فرهنگ 31 بازدید
گزارشی از یک سفر به مهد خیام‌خوانی؛

زندگی شبانه بوشهر سرشار از موسیقی و شادی و شور است

بامدادجنوب_نعمت‌الله فاضلی
سه‌شنبه دوم دی ۱۴۰۴ به بوشهر سفر کردم، مدتی پیش محمدجواد حق‌شناس، دوست ایراندوستم گفت کتابی با عنوان «الفبای مهر» به تازگی چاپ شده که قصه مدرسه‌ای در روستای «فقیه حسنان» شهرستان خورموج را روایت می‌کند. او گفت قرار است مراسمی برای رونمایی و معرفی این مونوگراف در روستای فقیه‌حسنان برگزار شود و ناشر کتاب محمد ولی‌زاده (انتشارات بامدادنو) است که دوست دارد شما هم در آن شرکت کنید. پذیرفتم و مقدمات سفر جور شد و سرانجام به بوشهر آمدم.
قبل از سفر آقای ولی‌زاده «الفبای مهر» را برایم فرستاد. او نویسنده و ادیب توانایی است و از اهالی همین حوالی بوشهر و در این مدت هم گفت‌وگوهای مفصلی با هم درباب فرهنگ جنوب داشته‌ایم که کم‎کم در باب آن‌ها برای‌تان می‌نویسم. اینجا باید اشاره کنم که قبل از آمدنم به بوشهر، «الفبای مهر» را مروری کردم و در این اثر، نکته شگفتی مرا هیجان‌زده کرد که موجب شد شوق دیدار روستای فقیه‌حسنان در من دو صد چندان افزون شود.
یکی از طایفه‏های بزرگ این روستا از «خاندان آل‏بویه» است. این خاندان همان‌طور که می‌دانید در قرن چهارم حاکم ایران بودند و در کنار سامانیان، خوشنام‌ترین سلسله پادشاهی و حکومت را تشکیل دادند. ایران در دوران این خاندان که به دیلمیان هم شهرت داشتند، شاهد رنسانس علمی و فرهنگی باشکوهی بود. نکته مهیج برایم این بود که همچنان فرزندان آل‏بویه با همین نام در روستایی در گوشه‌ای از این سرزمین زندگی می‌کنند.
وقتی قرار شد به بوشهر بیایم، همکارانم در دانشگاه فرهنگیان نیز از من دعوت کردند که سخنرانی هم برای دانشگاهیان ارائه کنم. صبح چهارشنبه ساعت ۹ مقرر شد که در باب «مرگ و زندگی دانشگاه ایرانی» برای دانشجویان سخن بگویم. این روزها که فشار روانی جامعه به‌خاطر بحران اقتصادی و بحران‌های دیگر هر روز تشدید می‌شود، می‌کوشم از نگاهی دیگر از این سو و آن سوی ایران برای‌تان بنویسم. امیدوارم گام کوچکی برای عبور از این تونل تاریک باشد.
شنبه‌شب، ششم دی ۱۴۰۴ ساعت دوازده به تهران برگشتیم. دلم می‌خواست در حین سفر و حضورم در بوشهر و شهرهای جنوب می‌نوشتم، اما ملاقات‌ها و سخنرانی‌ها مجالم نداد و صد حیف. همراهانم از دیار بوشهر بودند و جنوبی و کارشناس و کاربلد آن دیار مهربان که وجب به وجبش را عاشقانه زیسته و درباره‌اش اندیشیده و نوشته‌اند.
یکی از آن‌ها محمد ولی‌زاده بود، رمان‎‏نویس، شاعر، نویسنده، روزنامه‏نگار، ناشر و فعال مدنی و فرهنگی. او در سالیان اخیر درباب اغلب موضوعات جنوب کتاب و رمان و جستار نوشته است. سراپایش شوق مراقبت از خاک و آب و آدم‌ها و تاریخ و فرهنگ جنوب است. ولی‌زاده فروتن و بی‎ریاست و با وجود شخصیت خلاق و پرکارش، آرام و بی‌مدعاست.
