از دل خاک بوشهر تا سکوی جهانی «تکنوفست»
۱۴۰۴-۰۸-۰۵
بامداد جنوب: روایت آتریسا کاید نظامی؛ دانشآموز کلاس ششم از مادربزرگش را در ادامه میخوانیم: تابستان سال گذشته، درست بعد از تمام شدن مدرسه، آرزویی در دلم داشتم؛ دوست داشتم به شیراز، شهر شعر و خاطره، سفر کنم. یک روز این خواسته را با مامان عارفه در میان گذاشتم و گفتم که دلم میخواهد مادربزرگ عزیزم، مامان شهربانو، هم در این سفر کنارمان باشد. خوشبختانه همه استقبال کردند و خیلی زود مقدمات سفر فراهم شد.
صبحی زود، پس از صرف صبحانه، همراه داییجون، مامان عارفه و مامان شهربانو از بوشهر راهی شیراز شدیم. وقتی نزدیک ظهر به شیراز رسیدیم، مادربزرگ پیشنهاد داد پیش از هر کاری به حرم مطهر شاهچراغ برویم. همه با خوشحالی پذیرفتند. در فضای معنوی حرم، کنار مامان شهربانو که چادر نماز زیبایش را به سر داشت، نماز خواندم و احساس آرامش و خوشبختی عجیبی داشتم.
بعد از زیارت، به رستورانی رفتیم که مامان عارفه از قبل آدرس آن را پیدا کرده بود. آنجا غذای معروف شیراز، یعنی کلمپلوی شیرازی، سفارش دادیم و پس از صرف ناهار به محل اقامتمان رفتیم. روزهای اقامت ما در شیراز پر از شادی و خاطرات شیرین بود. در آرامگاه حافظ، مادربزرگ برایم فال حافظ گرفت و با لبخند، شعرهایش را برایم خواند. عصر همان روز در کنار دروازه قرآن نشستیم و چای نوشیدیم. در بازار وکیل نیز گشتوگذار کردیم و برایم یک دامن زیبا خریدند که هنوز هم با دیدنش یاد آن سفر میافتم.
یکی از هیجانانگیزترین روزها، بازدید از تخت جمشید بود. ظهر زیر سایه درختان سفره پهن کردیم و در کنار خانواده، غذایی ساده اما بسیار لذتبخش خوردیم.
شب آخر، مامان شهربانو گفت: «حالا که فردا به بوشهر برمیگردیم، باید برای نوه گلم فالوده شیرازی بگیریم.» و همین کار را هم کرد. آن سفر، بهترین سفر دوران کودکی من بود؛ سفری که در کنار داییجون، مامان عارفه و مادربزرگ مهربانم، مامان شهربانو، تجربه کردم. خاطرات آن روزهای زیبا هنوز در قلبم زنده است و مطمئنم هرگز آنها را فراموش نخواهم کرد.
نظر خود را بنویسید
نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.