حذف ادبیات عامهپسند به تضعیف فرهنگ مطالعه میانجامد
بامدادجنوب_الهام بهروزی
رمانهای عامهپسند، بیآنکه داعیه ادبیات متعالی داشته باشند، در چند دهه اخیر نقشی تعیینکننده در شکلگیری عادت کتابخوانی در جامعه ایرانی ایفا کردهاند. این آثار، بهویژه در دهههای ۷۰ و ۸۰، با زبانی ساده، روایتهایی خطی و تمرکز بر مناسبات عاطفی و خانوادگی، توانستند بخش گستردهای از مخاطبان غیرحرفهای را به بازار کتاب بازگردانند؛ مخاطبانی که پس از سالها محدودیت و گسست فرهنگی، بار دیگر با کتاب آشتی کردند. انتشار گسترده آثار نویسندگانی چون فهیمه رحیمی، نسرین ثامتی، زهرا اسدی، م. مودبپور، ر. اعتمادی و…، نهتنها به رونق بازار نشر انجامید، بلکه نوعی «جامعه مخاطب» را شکل داد که کتاب را بهمثابه کالایی در دسترس و روزمره بازشناخت.
در این میان، هرچند رمانهای عامهپسند همواره با نقدهایی جدی درباره کلیشهسازی، سادگی ساختار و فقدان عمق زیباییشناختی روبهرو بودهاند، اما نمیتوان نقش آنها را در گسترش فرهنگ مطالعه و ارتقای سواد روایی نادیده گرفت. این آثار، خواهناخواه، بخشی از حافظه فرهنگی و تجربه زیسته طبقه متوسط و فرودست شهری را در خود ثبت کردهاند و از این لحاظ، قابل تامل و بررسی هستند.
در همین زمینه، مهدی انصاری، نویسنده و منتقد ادبی، بر این باور است که رمانهای عامهپسند را نباید صرفا بهعنوان «سطحی نازل از ادبیات»، بلکه باید بهمثابه «دروازه ورود به جهان روایت» در نظر گرفت؛ آثاری که در تاریخ ادبیات جهان و ایران، نقشی بنیادین در مخاطبسازی و تداوم عادت خواندن داشتهاند. با شنیدن این دیدگاه، گفتوگویی را با او درباره رمانهای عامهپسند، مسیر تحولی آنها و نقشی که در شکلدادن به جامعه کتابخوان، هم در جهان و هم در ایرانایفا کردهاند، انجام دادهایم؛ گفتوگویی که میکوشد فراتر از دوگانه نخبهگرا/ عامهپسند، به فهمی تحلیلی از این گونه پرمخاطب ادبی دست یابد.
اگر رمان عامهپسند را نه بهمثابه «سطحی از ادبیات» بلکه بهعنوان «دروازه ورود به جهان روایت» در نظر بگیریم، این ژانر تا چه حد در شکلدادن به عادت خواندن و تداوم آن در مخاطبان غیرحرفهای موفق بوده است؟
اگر رمان عامهپسند را اثری بدانیم که تمامی اقشار جامعه آن را میخوانند، بیتردید این گونه ادبی اصلیترین و مهمترین سهم را در شکلدادن به عادتهای خواندن و ساخت جامعه مخاطب کتاب بر عهده دارد. رمانهای نویسندگانی چون داستایوفسکی، دیکنز، بالزاک و تقریباً تمام نویسندگان قرن نوزدهم، نخست در قالب پاورقی -که مهمترین شکل انتشار ادبی آن دوره بود- منتشر شدند. بنابراین سهم اصلی «کتابخوانکردن» جامعه بر دوش ادبیات عامهپسند است.
آیا میتوان میان «جذب مخاطب» و «پرورش ذائقه ادبی» در رمانهای عامهپسند تمایز قائل شد یا این دو الزاماً در تعارض با یکدیگرند؟
از دید من، باید میان «جذب مخاطب» و «پرورش ذائقه ادبی» تمایز قائل شد؛ چون دو امر متفاوت اما بههمپیوسته هستند. جذب مخاطب یکی از شگردهای نویسندگی است و میتواند شامل انواع توصیف، فضاسازی، طنز، اروتیسم، خشونت و… باشد که در هر ژانر، شکل و کارکردی متفاوت دارد. برای نمونه، مخاطبشناسی و شیوههای جذب مخاطب در ادبیات کودک و نوجوان، بهمراتب خلاقانهتر و حساستر است.
در مقابل، پرورش ذائقه به کیفیات فرمی و روایی رمان بازمیگردد و بهنوعی با پسند زمانه و تحولات هر دهه نیز پیوند دارد. بدیهی است برآمدن ژانرها و پرورش ذائقه ادبی، رابطهای مستقیم با یکدیگر دارند. ادبیات پلیسی-جنایی انگلستان و زیرگونههای آن، همچنان مخاطب دارد؛ همانگونه که امروز در ژاپن و ایسلند، گونههای مختلف ادبیات جنایی به پرورش ذائقه کتابخوانان انجامیدهاند. حتی در آرژانتین شاهد تلفیق ژانر کارآگاهی با متون پیشینی از جمله آثار بورخس هستیم؛ مانند رمان «دانشکده» اثر پابلو دِ سانتوس یا «بورخس و اورانگوتانهای ابدی» نوشته لوئیس فرناندو وریسیمو.
به نظر شما مهمترین نقاط قوت رمانهای عامهپسند از حیث روایت، شخصیتپردازی و تعلیق کدامند و این عناصر چگونه به موفقیت تجاری و فرهنگی آنها منجر میشوند؟
بهنظر میرسد سادگی در زبان، روایت و بازنمایی، کلید موفقیت رمانهای عامهپسند است. تعلیق، فرمهای عاشقانه ترکیبی و روابط عشقی با اضلاع متعدد، از شاخصههای این نوع ادبیاند. همه این عناصر به شکلی ساده و روان روایت میشوند؛ بهگونهای که خواننده مجبور نیست برای درک ارتباطهای پیرنگی یا کشف لایههای استعاری، بارها به عقب بازگردد.
ضعفهای ساختاری، زبانی و مضمونی رمانهای عامهپسند را در کدام سطوح میتوان شناسایی کرد و آیا این ضعفها ذاتی ژانرند یا محصول شرایط تولید و بازار؟
ببینید در اغلب این آثار ضعفهایی مشهود است. این رمانها عموماً چندلایه نیستند و نمیتوانند بازتابی عمیق از شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه باشند. از بعد زیباییشناسی نیز جایگاهی ماندگار در تاریخ ادبیات نمییابند؛ چراکه اساساً با چنین ادعایی نوشته نشدهاند. در این آثار، نه شالودهشکنی دیده میشود و نه بازیگوشی با عناصر روایی.
موفقیت این رمانها را میتوان به تولید انبوه یک کالا تشبیه کرد؛ کالایی سهلالوصول که در خانه هر فردی از هر طبقهای یافت میشود. این ضعفها، ضعفهایی کلیاند و به ژانری خاص محدود نمیشوند؛ در هر ژانری، انبوهی آثار متوسط و ضعیف در برابر شمار اندکی آثار جدی و ماندگار قرار میگیرند.
