دختری با آرزوهای کوچک
بامدادجنوب_سیدقاسم یاحسینی
حدود سی و پنج سال پیش که در بوشهر مدیر انتشارات «شروه» بودم، کتابی منتشر کردم با عنوان «رقصی چونین…» نوشته خانم مهناز کریمی که نخستین کتاب این بانوی نویسنده بود. داستان رمان در بوشهر اتفاق میافتاد و در زمان خود، رمان آوانگاردی محسوب میشد. گرافسیت کتاب، استاد خورشیدپور برای طرح روی جلد، طرحی سمبلیک و در عین حال معناداری کشیده و خلق کرده بود؛ زنی بدون دهان!
واقعیت این است که تعداد زنان بوشهری که زندگی خود را شخصا نوشته و روایت کرده باشند، تا همین امروز از تعداد انگشتان یک دست کمتر است. تا سال ۱۳۵۷ که هیچ زن و دختر بوشهری را سراغ نداریم که جسارت کرده و زندگی شخصی خودش را رواست کرده باشد. پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و تا امروز نیز کمتر زن بوشهری را میشناسیم که جرأت کرده باشد، دست به قلم برده و اتوبیوگرافی خودش را نوشته باشد.
از این روی کتاب «شمال از جنوب» نوشته خانم نصرت غریبزاده، فینفسه و برای فضا و فرهنگ بوشهر، کاری آوانگارد به شمار میرود. همین که جسارت کرده و از خودش و احساسات و رنجهایش نوشته، در فضای مردسالار و ضدزن کنونی قابل ستایش است.
واقعیت این است که خاطرهنویسی زنان نه تنها در بوشهر که در کل تاریخ ایران، تا عصر قاجار هیچ مرسوم نبود. در دوران قاجار نیز شاید پیشگام این راه تاجالسلطنه دختر جسور و جوان ناصرالدین شاه قاجار بود که از خودش و زندگی شخصیاش گفت و همین هم سخت برایش گران تمام شد!
زنان در جامعه و فرهنگ سنتی ایران، بیش از اینکه انسانی برابر با مرد باشند، «حرم»، «متعلقه» و موجودی وابسته به پدر و سپس به همسر و احیانا فرزند هستند. به اسامی توجه کنید. در همین کتاب خاطرات خانم غریبزاده از زنانی سخن رفته که نامشان به نوعی وابسته به فرزندان پسرشان بود؛ «دی موندی»، «دی محمود»، «دی عباس» و… فرهنگ زمانه چنین بود، گویی این زنان خود نامی نداشتند و لاجرم با نام فرزندان ذکورشان در کوچه و محله شناخته میشدند.
در بیواگرافی و اتوبیوگرافی باید از تن، فیزیک بدن، احساسات، حالات روحی و جسمی، غرایز، جزئیات زندگی، عشق یا حتی عشقها، بیماری، کسالت، شادی، هیجان، مصیبت، غرور، تحقیر و… گفت و چه زنی است که در بوشهر و حتی ایران حاضر باشد خودش را از حریم امن شخصی و خانه بیرون انداخته و قصه زندگیاش را عمومی کند و به قول حافظ از پردهنشینی دست کشیده و «شاهد بازاری» گردد؟ در فرهنگ سنتی و حتی امروز ما، زن «محرم» است، مثل کل اندام و بدنش و نباید از چیزهایی بگوید و بنویسد که خدای نکرده به گوش «غیر» و «نامحرم» برسد!
بانو نصرت خانم غریبزاده از یک خانواده نامدار و معروف به هنر و دانش در بندر بوشهر آمده است. برادر بزرگش، غلامرضا غریبزاده، امروزه در شمار کوششگران برجسته بوشهر است. کتاب سه جلدی او درباره اخبار و مطالب مربوط به بوشهر در مجله «تهران مصور» خوانندگان خاص خودش را دارد و بهتازگی نیز دو عنوان کتاب تازه نیز منتشر کرده است. داریوش غریبزاده، برادر کوچک نصرتخانم، کارشناس چاپ، هنرمند سینما و مستندساز و نویسنده چندین عنوان کتاب نیز مشهورتر از آن است که نیاز به معرفی داشته باشد. طبیعی است که این دختر نیز با پشتوانه چنین خانودهای اهل هنر و نویسندگی، شجاعت آن را پیدا کرده تا از خود و دردها و احساساتش بگوید و بنویسد.
