«جغرافیای جنوب» پر از شاکلههای دراماتیک است
۱۴۰۴-۰۶-۱۷
بامدادجنوب_رضا شبانکاره
۲۶ بهمن مصادف با سالروز مردی از جنس دانش، ادب و تعهد است؛ محمد بهمنبیگی که نامش با رنج راه، با سیاهی چادر ایل و با روشنایی چراغ مدرسه گره خورده است. او از تبار اندیشمندانی بود که آموزش را نه شعار، که مسئولیتی انسانی میدانست و قلم را در خدمت فهم زندگی، فرهنگ و کرامت انسان به کار گرفت. مردی که زمانهاش را شناخت و پیش از آنکه تاریخ از او بخواهد، به وظیفهاش پاسخ داد.
بهمنبیگی فقط بنیانگذار آموزش عشایر نبود؛ او روایتگر روح ایل، حافظ عرف و عادت و معلمی بود که ادبیات را با تجربه زیسته درآمیخت. امروز کتابهای از «عرف و عادت در عشایر فارس» تا «بخارای من ایل من»، نه فقط خاطره که مکتبی فکری هستند که هنوز میتوانند راه را به کسانی نشان دهند که دل در گرو پیشرفت، هویت و آبادانی ایران دارند.
بهمنبیگی، نویسنده و فعال فرهنگی متولد ۲۶ بهمنماه در سال ۱۲۹۸ و درگذشته ۱۱ اردیبهشتماه ۱۳۸۹ است. از بهمنبیگی کتابهایی همچون «بخارای من ایل من»، «اگر قرهقاج نبود»، «به اجاقت قسم»، «طلای شهامت»، «عرف و عادت در عشایر فارس» و… منتشر شده و به یادگار مانده است.
افروز جهاندیده، نویسنده، ویراستار و پژوهشگر حوزه ادبیات که خود از اهالی فارس و ترک قشقایی از طایفه عمله است، بر این باور است که کتابهای بهمنبیگی در زمان خودش سبک نوینی داشتهاند. نزدیک به سبک و روش «رسول پرویزی» است که اتفاقا دوست بهمنبیگی هم بوده است.
جهاندیده که خود دستی بر قلم دارد و آثار چندی نظیر «زنی که صدای انقباض موهایش را میشنید» (دوات معاصر، ۱۳۹۷)، «گِنا؛ گروه نجات انسانیت» (آرنا، ۱۴۰۰)، «دوزخ تنهایی» (مهرودل، ۱۴۰۰)، و رمان «سهیلآ» (مهری، ۱۴۰۱) را راهی بازار کتاب کرده است. افزون بر این، یک داستان او به نام «مار» در مجموعهای به نام «لحیاه عادیه (نافذه علی القصه الایرانیه المعاصره)» (مهری، ۲۰۲۵) به کوشش «فرهاد کشوری» و مترجمی «علیرضا المطوری» به عربی ترجمه شده است. جدیدترین کتاب وی پژوهشی است به نام «قوشابولاق» که افسانههای قشقایی را با رویکردهای نقد نوین بررسی کرده، اما شوربختانه تاکنون اجازه انتشار نیافته است.
او در کنار داستاننویسی، مطالعات عمیقی در خصوص بهمنبیگی داشته و دارد، از همینرو، به بهانه سالروز تولد محمد بهمنبیگی با جهاندیده به گفتوگو نشستهایم که ماحصل آن در ادامه میآید.
نخست بگویید آثار برجامانده و منتشرشده از «محمد بهمنبیگی» را در چه ژانر داستانی و سبک و سیاقی میتوان دستهبندی و تحلیل کرد؟
طبیعتا یک فرد اهل فرهنگ و ادب (نویسندگان و شاعران) یا اهل هنر (نقاشان و تجسمیکارها و…) در یک گروه صنفی و سنخی مشخص جا میگیرد. بنابراین در این زمینه میتوان گفت که مثلاً فلان شخص یک نویسنده و فلانی یک شاعر یا مجسمهساز است؛ اما بعضی افراد و اشخاص هستند که از چارچوب دستهبندیها فراترند و در هر گروه و جرگهای که قرار بدهیم، باز خصلت و هنری از آنان جا میماند. محمد بهمنبیگی هم از این نوع اشخاص است؛ هم نویسنده است، هم شعر میگفته، هم بنیانگذار یک جریان نوین در سوادآموزی بوده، هم چندین زبان بیگانه میدانسته، هم اهل سیاست بوده، هم معلم و تربیتکننده معلمان بوده است، هم آگاه راهحل برای اصلاح و تغییر جامعه ایلی خود داشته است. حال، به نظر شما میتوان او را در کدام دستهبندی قرار داد! میبینید که کار دشواری است و نمیشود او را محدود به گروه یا صنف خاص کرد. بنابراین در این گفتوگو من تنها به جنبه نویسندگی بهمنبیگی میپردازم.