محمدجواد حق‌شناس هم همراه و حامی‌مان بود. هرچند او در قامت سیاستمدار شناخته می‌شود اما شخصیتی فرهنگی با تباری ریشه‌دار از اهالی تنگستان که دانش گسترده و کم‌نظیری درباره فرهنگ و سرزمین جنوب دارد و عاشقانه برای آبادانی جنوب و مراقبت از فرهنگ آن می‌جنگد. به معنای واقعی کلمه می‌جنگد. این چند روز لحظه‌ای را از دست نمی‌داد که نخل‎ها، درختان، خانه‌ها، خاطره‎ها، خیابان‌ها و ده‎ها مسئله دیگر و بوشهر، برازجان و اهرم و شهرها و روستاهای استان بوشهر را در گفتگوی با مدیران و کنشگران و مردم مراقبت کند. حق‌شناس یکی از مصداق‌های تمام‌عیار «کنشگران مرزی» است. درون سیستم است اما همکاری انتقادی می‌کند و نگاه ایرانی و ایراندوستی‌اش را رها نمی‌کند.
چهار روز اقامت‌مان در بوشهر بسان چند ماه گفت‌وگو و ملاقات و رویداد بود. کاش توان و مجال بود و مشاهداتم را می‌نوشتم. نمی‌دانم از کجایش بگویم. خلاصه‌اش این است که با وجود بحران‌های سخت و ویرانگری که اکنون تجربه می‌کنیم؛ اما جنب و جوش و شور و شوق ساختن و مراقبت کردن و خلاقیت هم وجود دارد. در مردمان جنوب تقلا و شوق زیستن بیش از هر چیزی به چشم می‎آمد. ساحل‌ها را زیبا ساخته‌اند به‌ویژه زندگی شبانه آن سرشار از موسیقی و شادی و مهربانی است. در هتل بزرگ خورشید کنار ساحل بودیم و زیست شبانه مردم را می‌دیدیم. به مرکز موسیقی شبدیز رفتیم و در برنامه شاد و زیبای خیام‌خوانی شرکت کردیم.
بافت قدیم بوشهر و کوچه‏های تنگ و باریکش سرشار از احساس و خاطره‏ها بود. نخل‏ها و دریا و مردمان خونگرم و شاد به بوشهر، حال و هوایی وصف‌ناپذیر می‌داد. مهم‎‏ترینش احساس امنیت و در جمع بودن بود. به عقیده من، دی ماه بوشهر فروردین تهران است. هوای خنک و پاک و طبیعت زیبا.
به دوستان همراهم گفتم زیباترین و جذاب‌ترین ویژگی جنوب طبیعتش نیست؛ مهربانی و صمیمیت مردمانش است. همین باعث شده در ۱۰ سال گذشته بعد از گیلان و مازندران بالاترین نرخ رشد گردشگری نصیب بوشهر شود. برازجان و اهرم هم رفتیم. از قلعه زائر خضرخان در اهرم و قلعه مشیرالملک در برازجان هم دیدن کردیم. هیچ کدام را نمی‏شناختم و نام‌شان را هم حتی نشنیده بودم. هر کدام شاهکاری در تاریخ معاصر ما هستند. جست‌وجویی کنید و با آنها اشنا شوید. ارزش این کار را دارند.
اما دیدنی‌ترین مکان‌های تاریخی و باستانی برازجان، کاخ بردک سیاه و کاخ چرخاب متعلق به هخامنشیان است. علاقه‌مندان ایران باستان دیدار این دو کاخ هخامنشی را از دست ندهند.
دوشنبه‌، ۸ دی ۱۴۰۴، نوشتن هر روز سخت‌تر و سخت‎‏تر می شود؛ با وجود این برای من که معلم هستم، چاره‌ای جز نوشتن نیست. به قول گابریل گارسیا مارکز، جز نوشتن عرضه دیگری هم ندارم. دلم می‌خواست چیزی درباب بهرام بیضایی هم بنویسم که نشد. فعلا همان قصه بوشهر را ادامه می‌دهم تا ببینم خدا چه می‌خواهد.