کتاب «شمال از جنوب»، کاش نویسنده اسم بهتری برای کتابش انتخاب کرده بود، ساختار خاصی دارد. تنها «خاطرات» یا حتی «اتوبیوگرافی» نیست. مجموعه داستانهای بسیار کوتاه[داستانک]، گاهی نصف صفحه و حداکثر دو تا سه صفحه است از برشهایی از زندگی نویسنده در بوشهر، شیراز، تهران و رامسر.
نویسنده غرق در خاطرات نوستالوژیک از بوشهر پناه ـ شصت سال پیش است؛ از این روی میتوان او را دچار نوعی «خلسه خاطرات» دانست و نامید! نثر روایت، شاعرانه است و گاهی تنه به شعر میزند، حتی برخی از مطالب کتاب از قالب خاطره و داستانک بیرون آمده و شکل «قطعه ادبی» به خودش گرفته است. گاهی نیز راوی، اشعار سپید خودش را در کتاب جای داده است.
کل مطالب علاوه بر اینکه دچار نوعی «سیلان ذهنی» است که خواننده را ناخودآگاه یاد آثار تو در توی ویرجینا وولف میاندازد، دچار نوعی «نظم پاشان» نیز هست. دو عنصر «کودکی» و «بوشهر»، حضوری قوی و مستمر در کل کتاب دارند؛ نویسنده به عمد، مدام در حال شکستن زمان خطی و رفت و آمد از حال پرملال به گذشته باشکوه از دست رفته است.
یکی از موضوعات پر رنگ در کتاب، بیماری مهلک سرطان آن هم از نوع خطرناک و نادر آن و مبارزه ذهنی و عملی قهرمان ما با این هیولای جانفرسا است. دیالوگ نصرت با غده بدخیم سرطان، هم جالب و هم خواندنی است. قصه این بیماری با زبانی شاعرانه و گاهی در هالهای از مهآلودگی روایی نقل شده و خواننده تلاش نویسنده برای پس زدن سرطان و بازیابی سلامت از دست رفته را با قلمی گرم و هیجانی در دست دارد. در این میان، نقش مینا، دختر راوی، در کمک به مادرش برای درمان و فایق آمدن بر بیماری در ایام اقامت اجباری در شیراز نیز قابل تحسین و توجه است.
برای من که یکی از پروژههای چهل سال اخیرم، مطالعات زنان بوشهر و ایران بوده و هست، کتاب خانم نصرت غریبزاده، که نخستین اثرش نیز است، با وجود فراز و فرودهای ادبی و روایی آن، اثری است مستند درباره وضعیت، جایگاه، احساسات، عشقهای پنهان، اندوهها، غرایز، آرزوها و آمالهای از دست رفته و روایتی زنی در آستانه هفتاد سالگی که دوازده سال پیش بیماری مهلک و نادری را از سر گذرانده، اما هنوز پاهایش بر اثر شیمی درمانی بیحس است و هنگام راه فتن ناچار به استفاده از عصاست.