کتابهای بهمنبیگی در زمان خودش سبک نوینی داشتهاند. نزدیک به سبک و روش «رسول پرویزی» است که اتفاقاً دوست بهمنبیگی هم بوده است. همانطور که داستانهای رسول پرویزی در بستر تجربههای زیسته، دیده و آموخته شکل گرفتهاند، آثار بهمنبیگی نیز از خاطرات آموزشیاش (به اجاقت قسم) از حوادث مختلف و البته جالب و آموزنده (بخارای من، ایل من) و … شکل گرفته است؛ اما تفاوت در این است که بهمنبیگی از یک خردهفرهنگ، «دیگری» و اقلیت اگزوتیک میگوید. بنابراین جالب توجه است و تشخصدار.
بهمنبیگی اصراری بر نویسندهبودن ندارد. به نظر میرسد آنچه نوشته و چاپ کرده، صرفا احساس نیاز او به بیان آنچه در دل داشته، بوده است و نه صرف چاپ کتاب و روایت داستان. داستانها و نوشتههایش هدفمند است. هدفش معرفی و شناساندن ایل قشقایی و راه و مسیری بوده که خود او در پیش گرفته بوده است و این فقط از عِرق و علاقهای است که در وجودشان نسبت به ایل بوده، نشأت میگرفته است. در جایجای کتابهایشان میتوان این عشق را لمس کرد. عشقی که از نوع پدرانه است. همانطور که پدران در اصلاح و تربیت فرزندان خود با انتقاد، تحسین، تشویق یا بیان و گفتوگو میکوشند، او نیز چنین نقشی را در کتابهایش ایفا میکند.
در کتاب «عرف و عادت در عشایر» او قدرت زمان و سرمداران توانا بر تغییر را مخاطب قرار میدهد و راهکار برای کمشدن تنش میان دولت و عشایر یا کنترل آنها ارائه میدهد. بهمنبیگی میگوید: «نگارنده با اطلاعات دقیقی که از اوضاع عشایر جنوب دارد، معتقد و مطمئن است که این قبیل اقدامات به مراتب از سر نیزه و تفنگ و توپ موثرتر بوده و عفو عمومی مستحکم، معلم، کتاب، پزشک، دارو، دلجویی و صرف مبالغ خیریه برای همیشه میتواند افراد ایل را سر به فرمان و مطیع و مناطق و مسیر آنان را تبدیل به یک منطقهی آباد و پر جمعیت و امنیت سازد»
کتابهای محمد بهمنبیگی خواندنی است؛ حتی برای یک ایلیاتی که سبک زندگی روایتشده در آنها برای او تازگی ندارد؛ زیرا انگار پای حرف همسایه نشسته و درد دلهای او را میشنود و همدردی میکند اما این همسایه بادانش و فراست و درایت است و دریچهای متفاوت از آنچه میدیده در مقابل دیدگان او میگشاید. بله، کتابهای محمد بهمنبیگی خاطرهنگاری است، اما به نثری شیرین و روان مثل جریان خنک رودخانه.
«بخارای من، ایل من» منتشر شده در سال ۱۳۶۸ خورشیدی از محمد بهمنبیگی که یکی از شاخصترین آثار اوست، چه ویژگیهایی دارد؟
به نظر من، کتاب «اگر قرهقاج نبود» شاخصتر از «بخارای من، ایل من» است. هرچند هر دو کتابهای ماندگاری هستند. اگر قرهقاج نبود، خیلی پختهتر و بلاغیتر از کتاب مذکور است. شاید در سبک خاطرهنگاری بتوان گفت فوقالعاده موفق و مفید عمل کرده است. چون صرفاً بیان خاطرات نیست. انتخاب خاطره و نوع خاطره، شیوه روایت و ساختاربندی روایی، این روایتها یا خاطرات را شاخص و برجسته کرده است. بخارای من ایل من، انگار تکههایی از فرهنگ عشیرهای، قشقایی، ایلیاتی است که به انتخاب بهمنبیگی نگارش شده باشد؛ اما هدف چه بوده! هدف نقد این خرافهها، نه در جهت تمسخر یا بیسواد و بیفرهنگ جلوهدادن قوم خویش، بلکه برای اصلاح و هوشیار سازی. همانطور که به جنگ با بیسوادی رفت، به جنگ اصلاح فرهنگ و آگاهسازی جامعه ایلی و ایلیاتی نیز برخاسته است.
