جامعه 1 بازدید
روایت نسل زدی‌ها از سال کنکور؛

آزمون تمام شد، دلهره نتیجه آغاز

بامدادجنوب_آتنا فرهام

برای بعضی‌ها، کنکور با تحویل دادن برگه پاسخ‌نامه تمام می‌شود؛ برای بعضی‌ها، اما تازه از همان‌جا دوره‌ای دیگر آغاز می‌شود؛ دوره‌ای پر از فکر کردن به نتیجه، مقایسه خود با دیگران و مرور اینکه «کاش فلان سؤال را جور دیگری جواب می‌دادم.» یک سال درس خواندن، آزمون دادن، برنامه‌ریزی کردن، عقب افتادن و دوباره شروع کردن، برای هر دانش‌آموز شکل متفاوتی دارد؛ اما وقتی پای صحبت کنکوری‌ها می‌نشینیم، یک‌چیز مشترک میان حرف‌هایشان دیده می‌شود: فشار کنکور فقط از حجم درس‌ها نمی‌آید. گاهی چیزی که بیشتر از کتاب و تست خسته‌شان می‌کند، ترس از عقب ماندن، قضاوت دیگران و این فکر است که شاید نتیجه یک آزمون قرار است درباره آینده‌شان تصمیم بگیرد. در این گزارش، پای صحبت برخی از این دانش‌آموزان نشستیم.

سپیده بارگاهی، دانش‌آموز رشته انسانی و کنکوری سال گذشته، معتقد است بیش از خود کنکور از قضاوت دیگران می‌ترسیده است.

او می‌گوید: «بیشتر از قضاوت دیگران می‌ترسیدم. خود کنکور بالاخره یک آزمون است و هر نتیجه‌ای که بگیری، تمام می‌شود؛ اما چیزی که بیشتر اذیتم می‌کرد این بود که بعدش بقیه درباره‌ام چه فکری می‌کنند؟ مخصوصاً وقتی رشته انسانی می‌خوانی، خیلی‌ها از قبل درباره رتبه، دانشگاه و آینده‌ات نظر دارند و گاهی فشار همین حرف‌ها از خود درس خواندن بیشتر می‌شود.»

فشار کنکور فقط به روزهای پیش از آزمون محدود نمی‌شود. سپیده پس از تمام شدن کنکور، احساس خلأ را تجربه کرده است؛ حسی که شاید برای بسیاری از داوطلبان غیرمنتظره باشد.

او درباره این تجربه می‌گوید: «بیشتر یک‌جور خلأ بود. یک سال تقریباً هر روزم با درس، آزمون و برنامه‌ریزی برای کنکور مشخص شده بود و یک‌دفعه همه‌چیز تمام شد. اولش فکر می‌کردم خیلی خوشحال می‌شوم، اما چند روز بعد بیشتر حس می‌کردم نمی‌دانم حالا باید چه کار کنم. انگار مدت زیادی فقط به یک هدف فکر کرده بودم و بعد از رسیدن به آخر مسیر، هنوز هدف بعدی مشخص نبود.»

وقتی از سپیده می‌پرسیم اگر می‌توانست به روزهای اوج فشار برگردد، چه چیزی به خودش می‌گفت، پاسخ می‌دهد: «قرار نیست یک آزمون مشخص کند تو چقدر ارزش داری.»

سپیده می‌گوید آن روزها واقعاً احساس می‌کرد اگر نتیجه دلخواهش را نگیرد، تمام زحماتش بی‌ارزش شده است. حالا، اما فکر می‌کند اگر زودتر این جمله را جدی می‌گرفت، بخشی از فشارهایی که به خودش وارد کرده بود، کمتر می‌شد.

او درباره یکی دیگر از چیزهایی که در آن روزها متفاوت انجام می‌داد، می‌گوید: «کمتر خودم را با دیگران مقایسه می‌کردم. خیلی وقت‌ها به جای اینکه ببینم امروز نسبت به دیروز چقدر پیشرفت کرده‌ام، مدام به ساعت مطالعه، رتبه آزمون یا درصدهای بقیه نگاه می‌کردم. اگر برگردم، سعی می‌کنم کنکور را بخشی از زندگی‌ام ببینم، نه تمام زندگی‌ام.»