کتاب خاطرات خانم غریبزاده از بعد تاریخ اجتماعی بهخصوص زندگی روزمره یک دختر نوجوان و تازه بالغ بوشهری در دهه پنجاه نیز واجد ارزش ذاتی است. راوی از خاطرات یک دختر معمولی بوشهری با به گفته خودش «آرزوهای کوچک»ش نوشته، از دبستان هفدهم دی گفته و یادش نرفته تا از دبیرستان قدیمی و تاریخساز شاهدخت در بوشهر و مدیر آن، زندهیاد خانم مریم صابر، نیز چند حکایت بگوید. از کتابهایی که دوست بالاسونی او، طاهر به او معرفی کرده و کتابهایی که از کتابفروشی مرحوم علیباشی میخریده، نوشته و از معلم جوان، آرمانگرا و «سوسیالیستی» گفته که روز مادر را ساخته و پرداخته «نظام سرمایهداری» برای فروش بیشتر کالا، میپنداشته است. از سیمنا و تئاتر بوشهر در آن سالها کمتر گفته چون احتمالا تجربه شخصی چندانی نداشته است.
کتاب خاطرات خانم نصرت غریبزاده را میتوان «کتاب دلتنگی» نیز نامید. دلتنگی زمان و روزگار از دست رفته و ملال حال و زندگی به گل نشسته امروز و مبارزه با پیری و ناتوانی جسمانی و اقامت سی ساله در شهری شمالی، اما همچنان «غریب» و ناآشنا…
به نظر من یکی از زیباترین بخشهای کتاب، منی که چندین دهه است طرفدار نگارش تاریخ از پایین، تاریخ فرودستان، تاریخ روزمره و حال و روزگار و بود و باش زنان قشر مستضعف جامعه بوده و هستم، توصیف گرم و جاندار نصرت خانم از «دی موندی» است. مایلم این یادداشت را با نقل مستقیم این بخش از کتاب، که آغاز کتاب نیز هست، به پایان برسانم:
«مادرم میگفت: زمانی به غروب نمانده بود، آسمان دریا کمی دورتر از پشت بام رو به سرخی میرفت. جاشوها (کارگران کشتی) به خانه برمیگشتند و صدای بازی بچهها زیر پنجره اتاق قطع شده بود.
در آن هوای گرم خرداد، درد زایمان سومین طفلش را در خانه میکشید. خواهر و برادر بزرگم با نگرانی به او مینگریستند.
مادرم «باد میخورد»! این جمله را من اولین بار از زبان دی موندی (مادر ماندنی) هنگام تولد برادرم داریوش شنیدم. زن میانسال و مهربانی که در وقت زایمان مادرم به خانهمان میآمد و چندین روز کار مواظبت از زائو و نوزاد و آشپزی را به عهده میگرفت.
قدی بلند داشت و لاغراندام با چهرهای استخوانی و چشم و ابروی مشکی و پُرفروغ، با حوصله، آرام و شوخ طبع بود. وقتی از دست ما بچهها عصبانی میشد، میگفت:
ـ معقول باش!
دو گیس بافتهاش از زیر مینار (روسری/ مقنعه) سفید رنگ ململ لطیف بیرون زده بود. چهل روز تا زمانی که آب چلّه بر سر و تن مادر و نوزاده نریخته بود، در خانهمان میماند. […] اثر انگشت دی موندی روی دیوار اتاقی که مادرم زایمان کرده بود تا سالهای متمادی باقی بود. انگشت را در جوهری نیلی فرو میبرد و چهار گوشه اتاق را به نشانه حفاظت و سلامتی مادر و نوزاد علامت + نقش میکرد.»، (شمال از جنوب، ص۹).
از این دست زنان فرودست و گرفتار شده در حاشیه جامعه و تاریخ، چندین زن دیگر نیز در کتاب خانم غریبزاده روایت شدهاند که برای شرح حال آنها، شما را به خواندن متن کامل این کتاب دعوت میکنم.
یادآوری میشود، کتاب «شمال از جنوب» نوشته نصرت غریبزاده به همت انتشارات سلمان حاجوی در ۱۱۸ صفحه در سال ۱۴۰۴ راهی بازار کتاب شده است.
مطالب مرتبط
«بوشهربانو» سفر از الهه لیان تا زن امروز
۱۴۰۴-۰۵-۲۱
فرشی نوستالژیک، از «شُول» تا بازارهای لندن!
۱۴۰۵-۰۲-۱۵
نظر خود را بنویسید
نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.