تاریخ را میشود از لابهلای همین خاطرات جستوجو کرد. شناساندن فرهنگ، شخصیتها و مردان و زنان قشقایی، آداب و رسوم و … در این کتابها بهخوبی مشهود است. کتابهای بهمنبیگی با صداقت مثالزدنی و سادگی رفتاری و کرداری ایلی نگاشته شده و منبع موثقی برای تحقیقات میتواند باشد.
به نوشته «حسن میرعابدینی» در کتاب «صد سال داستاننویسی ایران» برخی از نوشتههای بهمنبیگی در حد قطعهای ادبی و برخی مقالهوارند و کم است تعداد نوشتههایی که از شخصیتپردازی و بافت داستانی برخوردار باشند.» آیا شما هم به عنوان داستاننویس و منتقد ادبی با این عقیده و نظر موافق هستید؟ اگر بله، چرا بهمنبیگی نتوانسته یا نخواسته به شخصیتپردازی در داستان و بافت داستانی آن وفادار و باورمند باشد؟
بله، صددرصد. پیش از این نیز اشاره کردم که بهمنبیگی قصد داستانگویی و داستانپردازی نداشته است. شخصیتهایش در روایتهای او از واقعیت زمان گرفته شده است. همه زنده بوده و زیستهاند. پس نیازی به پردازش نداشته که یک شخصیت خیالی بسازد. محیط و فضای روایت (موقعیت روایی) هم مهیا بوده، ایل و زندگی که خود او تجربه کرده، محیط و فضای داستانی روایتهایش است. آثار بهمنبیگی را همانطور که در آغاز کتابهایش نیز اشاره شده، خاطرات باید دانست. شخصیت در خاطره، در وهله اول خود نویسنده است و بعد دیگرانی در ارتباط با او.
بهمنبیگی روحیه و ذهن دراماتیک و شاعرانهای نیز داشته است. بههمیندلیل، نثر روایتهایش پر از عاطفه و شور و گاهی موزون است. به نظر من این از روحیه و زیست ایلیاتی و صحراگردی او و در ذات ریشه دارد. بنابراین، با تسلط بر واژگان و دایره واژگانی گستردهای که داشته، بهراحتی نثر را بلاغی و ادبی مینوشته است.
به نظر شما چه عناصری دستمایه خلق و روایت آثار قصوی بهمنبیگی قرار گرفته است؟
هر جا که بهمنبیگی قصد نقد رسم و رسوم، یا خصلت یک گروه و … را داشته، داستان را دستمایه و خمیره روایت خود قرار داده است. مثل داستان «آل» در بخارای من ایل من، که نقد خرافهای به نام آل است. مردم ایلیاتی اعتقاد داشتهاند که موجودی جگر زن زائو را میخورد. بنابراین، زن بعد از زایمان میمیرد یا وقتی در مورد اسکان اجباری عشایر میخواهد بگوید، داستان «گاو زرد» را مینویسند. و الحق که بهخوبی نیز قصهپردازی میکند تا جایی که هدف و قصد خود را بهزیبایی و تأثیرگذار به مخاطب القا میکند. به قول معروف «با پنبه سر میبرد.»؛ نقد تلویحی که اثرگذاری آن صدبرابر بیشتر از نقد مستقیم است.
او برای روایت همهچیز را از پیش (در دنیای واقعی) دارد. نیازی به خلق جهان تازه یا شخصیت تازهای ندارد. فضایی که خود زیسته، مردمانی که آشنایند، شخصیتهای که میشناسد، فقط مانده شیوه و زبان روایت که بهمنبیگی در آن استاد است. با دلسوزی پدرانه دستی بر سر ایلیاتیها میکشد و برایشان از دیو و دد قصههای راست میگوید؛ همه نیز هدفمند، در جهت و خدمت آرمان والای او.