در این میان، دیدگاههای متفاوتی در باب ادبیات عامهپسند مطرح بوده و هست که یکی از آنها دیدگاه متیو آرنولد درباره پیوند این نوع ادبیات با طبقه کارگر و لزوم کنترل فرهنگی از سوی اقلیت نخبه است. به نظر شما، این دیدگاه را تا چه حد میتوان بازتاب نگرانیهای طبقاتی قرن نوزدهم دانست و آیا این نگاه امروز همچنان قابل دفاع است؟
همانطور که اشاره کردید متیو آرنولد، نماینده نگاه نخبهگرایانهای است که ادبیات عامه را نشانه سقوط جامعه میداند. او طبقه کارگر را خشن، زمخت و نیمهمتمدن میبیند و معتقد است با زوال طبقه اشراف، باید طبقه= متوسط آموزش ببیند تا از این طریق، طبقه کارگر نیز متمدن و قابلکنترل شود. این نگاه امروز در همان جامعه انگلستان مردود است. در این اثنا، در کنار رسانههای حزب کارگر، شاهد تولد «الیور تویست» هستیم؛ روایت کودکی کار که در دل پلشتیهای لندن میکوشد زنده بماند. همچنین ادبیات دیاسپورای انگلستان -با تمرکز بر مهاجران و کارگران آفریقایی، خاورمیانهای و آمریکای لاتین- جایگاهی پررنگ دارد. شکلگیری ادبیات پستمدرن نیز تا حدی نتیجه شکستن همین پارادایم نخبهگرای مدرن است.
از دید شما حذف یا طرد رمان عامهپسند از سوی نهادهای نخبهگرا به تضعیف فرهنگ مطالعه منجر میشود یا به پالایش و ارتقای ادبیات؟
بیتردید حذف ادبیات عامهپسند به تضعیف فرهنگ مطالعه میانجامد. ابتدا باید جامعهای کتابخوان ساخت و سپس آن را به سوی ادبیات جدیتر سوق داد. از سوی دیگر، میان ادبیات نخبهگرا و عامهپسند، نوعی بدهبستان در سطح تکنیکهای روایی وجود دارد؛ به این معنا که تکنیکی خاص، پس از تکرار و تکثیر، به شگردی عامهپسند تبدیل میشود. ببینید اصل نقاشی مونالیزا در موزه لوور است، اما نسخه کپی آن را میتوان در هر خانهای یافت. بنابراین ادبیات عامه، همانگونه که بر شعر شاعرانی چون شاملو تأثیر گذاشته و حتی به شکلگیری «کتاب کوچه» انجامیده، بستری حاصلخیز برای رشد گونههای دیگر ادبی فراهم کرده است.
در این میان، منتقدان پستمدرن با پذیرش رمانهای عامهپسند بهعنوان بخشی از فرهنگ عامه، چه تغییری در مرز میان «ادبیات جدی» و «ادبیات سرگرمکننده» ایجاد کردند؟
به عقیده من، هر جنبش ادبی و هنری، دالانها و زوایای تازهای میگشاید که پیشتر امکان بروز نداشتهاند. پستمدرنها در برخی آثار موفق شدند پلی میان ادبیات جدی و عامهپسند ایجاد کنند، هرچند همه این آثار از بنیانهای فلسفی و اندیشهای استوار برخوردار نیستند. برخی، بهویژه در آمریکا، واکنشی به جریانهای سیاسی و اجتماعی روز بودهاند. آثاری چون «سلاخخانه شماره پنج» کورت ونهگات، سیاستهای آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، نظام آموزش و بیمه را به نقد میکشند و در «گهواره گربه» یا «سیرنهای تایتان»، به سلاحهای کشتار جمعی، محیطزیست و مضامین علمی- تخیلی پرداخته میشود. در این روند، مرزها گاه به هم نزدیک و اغلب مغشوش شدهاند و در جهان هایپرتکستها و مولتیژانرها، مرزبندیهای کلاسیک کارکرد پیشین خود را از دست دادهاند.
از نگاه منتقدان پستمدرن، آیا ارزش رمان عامهپسند در محتوای آن است یا در کارکرد اجتماعی و بینامتنیاش با رسانهها و فرهنگ مصرفی؟
بیشک جهتگیری این جریانها بهسوی فرهنگ مصرفی است. اگر پستمدرنیسم را زاده فرهنگ سرمایهدارانه آمریکا بدانیم، ارزش کالایی فرهنگ اهمیتی ویژه مییابد. در این فضا، محتواهایی ارزشمند تلقی میشوند که خوراک جامعه مصرفی باشند؛ هرچند کارکرد اجتماعیشان لزوماً اثرگذار نباشد. در چنین شرایطی، دیدهشدن یک اثر مستقل دشوار است؛ همانگونه که سینمای مستقل آمریکا در برابر کمپانیهای عظیم هالیوود همواره در تقلا بوده، نمونهاش آثار هال هارتلی است.
