آزمونی که رسانهها از آن سربلند بیرون نیامدند
دی 22, 1404
بامدادجنوب_مهسا متقی
انتهای کوچه حاجرئیس، همان کوچهای که در سالهای اخیر در اینستاگرام و شبکههای اجتماعی ترند شده، بازارچهای جا خوش کردهاست که چند سالی است به همت ادارهکل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان بوشهر شکل گرفته تا محلی برای کسب و کار برای هنرمندان و صنعتگران و عرضه هنر و زنده نگهداشتن روح صنایع دستی در دل کوچههای قدیمی شهر باشد.
وقتی از نخستین ورودی بازارچه، پلهها را بالا میروید، با فضایی روبهرو میشوید که بوی تاریخ میدهد؛ بوی سالهایی که بوشهر تازه داشت پنجرهای به سمت مدرنیته باز میکرد، اما هنوز اصالتش را در معماری و فرهنگش نگه داشته بود. دیوارهای کاهگلی و چوبهای قدیمی، در و پنجرههایی که هنوز رد دست زمان بر آنها مانده و نور ملایمی که از لابهلای روزنهها میتابد، همهچیز را شبیه قدم زدن در صفحهای از گذشته کرده که در آن، شهر با معماری خیرهکنندهاش از مداراجویی مردمش میگوید؛ از روح زندگی در کوچههای باریک و خانههای بلند رو به دریا همچنان روایت میکند.
در راهروهای پیچدرپیچ بازارچه گشتی زدم. آنقدر ذهنم خسته بود که یک بار دیگر همان مسیر را طی کردم، اما این بار آهستهتر، به طوری که چشمم به جزئیات بیشتری بیفتد. از پشت ویترینها رنگها خودنمایی میکردند؛ زیورآلات دستساز، نقشهایی که انگار تکههایی از جنوب را در خود نگه داشته بودند. گاهی صدای آرام گفتوگوی کاسبان با رهگذری میآمد و گاهی هم بوی قهوه از گوشهای از بازارچه در فضا میپیچید. میان همین قدم زدنها، چشم در چشم چند نفر از صاحبان گالریهای هنری و یکی دو کافهدار شدم و با بعضیهایشان همکلام شدم. شرجی اما کمی کلافهکننده بود و باعث شده بود بازارچه در اولین روز هفته خلوتتر از آن چیزی باشد که انتظارش را داشتم.
یکی از زنانی که در آنجا گالری هنری راه انداخته و دکور ورودیاش را با وسایل نوستالژیک چیده است، در این باره به بامداد جنوب میگوید: جنگ همه کسبوکارها را از رونق انداخته و ما هنوز هم با پیامدهایش دستبهگریبانیم. رونق بازار ما در فصل گردشگری و ایام عید نوروز بود، اما امسال جنگ همه امید ما را ناامید کرد.
وی با اشاره به خلوتی این روزهای بازارچه ادامه میدهد: تابستانها معمولا گردشگر به اینجا نمیآید، بنابراین مشتری آنچنانی که باید، نداریم. بیشتر روزها فقط گالری را باز میکنیم تا بگوییم هنوز هستیم. مردم بومی هم اگر سری به بازارچه بزنند، بیشتر برای تفریح و قدمزدن میآیند تا خرید.
این زن که سرپرست خانواده است، با لحنی آرام اما صریح بیان میکند: بازار آنقدر کساد شده که مجبور شدم روزها در اسنپ کار کنم تا بتوانم نان حلال دربیاورم. از غروب هم میآیم گالری و تا شب میمانم، فقط برای اینکه مغازه تعطیل نشود و چراغش روشن بماند.
تا لحظهای که در گالری هستم، هیچ خریداری به آن سر نمیزند. بعد از نگاهی اجمالی به زیورآلات و اکسسوریهای دستساخته که بعضی از آنها با صدفهای دریا ساخته شدهاند و رد دست هنرمند در ظرافتشان پیداست، آنجا را ترک میکنم و چند قدم آنطرفتر به مرد نسبتا جوانی میرسم که مشغول نجاری است. بوی چوب تازه در فضای نیمهساکت بازارچه را پر کرده و صدای خرچ خرچ اره در راهروها میپیچد.