حسین فرهام تجربه متفاوتی دارد. او سال دوم کنکورش را پشت سر گذاشته و وقتی از این یک سال حرف می‌زند، بیش از هر چیز از «جنگیدن و دوباره شروع کردن» یاد می‌کند.

او می‌گوید: «سال دوم بود و از قبل می‌دانستم این مسیر چقدر سخت و فرسایشی می‌شود. از یک طرف می‌خواستم اشتباهات سال قبل را جبران کنم و از طرف دیگر، مدام احساس می‌کردم از برنامه عقب افتاده‌ام و باید خودم را دوباره جمع کنم. این عقب افتادن‌های پی‌درپی شاید بیشتر از خود درس خواندن خسته‌ام کرد.»

تصویری که حسین پیش از شروع سال دوم از کنکور داشت، با چیزی که واقعاً تجربه کرد، فاصله زیادی داشت. او فکر می‌کرد تجربه سال اول باعث می‌شود همه‌چیز با برنامه‌تر و راحت‌تر پیش برود؛ اما هر بار که احساس می‌کرد به برنامه رسیده است، اتفاقی یا آزمونی باعث می‌شد دوباره عقب بیفتد.

 

سخت‌ترین بخش ماجرا برای او، همین ترس از عقب ماندن بود. حسین در این‌باره توضیح می‌دهد: «همیشه یک فشاری ته ذهنم بود که وقت دارد می‌گذرد و من هنوز به چیزی که باید نرسیده‌ام. مخصوصاً چون سال دوم بود، نمی‌خواستم دوباره نتیجه نگیرم. همین باعث می‌شد حتی وقتی خسته بودم هم احساس کنم حق ندارم استراحت کنم.»

او از حس آشنای بسیاری از کنکوری‌ها نیز می‌گوید؛ اینکه آخر شب، با وجود ساعت‌ها درس خواندن، احساس کرده هیچ کاری انجام نداده است.

حسین می‌گوید: «چند ساعت درس می‌خواندم، اما چون به برنامه‌ای که برای خودم نوشته بودم کامل نرسیده بودم، آخر شب فقط قسمت‌های انجام‌نشده را می‌دیدم. بعد هم استرس روز بعد شروع می‌شد و این چرخه عقب افتادن و جبران کردن دوباره ادامه پیدا می‌کرد.»

برای حسین، چیزی که بیش از درس خسته‌کننده بود، فشاری بود که پشت درس خواندن قرار داشت.

او می‌گوید: «وقتی هر روز با استرس رتبه، درصد، آزمون و عقب افتادن از برنامه بیدار می‌شوی، حتی درس خواندن هم سخت می‌شود. حس می‌کردم همیشه دارم با زمان و با خودم می‌جنگم.»

حالا که کنکور تمام شده است، حسین هنوز نمی‌تواند بگوید همه فشارها یک‌باره از بین رفته‌اند.

او درباره حال‌وهوای پس از آزمون می‌گوید: «احتمالاً اولش فقط می‌گویم بالاخره تمام شد؛ اما بعد خیلی سریع ذهنم می‌رود سمت اینکه نتیجه چه می‌شود؟ بعد از یک سال دوباره تلاش کردن و جنگیدن، طبیعی است که بخواهم بدانم آخرش چه چیزی نصیبم شده است.»

شاید برای همین است که خودش می‌گوید روز بعد از کنکور، احتمالاً ترکیبی از آرامش و استرس خواهد بود؛ آرامش از تمام شدن فشار روزانه و استرس از نامعلوم بودن نتیجه.

با این حال، حسین معتقد است کنکور یک چیز مهم به او داده است: صبر و توان دوباره شروع کردن.

او می‌گوید: «فهمیدم می‌توانم بعد از شکست دوباره شروع کنم؛ اما در عوض، زمان و آرامش زیادی از من گرفت.»

