رز عابدی
رز عابدی

وقتی دریا لالایی‌اش را با صدای انفجار می‌خواند

103 بازدید

ما مردمانی آزاده هستیم، مردمانی که نماد او از جسارت و شادی هستند، مردمانی که شادی‌هایشان سرکوب می‌شد اما راهی برای شادی می‌افتند. مردمانی که به جنوب و دریا اسمشان گره‌خورده است. دریا…مادر جنوب. وای برای مادرم. باافتخار فرزند جنوبم، فرزندی که باید او را با نام دریا و خونگرمی‌اش یاد کنند، اما حال ما را با بمب و پرتابه یاد می‌کنند. وای بر من، پرتابه دیگر چیست؟ این‌ها پرتابه نیستند که دریا در آغوش می‌کشد، این‌ها بمب و موشک‌هایی هستند که مادرمان با آغوش باز آن‌ها را پذیراست؛ که‌ای کاش پذیرا نبود.

آیا لالایی فرزندانمان را شنیده‌اید؟ بجای صدای لطیف او از مادر با صدای مهیب آواز بمب و موشک‌ها به خواب می‌روند. اشک در چشمان مادرانمان را دیده‌اید؟ چشم‌به‌راه هستند، چشم‌به‌راه کسی که دیگر در خانه نیست، اما قرار بود بیایند. روزی می‌توانست آن را در آغوش بکشد، اما او دیگر نیست، او در خواب بود و در خواب است. آیا بیداری را می‌بینند؟ آیا رنگ طلوع را می‌بینند؟ دیگر دیر است… خیلی دیر. آن‌ها سیاهی شب را پذیرا شدند که دریا رنگ طلوع را ببیند.

پدرانمان را دیده‌اید؟ شوقی در چشمانشان نیست… آخر کدام شوق؟ ستون خانه‌هایمان خمیده شده‌اند. کودکانمان اما با اصرار می‌گویند مادر، این صدای چیست؟ آیا زنده می‌مانیم؟ نگاه مادر بعد از آن سؤال دیدنی است … آخر چگونه به فرزندش بگوید او هم ترسیده است؟ چگونه بگوید او هم نمی‌داند؟ اما باید قوی باشد، مادر است دیگر، یاد گرفته است تکیه‌گاه باشد، اما تکیه‌گاه خودش کیست؟

جوان‌هایمان را دیده‌اید؟ جوان‌هایی که قرار بود آینده‌ساز باشند، حال با لرز قلم در دست گرفته‌اند. سردرگمی‌هایی که پایان نمی‌یابند، آخر برای کدام بنویسم؟ برای بوشهرم؟ برای بندرم؟ برای هرمزگانم یا برای اهوازم؟ می‌نویسم برای مادرم، مادرم جنوب. مادری که از جنس دریا و ساز و شادی بود اما حالا از جنس چیست؟ با اشک برایت می‌نویسم … می‌نویسم و میگویم که در این جبهه جنگ تنها نیستی، مردمانت سنگ تو را به سینه می‌زنند، نبینم نگران تنهایی‌ات باشی، باشد؟ آخر مگر می‌شود در شادی از زیبایی بی‌پایانت لذت برد و در غم تنهایت گذاشت؟

مادرم، این فرزندت خوابی خوش برایت دیده است، مقاومت کن، همان‌گونه که مردمت مقاوم‌اند. برای فرزندانت سوگواری کن اما مقاوم باش. نشود روزی که خود را در سوگواری‌ات گم کنی. به یاد بیاور، تو مادر ما هستی، تنها تکیه‌گاه ما … بازهم روزی می‌آید که در امواج گیسوانت بمب و موشک نباشد. بازهم می‌آید روزی که دیگر تو را این‌گونه باغم یاد نکنند. می‌آید روزی که دیگر از اسمان باشکوهت نهراسند، می‌آید روزی که خاکت بارنگ سرخ خون پوشیده نباشد، روزی که خود را در آغوش دریایت رها کنیم. مادرم، تحمل‌کن، طلوعت را می‌بینم.

اشتراک‌گذاری: