بهناز لاوری
بهناز لاوری

بوشهر؛ جایی که دلت همیشه به آن برمی‌گردد

11 بازدید

می‌گویند وطن، مادر دوم آدم است؛ هرچه بزرگ‌تر می‌شوی، بیشتر معنای این جمله را می‌فهمی. وطن فقط یک نقطه روی نقشه نیست، بوی خانه است، خاطره است، صدایی آشناست که هر جا باشی، دلت را صدا می‌زند.

شهر من بوشهر است؛ شهری که شاید خیلی‌ها آن را با گرمای سوزان و شرجی نفس‌گیرش بشناسند، اما برای ما که در آن بزرگ شده‌ایم، همین گرما هم بوی زندگی می‌دهد. تابستان‌های بوشهر سخت است، اما چه کسی می‌تواند لذت برگشتن به خانه، نشستن زیر باد خنک کولر و خوردن یک بشقاب پلو و یک کاسه قلیه‌ماهی تند و خوش‌عطر را فراموش کند؟ انگار تمام خستگی روز با همان اولین لقمه از بین می‌رود.

غروب که می‌شود، ساحل قصه دیگری دارد. قدم که روی شن‌ها می‌گذاری و قطره‌های عرق روی صورتت می‌نشیند، نسیم دریا آرام‌آرام تو را به سمت خودش می‌کشاند. صدای موج‌ها، بوی نمک دریا و آسمانی که آرام به رنگ نارنجی درمی‌آید، حال آدم را عوض می‌کند. دریا برای ما فقط آب نیست همدم روزهای خوب و پناه دل‌تنگی‌هاست.

زمستان‌های بوشهر هم زیبایی خودش را دارد. باد شمال که در کوچه‌های قدیمی می‌پیچد، هوای شهر جان تازه‌ای می‌گیرد. کوچه‌های باریک، نخل‌های بلند، دیوارهای قدیمی و گل‌های کاغذی رنگارنگ، تصویری می‌سازند که هیچ‌وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شود.

شاید ارزش یک شهر را وقتی بیشتر بفهمی که از آن دور شوی. آن وقت دلت برای چیزهایی تنگ می‌شود که روزی عادی به نظر می‌رسیدند؛ برای شرجی هوا، صدای کولر و پنکه، بوی دریا، قلیه‌ماهی مادرت، لهجه شیرین مردم و حتی شماره پلاک ماشین‌های شهرت. بوشهر برای من فقط محل تولدم نیست؛ بخشی از هویت من است. هر جا که باشم، می‌دانم تکه‌ای از دلم کنار ساحل نیلگون خلیج فارس جا مانده است

اشتراک‌گذاری: