی دارد. اینها پیشزمینهای میشود تا نگاه ما به زندگی، از سطح یک زیست صرفا عادی فراتر رود. ما در این اقلیم، فرصت داریم تا تجربههای انسانی و عاطفیمان را بهواسطه عناصر طبیعی تصویر کنیم و از این راه، به آنها عمقی ببخشیم که از محدوده یک روایت شخصی فراتر میرود.
اگر «عروس ماهی» را نقطهای در مسیر شاعری خود بدانید، فکر میکنید در کتابهای بعدی بیشتر به سمت گسترش روایت و ریسکپذیری زبانی حرکت خواهید کرد یا به سمت فشردگی و ایجاز بیشتر در شعر؟
من آدم ریسکپذیری در زبان شعری نیستم و این را نه از سر احتیاط، که از سر یک باور میگویم. شعر برای من فضایی میسازد که در آن مجالی برای خودبودگی بینقاب داشته باشم. از این رو، ترجیح میدهم بیآنکه دست به ساختارهای اصلی زبان ببرم، بنویسم؛ یعنی همانگونه که میاندیشم و سخن میگویم. البته ایجاز و فشردگی را تا جایی میپسندم که از عاطفه اثر کم نکند. ناگزیرم به یاد داشته باشم که مخاطب امروز، غوطهور در محتواهای کمارزش و شتابزدگی مجازی، تشنه ارتباطی عمیق و درعینحال فشرده است. پس شاید مسیر، نه گسست کامل از روایت باشد و نه تقطیع مفرط؛ شاید مسیر، یافتن آن نقطه طلایی باشد که در آن روایت، بیآنکه نفسش تنگ شود، هرس میشود و از شاخ و برگهای زائد میرهد تا هسته اصلی تجربه را برهنه و تابناک پیش چشم بگذارد.
نظر خود را بنویسید
نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.