مسئله بهمنبیگی در آثار داستانیاش چیست؟ سپهر اندیشگی بهمنبیگی در آثار داستانیاش چه بوده است؟
مسئله بهمنبیگی همان دغدغه بزرگ اوست؛ فرازآوردن و مهیاسازی مسیر پیشرفت فرزندان ایلیاتی، برادران و خواهرانش است. تکتک کتابهایش، فارغ از روایتهایی که از خود میگوید و خود را مینمایاند، در این پی این هدف است. انگار بهمنبیگی یک هدف بیش نداشته و هر چه در چنته و دست و قلم دارد، در اختیار و خدمت رسیدن به این هدف بوده است. هدفش اعتلای فرهنگ و آگاهسازی مردمش در جهت پیشرفت و سربلندکردن در جهانی که با سرعت سرسامآوری رو به پیشرفت و تمدن است. او الحق یک سردار است، اما سردار فرهنگ و آگاهی. این سردار، دستش خالی نیست. او اسلحه و ابزار موردنیازش را با آموختن و تحصیل و سفر و مهمتر از همه دیدن و شنیدن و تیزبینی خاص خود به دست آورده است. شعار معلمان و شاگردان او، «تختهسیاه تفنگم، گچ سفید فشنگم» بود. در کتاب «سرگذشت سردار فرهنگی ایل …» از زبان او میخوانیم: «شادمان بودم که چراغی در تاریکی افروختهام… من در آرزوی درختی همایون و سایهگستر بودم…»(حاتمی بهمنبیگلو: ۱۳۹۱: ۳۱). شاید خیلیها این خصلتها و ابزار را داشته باشند و داشتهاند، اما او برای هدفی والا به کار برد و موفق نیز شد. درواقع، راهش را با تیزبینی پیدا کرد و در مسیر درست قرار گرفت.
محمد بهمنبیگی را در حوزه ادبیات داستانی میتوان با چه نویسندگانی همدوره یا همنسل دانست؟
بهمنبیگی با گروه «صادق هدایت»، «سیمین دانشور»، «جلال آلاحمد» و … در کافه نادری تهران دیدار هفتگی داشته است. او با رسول پرویزی، دوست و صمیمی بوده که در دستگاه اسدالله علم حضور داشته است. پرویزی از لحاظ مالی به سوادآموزی و برپایی مدارس چادری سیار کمک کرده است. به بیان خود بهمنبیگی در کتابش، صادق هدایت و آل احمد نثر او را ستودهاند. «مجتبی مینوی» نیز با بهمنبیگی صمیمت و دوستی داشته و در کتاب «نوشتههایی درباره بهمنبیگی» اشاره میکند که «محمد [بهمنبیگی] که ربط و بستگی ایلیاتی خود را داشت با دید باز و بردبارِ صحراگرد… تا آخر از همان کناره کامیابی بزرگ و بینظیر اجتماعی و انسانی پرافتخارش را بیتکیه به حزب و دستهای تنها از راه هوش و تکروی و پایداری لجوج و احتیاط شاد خود میسر کرد که آن همان آموزش عشایری زیرِ خیمههای کوچکننده در بیابان بود.» (۱۳۸۹: ۳۰۵)
بهمنبیگی با «ابراهیم گلستان» همدانشگاهی بوده است. این بزرگان بهطورحتم در شکلگیری شخصیت او، در نثر و دیدگاه او تاثیر بسزایی داشتهاند. با این اوصاف او در دل یک حوزه مهم ادبی در زمان خودش قرار داشته است.
آیا بهمنبیگی توانسته تأثیری بر نویسندگان ادبیات داستانی بعد از خود در ایران بگذارد؟ چرا؟
چنانکه میبینیم، هر جا اسم بهمنبیگی میآید، او را بنیانگذار مدارس عشایری میدانند، نه نویسنده پیش از این نیز اشاره کردم، روایتهای او در زمره داستان جایگاه بلند و والایی ندارند. صرفاً خاطرات است که به نثر و سبکی زیبا و لذیذ نوشته شده است. بنابراین، فکر نمیکنم در داستان بتواند برای خود جایگاه ماندگار و پایداری دستوپا کند؛ اما چون روایتی از یک فرهنگ اقلیت و مهم ایران با تاریخی پرفرازونشیب است، بله در بین آثار ادبیات قشقایی جای برتری دارد و نثر آن دستمایهی تقلید نویسندگان قشقایی قرار گرفته است. چنانکه سبک نگارش را به نام او میشناسیم؛ مثل بهمنبیگی نوشتن. جملات پراحساس و با معترضههای پیاپی، توصیفهای بکر و مختص جهان روایی خود. او چنان تاثیری بر جامعه ایلی و فرهنگی خود گذاشته که سالها، بیرقیب بر قله خواهد ماند.
۱۴۰۴-۰۶-۱۷
۱۴۰۴-۱۲-۰۷
نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.
عالی، این گفتگوها رو ادامه بدید