ظهر دوشنبه هشتم بود و دو روز از برگشتنم از بوشهر می‌گذرد. در این دو روز وضع اقتصادی به‌شدت بدتر شده و ارزش ریال ناگهان سقوط وحشتناک کرده و تورم بیداد می‎‏کند. خبرها همه خراب و فشار روانی به جامعه هر لحظه بیشتر می‏شود. معلوم نیست گردباد حوادث ایران را به‌کجا خواهد برد؛ اما مایلم چیزی را که تا دو روز پیش از ایران دیدم و تجربه کردم بنویسم. بماند برای ثبت در تاریخ. تا دو روز پیش «ذهن جامعه» ایران را سرزنده و سرشار یافتم. این را در جنوب و بوشهر هم سرزنده‏تر از هر جایی تجربه کردم. بگذارید شرحش دهم.
در سه ماه اخیر سفرهای متعدد به شهرهای دور و نزدیک ایران داشتم. پاییز ۱۴۰۴ برایم سفر بود و مشاهده و آموختن. آخرینش بوشهر و دلوار، اهرم و برازجان بود. فردا نهم هم برای دومین بار کرج می‌روم.
چیزی که در این سفرها بسیار توجهم را جلب کرد زنده بودن «ذهن ایرانی» و شور و شوق زیستن و تقلای آباد کردن و گسترش کلمه و خلق «جهان نمادین» بود. هر چه موقعیت عینی و وضعیت مادی جامعه بحرانی‌تر و تنگناها شدیدتر می‌شود، «ذهن جامعه» به تکاپوی بیشتر و بیشتر سوق پیدا می‌کند.
اوج این وضعیت را در استان بوشهر دیدم. در عین حال که فقر و فلاکت و خودکشی و خشونت و نابرابری و تبعیض هست و بیشتر شده و می‏شود، مردم در زیست‌جهانشان تقلای بودن و زیستن را هم بیشتر می‌کنند و «جهان‌های موازی» می‌آفرینند.
در بوشهر این جهان‏های موازی را دیدم. وقتی جمعیت پرشمار مردم برای گفت‌وگو درباره کتاب «الفبای مهر» را دیدم که به سالن آمده‎‏اند یا جمعیت پرشمار مردم در ساحل را که تا نیمه‏های شب قدم می‏زدند و دسته دسته با هم صحبت می‌کردند و جمعیت انبوه در مرکز موسیقی شبدیز که برای خیام‌خوانی آمده بودند و مشاهدات دیگر، به این نتیجه رسیدم که مردم با همه چالش‎‏های مادی‌شان هنوز سرزنده‌اند. اینها را در بناب، مرند، مبارکه، سیرجان، بیرجند، مشهد، تبریز و شهرهای دیگر هم دیدم. در قرائتخانه کتابخانه تبریز نیز دیدم که ظهر صدها نفر نشسته و مطالعه می‌کنند. اغلب هم جوان و میانسال. استقبال از جشنواره تئاتر کودک مرند هم همین طور پر شور بود.
در همین دو ماه اخیر کتاب «پایداری ایرانی» حدود سه هزار نسخه فروش رفته و سی رویداد برایش برگزار شده است. در برخی از این رویدادها را شرکت داشته‌ام. این شوق برای کتاب «پایداری ایرانی» نشانه ذهن زنده جامعه ایران است. این روزها حال مردم بد است اما ذهن‌شان خلاق و پرشور همچنان فعال و امیدوار است. گفت‌وگوهایی با مردم جنوب داشتم و این زنده بودن را دیدم.
آقای درویشی، صاحب بنگاه املاک نوین بوشهر ما را منزلش دعوت کرد. چند نفری بودیم و چند ساعتی صحبت کردیم. یکی در سن هفتاد سالگی دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی بود. دیگری خانمی بالای شصت سال بود که از تجارب پرشورش از مشارکت خلاقانه در ساختن و نوآوری‏‎هایش در بوشهر گفت. درویشی خود کتابخوان قهار و فعال کارآفرین برجسته‏ای است. همین طور دیگران. اینجا زیست‌جهان مردم هنوز سرزنده است. این امیدبخش است. ایران را همین مردم عادی می‏سازند. زندگی در زیر پوست جامعه جریان دارد. جنوب و جنوبی‌ها این را نشانم دادند.

اشتراک‌گذاری:

نظرات

نظر خود را بنویسید

نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.