حسین در یک جمله، تجربه این سال را برای کنکوری‌های سال بعد این‌طور تعریف می‌کند: «کنکور بیشتر از اینکه جنگ با کتاب‌ها باشد، جنگ با خودت است؛ با استرس، ناامیدی، عقب افتادن و دوباره بلند شدن. فقط باید حواست باشد وسط این جنگ، خودت را فراموش نکنی.»

وقتی فشارها روی هم جمع می‌شوند

به سراغ یک کنکوری دیگر می‌رویم. مهسا بارگاهی نیز کنکور را آن چیزی که در ابتدای سال تصور می‌کرد، ندیده است.

او می‌گوید: «فکر می‌کردم اگر برنامه‌ریزی کنم و به آن پایبند باشم، همه‌چیز قابل‌کنترل است؛ اما در واقعیت، فشارها و اتفاقات مختلف خیلی بیشتر از چیزی بود که فکر می‌کردم.»

برای مهسا، سخت‌ترین بخش مسیر، خود درس خواندن نبود. فشارهای مختلفی که هم‌زمان روی هم جمع می‌شدند، خستگی بیشتری ایجاد می‌کردند.

مهسا توضیح می‌دهد: «فشار خانواده، مدرسه و حتی آزمون‌های قلم‌چی. هرکدام به‌تنهایی شاید قابل‌تحمل بودند؛ اما وقتی همه این‌ها هم‌زمان وجود داشتند، واقعاً خسته‌کننده می‌شد.»

او نیز مانند سپیده و حسین معتقد است چیزی که پشت کنکور قرار دارد، گاهی از خود درس خواندن سنگین‌تر است. مهسا می‌گوید وقتی چند برنامه و کار هم‌زمان روی هم جمع می‌شد و نمی‌توانست به همه آن‌ها برسد، احساس می‌کرد باید همه‌چیز را رها کند.

با این حال، شاید یکی از جدی‌ترین بخش‌های تجربه مهسا، جایی باشد که از انتخاب رشته و دانشگاه حرف می‌زند. وقتی از او می‌پرسیم آیا در مسیر کنکور درباره انتخاب رشته و آینده‌اش دچار تردید شده است، پاسخ می‌دهد: «بله؛ نه یک‌بار، بلکه شاید هزار بار. وقتی آدم مدت زیادی تحت فشار باشد، حتی درباره چیزهایی که قبلاً به آن‌ها مطمئن بوده هم شروع به شک کردن می‌کند. بارها از خودم پرسیدم واقعاً این انتخاب خودم است یا چیزی که از من انتظار دارند.»

مهسا نیز معتقد است کنکور نمی‌تواند تمام توانایی‌های یک فرد را نشان دهد؛ بلکه بیشتر مشخص می‌کند چه کسی توانسته است خودش را برای یک آزمون خاص آماده کند.

او درباره دستاوردها و هزینه‌های این مسیر می‌گوید: «اگر بخواهم صادق باشم، احساس می‌کنم تقریباً تمام فرصت‌های درخشش من در سال کنکور را از من گرفت. شاید چیزهایی مثل صبر و تحمل به دست آورده باشم؛ اما در عوض، خیلی از لحظات و فرصت‌هایی را که می‌توانستم بهتر زندگی کنم یا در زمینه‌های دیگری پیشرفت کنم، از دست دادم.»

تجربه‌هایی که این سه دانش‌آموز از آن‌ها حرف می‌زنند، فقط احساسات پراکنده و شخصی نیستند. برای بررسی بهتر این موضوع، به سراغ ابراهیم نبوی‌زاده، روان‌شناس، رفتیم.

نبوی‌زاده معتقد است کنکور برای بسیاری از نوجوانان فقط یک آزمون درسی نیست؛ زیرا در این سن، هویت، اعتمادبه‌نفس و تصویر فرد از آینده هنوز در حال شکل‌گیری است.