پس نمونههای موفق جهانی رمانهای عامهپسند (مانند آثار آگاتا کریستی، دن براون یا استیون کینگ) چگونه توانستهاند میان روایت عامهپسند و کیفیت ادبی نوعی تعادل برقرار کنند؟
ببینید همه آثار عامهپسند را نمیتوان در رده ادبیات زرد قرار داد. آگاتا کریستی، بانوی جنایت، با نزدیک به دویست اثر پلیسی، باستانشناسی خبره بود که جهان را گشت و حتی به ایران و شهر تاریخی سیراف سفر کرد. دن براون متخصص آیینهای مسیحی و انجمنهای مخفی است و استیون کینگ پژوهشگری جدی در حوزه جنایت. ژانرها در پاسخ به نیازهای جوامع و در پیوند با زیستبوم مردمانشان شکل گرفتهاند؛ مانند ژانر وسترن که در بستر مهاجرت و تاریخ آمریکا زاده شد و هنوز در ادبیات و سینما کارکرد دارد. حتی نویسندهای پستمدرن چون ای.اِل. دکتروف، با آثاری مانند رگتایم و بیلی باتگیت، وسترنهایی خوشخوان و عامهپسند خلق کرده است. این نویسندگان ذائقه عامه را در طول زمان ساخته و پرورش دادهاند؛ البته این مسیر یکطرفه نبوده و مخاطبان نیز بر نویسندگان اثر گذاشتهاند.
این نویسندگان چه نقشی در گسترش سواد روایی و عادت مطالعه در جوامع خود ایفا کردند؟
این نویسندگان توانستند ذائقه ادبی زمانه خود را پرورش دهند و عادتهای متنوع مطالعه و جامعهای کتابخوان بسازند؛ جامعهای که کتاب میخواند، بیتردید جامعهای ناموفق نخواهد بود. رویدادهای ادبی در خلأ شکل نمیگیرند. زمانی که ژانرها کارکرد خود را از دست میدهند، با نوزایی دوباره به جامعه بازمیگردند و این روند به گسترش «سواد روایی» میانجامد. مجموعه هری پاتر نیز محصول چنین پیشینهای است.
در ایران وضع به چه شکل در این ژانر پیش رفت؟
در ایران، ماجرا بهگونهای دیگر رخ داده است. در دوره مشروطه، همزمان با پوستاندازی جامعه بهسوی مدرنیته، رمان ایرانی متولد میشود. مخاطب ایرانی ابتدا از مسیر ترجمه با رمان عامهپسند آشنا میشود. پژوهشگران چهار دوره برای رمان عامهپسند ایرانی پیشنهاد کردهاند: از ۱۲۸۷ تا ۱۳۲۰، از ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، از ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ و از ۱۳۵۷ تاکنون. این روند در دورانی شکل میگیرد که جامعه در پی حرکت بهسوی دموکراسی است. شاید بتوان با استناد به پژوهشهای کامران سپهران و مفهوم «تئاترکراسی»، اصطلاح «رمانکراسی» را نیز برای ادبیات داستانی آن دوره پیشنهاد داد.
در این میان، کارشناسان دو گونه اصلی در رمان عامهپسند ایرانی شناسایی کردهاند؛ رمان تاریخی عامهپسند که با آثاری چون شمس و طغرا (۱۲۸۷)، عشق و سلطنت یا فتوحات کوروش کبیر (۱۲۹۳) و دامگستران یا انتقامجویان مزدک (۱۲۹۸) آغاز میشود. حدود بیست رمان تاریخی میان سالهای ۱۳۰۰ تا ۱۳۲۰ منتشر شدهاند که جهتگیری غالب آنها تاکید بر ملیگرایی و شکوه گذشته ایران است.