او هم از وضعیت بازار رضایت چندانی ندارد و به بامداد جنوب میگوید: جنگ خانهخرابمان کرده؛ وضعیت را که میبینی. از چه بگویم؟ من از مسئولان نه کار در شرکت نفت خواستم، نه کار در نیروگاه و نه در گمرک. فقط خواستم اینجا یک دکانک داشته باشم تا بتوانم با هنرم نانی بخورم؛ همین. آن هم اگر بگذارند و هر شش ماه برای جواز کسب اذیتم نکنند.
وی با نگاهی به اطراف بازارچه ادامه میدهد: اینجا برای من رنگوبوی دیگری دارد. هر روز که گل کاغذی را روی دیوارهای نمخورده بافت میبینم، حس میکنم زندگی جریان دارد. رزق و روزی هم خدا کریم است، میرسد. با اینکه جنگ کارمان را خیلی کساد کرده، هنوز مشتریهای خاص خودمان را داریم و همین برای ساختن دوباره دلگرمکننده است.
این صنعتگر و نجار در پاسخ به این پرسش مبنی بر اینکه آیا پس از جنگ حمایتی هم از سوی ادارهکل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان یا نهاد دیگری صورت گرفته است، میگوید: نه؛ البته خودم هم خیلی دنبال این چیزها نرفتم. شاید حمایتی بوده که من نگرفتم. من هم مثل بقیه هنرمندان این بازارچهام. به هر حال اگر قرار است اتفاقی بیفتد، باید برای همه هنرمندان و کاسبان اینجا باشد؛ کسانی که در این سه چهار سال به سهم خودشان در جذب گردشگر به بافت تاریخی نقش داشتند.
وی ادامه میدهد: یکی با کافه کوچکش سعی کرده نوشیدنیهایی مثل شربت جمبو و ویمتو را جان بدهد و شبها خیامخوانی راه بیندازد، یکی دیگر با هنر بومیاش حال و هوای جنوب را در کارهایش زنده نگه داشته و یکی هم مثل من با چوب و دستهای خودش چیزی میسازد که یادگار اینجا باشد. این روزها هم که حال و هوای محرم همه بافت را گرفته، پخش صدای بخشو ما را به دل باورهایی میبرد که همچنان در این منطقه با همه افت و خیزهایش جریان دارد. اصلا نمیشود بوشهر را بدون آیینهای عزاداریاش تصور کرد؛ همانقدر که خیامخوانی در شبهای غیرمحرم و صفر به شهر شادی میدهد، سینهزنی و سنج و دمام به این شبها اعتبار میدهد. مردم بوشهر هرگز به باورها و آیینهایشان پشت نکردهاند و نمیکنند. کمی دیگر بمانید، صدای سنج و دمام شما را به دل قدیم میبرد.
وی لحظهای دست از کار میکشد، به چوب نیمهتراشیده نگاه میکند و آرام میگوید: اینجا فقط چند تا مغازه نیست. هر کدامشان گوشهای از زندگی بوشهر هستند. وقتی میان این دکانها قدم میزنی، بیشتر از خرید کردن، حالوهوای شهر را حس میکنی؛ صدای کار دستها، بوی چوب و قهوه و گپهای کوتاهی که میان آدمها رد و بدل میشود. انگار بخشی از گذشته بوشهر هنوز همینجا در میان دستهای هنرمندانی که کارشان را ادامه میدهند، آرام و بیصدا زنده مانده است.
از او تشکر میکنم و از گالری بیرون میآیم. میان راهروهای باریک بازارچه قدم میزنم و به حرفهایش فکر میکنم. راست میگفت؛ همین نیمساعتی که اینجا بودهام، حس کردهام در بوشهر سالهایی راه میروم که هرگز ندیدهام؛ بوشهری که من هنوز در آن به دنیا نیامده بودم و سنتهایش هنوز زیر سایه پررنگ مدرنیته کمرنگ نشده بود.
