آقاجان؛ آقایی که برای همه «جان» بود
مرداد 17, 1405
بچه که بودم مادرم شبهای تابستان اگر حوصله داشت و پِتَکش میشد اول کف حیاط را آبپاشی میکرد تا هُرم گرما و عطش زمین چیده شود، بعد زیلویی پهن میکرد، گپ تا کوچیک روی زیلو مینشستیم و تلویزیون میدیدیم… آن سالها تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفید توی بورس بود و کنج هر خانهای یکی از آنها روی چارپایه کوچکی لوندی میکرد. تن کپل تلویزیون را معمولأ با پارچه گل منگلی میپوشاندند تا کثیف و زخم و زیلی نشود. ما تلویزیون کمدی سیاه و سفید مارک بلر بسیار اینچی داشتیم که به آن تلویزیون مبله هم میگویند. این غول بیابانی در مقابل تلویزیون 14 اینچ، مثل فیل و فنجان بود و چند کارگر دِک و دِیِر لازم بود تا فقط جابهجایش کنند.
هر شب من و پدر و برادر و خواهرم چارچِک «بِلِر» را میگرفتیم و کشانکشان میبردیم وسط حیاط میگذاشتیم. تلویزیون لامپ تصویری بود و خورندِ نانوایی مرحوم اکبرو دیرپز که گُهری طول میکشید تا تنورش خُرِنگ شود این تلویزیون بلر هم حوصلهات را مثل آدامس خرسی کش میآورد تا کی لامپش گرم شود و با ناز و کرشمه از در به در آید و تصویر پخت کند. بهخاطر دارم یک شب این چای لاهیجونی دیردم، سریال دلیران تنگستان قسمت تیر خوردن رئیسعلی دلواری را نشان میداد. تصویر قاتل رئیسعلی بهصورت محو و از پشت سرنشان داده میشد و اگر اشتباه نکنم فقط دست و پای او دیده میشد. فردا صبح با ابراهیم و امید و رضا توی کوچه صحبت دلیران تنگستان و تیر خوردن رئیسعلی بود. بچهها درباره قاتل رئیسعلی حرف میزدند و حسرت میخوردند که کاش صورتش هم نشان میدادند.
من بادی به غبغب انداختم و گفتم: «ایراد از تلویزیونتونه که 14 اینچه، باید کمدی خدا اینچ بلر داشته بویی تا همه جای قاتل رئیسعلی رو ببینی.» کمی بعد بلر خدا اینچ ما سقوط کرد اما مثل کشتی رافائل که چند منظوره طراحی شده بود، مادرم تا سالها به عنوان کمد لباسی ازش استفاده میکرد و آخرش هم به قیمت چوب و آهن به ضایعاتی دادش. بزرگتر که شدم فهمیدم بزرگی به تنهایی ملاک نیست، مهم زاویه دید و نگاه دوربین است که ارزش یک واقعه را تعیین و تببین میکند.
مرداد 17, 1405
اردیبهشت 12, 1405
مهر 15, 1404