در مجموع، در ادبیات ایران، برخلاف آنچه در ادبیات ژنریک جهان میبینیم، شاهد تولد پیوسته ژانرها و نوزایی طبیعی آنها نیستیم. انقطاعهای مکرر تاریخی و فرهنگی باعث شده نتوانیم ژانرهای متعارف و پایدار بیافرینیم. هنوز روشن نیست آیا میتوان ادبیات کافهای یا آشپزخانهای را بهعنوان ژانر به رسمیت شناخت یا نه. نکته مهمتر آن است که خلاقیتهای روایی در آثار عامهپسند فارسی چندان به چشم نمیخورد؛ ساختارهای روایی این آثار اغلب از پیش معلوم و شناختهشدهاند و کمتر با ساختارشکنی مواجه میشویم. این در حالی است که در ادبیات ژنریک جهان -برای مثال در ادبیات پلیسی- جنایی ژاپن، ایسلند یا آرژانتین- همواره با گسترش و بازتعریف قواعد ژانر روبهرو هستیم.
نویسندگانی چون فهیمه رحیمی، م. مودبپور، نسرین ثامنی و زهرا اسدی که در دورهای با انتشار آثار متعدد به رمان عامهپسند در بازار کتاب رونق دادند، تا چه حد توانستند نیازهای عاطفی، اجتماعی و تخیلی مخاطبان خود را بازنمایی کنند؟
این نویسندگان در دهه هفتاد و پس از آن، نقش مهمی در کتابخوانکردن مخاطب ایرانی ایفا کردهاند. تیراژ بالای آثارشان نشاندهنده بازتاب نیازهای عاطفی و اجتماعی جامعه ایران در آن دوره است. در دهه شصت، هرگونه بازنمایی عشق ممنوع و به حاشیه رانده شده بود؛ بنابراین در دهه هفتاد، سخنگفتن از عشق، آن هم در سادهترین شکل و با فرمولهای از پیش موجود، بهطور طبیعی به جذب مخاطب انجامید. با این حال، در بازنمایی نیازهای تخیلی مخاطب ایرانی از طریق این آثار تردید دارم و بعید میدانم از دل آنها، رمانهایی خلاقانه و نوآورانه متولد شده باشد.
آیا موفقیت این نویسندگان بیشتر مرهون همذاتپنداری عاطفی مخاطب است یا سادگی زبان و روایت خطی آثارشان؟
هر دو عامل مؤثرند. ویژگی اصلی رمان عامهپسند در سادگی آن است؛ چه در شخصیتپردازی، چه در پیرنگ و چه در زبان و شیوههای روایت. بخشی از اقبال این آثار نیز به پسند زمانه و شرایط حاکم بر جامعه بازمیگردد.
به نظر شما جریان رمانهای عامهپسند تا چه اندازه به تثبیت کلیشهها در روایت عشق، خانواده و جنسیت دامن زده و تا چه حد امکان بازخوانی انتقادی آن وجود دارد؟
به نظر من، میان ادبیات عامهپسند و کلیشهسازی رابطهای دوطرفه وجود دارد. هر دو از یکدیگر تغذیه میکنند و همزمان یکدیگر را میسازند. با این حال، امکان بازخوانی انتقادی این آثار وجود دارد؛ همانگونه که باید امکان بازخوانی انتقادی هر متنی فراهم باشد. برای نمونه، مقالهای خواندهام که رمان پنجره فهیمه رحیمی را از حیث مؤلفههای رمان عامهپسند دوره ویکتوریایی بررسی کرده و نسبت آن را با مفهوم «صنعت فرهنگ» سنجیده است. این نوع خوانشها ممکن است و ضرورت دارند.