او توضیح می‌دهد: «وقتی موفقیت در کنکور به‌عنوان تنها راه رسیدن به آینده خوب تعریف می‌شود، آزمون از یک موقعیت آموزشی به معیار ارزشمندی فرد تبدیل می‌شود. نوجوان ممکن است نتیجه را این‌طور معنا کند: اگر قبول شوم، پس موفق و باارزشم و اگر قبول نشوم، پس شکست‌خورده‌ام.»

به گفته این روان‌شناس، همین نگاه می‌تواند ترس از شکست، اضطراب، کمال‌گرایی و احساس گناه ایجاد کند و حتی تمرکز و عملکرد واقعی دانش‌آموز را کاهش دهد.

شاید حرف سپیده درباره ترس از قضاوت دیگران، نگرانی حسین از عقب ماندن و تجربه مهسا از فشار خانواده و مدرسه، دقیقاً در همین نقطه به هم برسند؛ جایی که کنکور دیگر فقط یک آزمون نیست و نتیجه‌اش به چیزی تبدیل می‌شود که نوجوان احساس می‌کند باید با آن خودش را ثابت کند.

استرس طبیعی کجاست و از کجا باید نگران شد؟

نبوی‌زاده می‌گوید: مقداری استرس برای کنکور طبیعی است و حتی می‌تواند دانش‌آموز را برای تلاش بیشتر آماده کند.

به گفته او، مسئله زمانی آغاز می‌شود که اضطراب از حد معمول عبور کند و زندگی روزمره را تحت تأثیر قرار دهد.

او نشانه‌هایی مانند اختلال در خواب و اشتها، بی‌قراری، زودرنجی، گریه، کاهش تمرکز، فرار از درس یا حتی صحبت درباره کنکور و سرزنش مداوم خود را از جمله مواردی می‌داند که خانواده باید جدی بگیرد. گاهی خانواده‌ها با نیت ایجاد انگیزه، جمله‌هایی مانند «این آینده توست» یا «فقط همین یک فرصت را داری» می‌گویند؛ اما اگر این پیام به نوجوان منتقل شود که تمام آینده‌اش به نتیجه همین یک آزمون بستگی دارد، انگیزه می‌تواند جای خود را به ترس بدهد.

نبوی‌زاده معتقد است خانواده باید به نوجوان نشان دهد که کنکور مهم است؛ اما تمام آینده و ارزش زندگی او نیست. این موضوع در روزهای اعلام نتایج اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. اگر نتیجه برخلاف انتظار باشد، نوجوان پیش از هر چیز به یک فضای امن نیاز دارد؛ نه مقایسه، سرزنش یا جمله‌هایی مانند «دیدی گفتم؟»

به گفته این روان‌شناس، خانواده در این مرحله بهتر است ابتدا حال نوجوان را ببیند و سپس سراغ انتخاب رشته و تصمیم‌گیری درباره آینده برود.

از نگاه نبوی‌زاده، احساس خلأ و سردرگمی پس از کنکور نیز می‌تواند طبیعی باشد. نوجوانی که یک سال تمام با ساعت مطالعه، آزمون و برنامه زندگی کرده است، ممکن است ناگهان نداند روزش را با چه چیزی پر کند.

او تأکید می‌کند: «اگر دانش‌آموز بعد از کنکور چند روز بی‌حوصله یا سردرگم بود، نباید فوراً از او پرسید: بالاخره راحت شدی، چرا خوشحال نیستی؟ گاهی ذهن و بدن بعد از یک سال فشار، تازه فرصت می‌کنند خستگی خودشان را نشان دهند.»

نبوی‌زاده در پایان خطاب به دانش‌آموزی که احساس می‌کند چند ساعت کنکور سرنوشتش را تعیین کرده است، می‌گوید: «یک رتبه نمی‌تواند میزان تلاش، توانایی، شخصیت و ارزش تو را اندازه بگیرد و یک آزمون نمی‌تواند تمام راه‌هایی را که در زندگی پیش روی توست، مشخص کند.»

 

اشتراک‌گذاری:

نظرات

نظر خود را بنویسید

نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.