چند قدم آنطرفتر وارد گالری دیگری میشوم. صاحبش زن جوانی است که او هم سرپرست خانواده است. پشت پیشخوان ایستاده، اما نگاهش بیشتر از آنکه به مشتری باشد، به آیندهای است که این روزها مبهمتر از همیشه به نظر میرسد. از وضعیت کار که میپرسم، میگوید: کسبوکار هنری همیشه با ریسک همراه است؛ از اول هم همینطور بوده. اما در عوض، کاری است که با دل آدم سر و کار دارد. با این حال، این روزها فشارش بیشتر شده.
وی ادامه میدهد: امسال بهخاطر شرایط جنگ، واقعا فروشی نداشتیم که بشود اسمش را فروش گذاشت. هزینهها بالا رفته، مواد اولیه سختتر تهیه میشود و مشتری کمتر شده. این ترکیب، کار را برای ما خیلی دشوار کرده. تنها منبع درآمدم همین گالری است که در آن صنایع دستی و هنرهای بومی را عرضه میکنم. هر چیزی که میفروشم باید جنس جدید جایگزین کنم اما همین جایگزینی به یکی از چالشهای جدی کارم تبدیل شده.
این بانوی هنرمند با اشاره به پیشنهاد دوستانش برای رونقبخشی کارش میگوید: بعضی دوستانم میگویند وام حمایتی بگیرم، اما سوال اینجاست که با این وضعیت فروش، اقساطش را چطور پرداخت کنم؟ گرفتن وام وقتی بازار بیثبات است، خودش یک ریسک دیگر است. بعضی از آنها پیشنهاد میکنند که در فضای مجازی فعالیتم را شروع کنم بهخصوص در این فصل و این شرایط که همه چیز به ریخته است. به من میگویند به اینستاگرام، تلگرام یا بله بروم و فروش آنلاین راه بیندازم. قبول دارم که امروز بخشی از بازار آنجاست، اما راهاندازی یک کسبوکار آنلاین هم دانش و مهارت خودش را میخواهد؛ از تولید محتوا گرفته تا بازاریابی و ارسال سفارشها. ما بیشتر هنرمندیم تا مدیر دیجیتال. اگر آموزشهای کاربردی و تخصصی برای ما بهویژه زنان کارآفرین، فراهم شود، میتواند مسیر تازهای پیش پایمان بگذارد.
وی با تاکید بر اینکه این مشکلات فقط برای من نیست، بسیاری از فعالان صنایع دستی استان با شرایط مشابهی دستوپنجه نرم میکنند. با این حال، ناامید نیستم، تصریح میکند: کار هنری را نمیشود فقط با حساب و کتاب مالی سنجید. این کار بخشی از هویت ماست؛ اما برای ادامه دادن، به ثبات و حمایت نیاز داریم. امیدوارم با تدبیر مسئولان، شرایطی فراهم شود که بتوانیم با خیال آسودهتری کار کنیم؛ نه فقط برای کسب درآمد، بلکه برای زنده نگهداشتن همین هنرهای اصیل بومیمان.
از گالری بیرون میآیم. بازارچه همچنان آرام است؛ چند دکان روشن، چند هنرمند مشغول کار و امیدی که با وجود همه سختیها هنوز خاموش نشده است. به قسمت انتهای بازارچه میروم که جوانان اعم از دختر و پسر صف به صف نشستهاند و مشغول قلیانکشی یا در انتظار رسیدن قلیان برای دود کردن، شاید دود کردن زمان و رویاهای دور و دراز خود! بوی تنباکوهای سوخته، گلویم را به خارش وامیدارد، چند سرفهای میکنم و از کنارشان عبور میکنم؛ آنها تقصیری ندارند که اینچنین شیفته دود کردن آینده هستند؛ چراکه وقتی به فضا و امکانات شهر نگاه میکنم، میبینم کمترین بستر، زیرساخت یا برنامهای برای جوانان این دیار فراهم نشده تا دستکم در تابستان انتخابی بهتر برای گذران اوقات فراغتشان داشتهباشند.
دی 22, 1404
خرداد 31, 1405
نظر خود را بنویسید
نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.