با این توضیحات، آیا میتوان رمانهای عامهپسند فارسی را بهعنوان اسناد فرهنگی بازتابدهنده دغدغههای طبقه متوسط و فرودست در دهههای اخیر شناخت و دانست؟
بله. رمانها بسیار بهتر از تاریخ از بالا میتوانند حالوهوای جامعه را بازتاب دهند؛ هر طبقهای از جامعه. چه کسی بهتر از بالزاک توانسته زنان، روابط و مناسبات اجتماعی فرانسه قرن نوزدهم را در رمانهایش منعکس کند؟ بالزاک تصویری رئالیستی از ساختارهای اجتماعی فرانسه ارائه میدهد که بارها و بارها موضوع خوانش منتقدان و فیلسوفان بوده است. از همینرو، میتوان جریانها و مناسبات اجتماعی ایران را در دهههای مختلف از خلال رمانها، بهویژه رمانهای عامهپسند و رئالیستی ردیابی کرد.
در این میان، بازار نشر، سانسور و رسانههای عامهپسند در شکلدهی به محتوای این رمانها تا چه اندازه نقشی تعیینکننده داشته است؟
این امر بدیهی است که در جامعه ما سانسور وجود دارد و همین امر حد و حدودی برای نویسنده تعیین میکند. در هر دوره، این خط قرمزها گاه بر اساس سلایق شخصی اعمال شدهاند. با این حال، نقش بازار و رسانهها نیز بیشک اساسی است. بسیاری از نویسندگان، به دلایلی که گفته شد، از پیش خط قرمزهای ذهنی برای خود تعریف میکنند؛ اما با گسترش شبکههای اجتماعی و اینترنت، سانسور بهتدریج رنگ میبازد. امروز نویسندگانی هستند که آثارشان را بدون سانسور در بستر اینترنت منتشر میکنند و حتی با پدیده انتشار سامیزدات نیز روبهرو هستیم. بهطور کلی، اینترنت مرزها و خط قرمزها را درنوردیده و این موضوع میتواند زمینهساز پژوهشهای گسترده و مستقل باشد.
آیا امکان گذار نویسندگان عامهپسند به ادبیات موسوم به «جدی» وجود دارد، یا این دو قلمرو در عمل دیواری نامرئی میان خود دارند؟
این امکان وجود دارد و نمیتوان آن را رد کرد، اما آن «دیوار نامرئی» که به آن اشاره میشود، بهنظر من چندان هم نامرئی نیست؛ بلکه کاملا مرئی و آشکار است. این حرکت را میتوان بهویژه در نویسندگان کشورهای کمونیستی مشاهده کرد؛ هرچند مسیر معکوس آن نیز وجود دارد؛ یعنی حرکت از ادبیات سیاسی بهسوی ادبیات عامهپسند.
ادبیات جدی معمولاً در تقابل با قدرت و نظم موجود قرار میگیرد، در حالی که ادبیات عامهپسند اغلب بیخطر و سرگرمکننده است. منتقدان مکتب فرانکفورت، ادبیات عامهپسند را بخشی از «صنعت فرهنگ» میدانند که از سوی نظام سرمایهداری بر طبقه کارگر تحمیل میشود و به پذیرش باورهای رایج، همرنگی با جماعت و ترویج اخلاقیات بورژوایی میانجامد. از این رو، درست یا نادرست، حتی نویسندهای مانند مارکز نیز گاه «بازاری» قلمداد شده است.
در نهایت، منتقد ادبی امروز باید با رمان عامهپسند چگونه مواجه شود؟ با طرد کردن، تساهل، یا خوانش انتقادی و تحلیلی؟
بیتردید باید با خوانشی تحلیلی و انتقادی به سراغ این آثار رفت تا از لغزش رمانهای عامهپسند بهسوی ادبیات مبتذل و زرد جلوگیری شود. چند روز پیش از یکی از دوستان پرسیدم آخرین بار چه زمانی بوده که خواندن کتابی را آغاز کرده و نتوانسته آن را تا پایان زمین بگذارد؛ پاسخی نداشت. به او گفتم ولی من لذتی که از خواندن آثار آگاتا کریستی تجربه میکنم، همچنان برایم تداوم دارد.
نظر خود را بنویسید
نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.