فرهنگ 119 بازدید
پیمان زند در گفت‌وگو با بامداد جنوب:

علاقه من به آیین‌ از دل خانواده برآمده است

بامدادجنوب_الهام بهروزی

«شور و شین» یکی از برنامه‌های شناخته‌شده و مناسبتی مرکز صداوسیمای استان بوشهر است که هم‌زمان با ماه محرم از این شبکه پخش می‌شود. اجرای این برنامه در سال‌های گذشته بر عهده پیمان زند، مجری و گوینده رادیو و تلویزیون بوشهر بوده است؛ هنرمندی که تسلط او بر آیین‌های عزاداری بوشهری به‌عنوان نقطه قوت این برنامه همواره مورد توجه مخاطبان قرار گرفته است.

پیمان زند، هنرمندی چندبعدی است که در حوزه‌های اجرا و گویندگی، پادکست‌نویسی و تئاتر تجربه و مهارت قابل توجهی دارد. افزون بر این، او از جمله مجریان مطالبه‌گر و مردمی استان شناخته می‌شود که بارها در اجراهای خود، دغدغه‌ها، نیازها و مسائل مردم هم‌استانی را بازتاب داده و کوشیده است رسانه را از سطحی صرفا نمایشی، به جایگاهی تاثیرگذار و مسئولانه‌تر نزدیک کند.

زند بر این باور است که مجری‌ در جایگاه یک واسطه آگاه و مسئول، باید بتواند هم با مردم ارتباطی صادقانه برقرار کند و هم پژواک‌‌دهنده دردها، خواسته‌ها و امیدهای آنان باشد. بنابراین رسانه زمانی می‌تواند نقش واقعی خود را ایفا کند که در کنار حفظ جذابیت و کیفیت حرفه‌ای، نسبت به مسائل اجتماعی، فرهنگی و حتی مطالبات روزمره مردم نیز بی‌تفاوت نباشد و مجری موفق کسی است که در درک فضای جامعه، شناخت فرهنگ بومی و همدلی با مخاطب، حضوری واقعی و موثر داشته باشد.

در ادامه با این مجری و هنرمند هم‌استانی درباره تجربه اجرا، فعالیت‌های هنری، نگاه او به رسانه و نیز دغدغه‌هایش نسبت به مسائل فرهنگی و اجتماعی گفت‌وگویی انجام داده‌ایم که از نظر شما می‌گذرد.

نخست بگویید در اتمسفر رسانه‌ ملی که گاه با چالش دشوار اعتماد مخاطب روبه‌روست، شما چگونه مرز میان تریبون رسمی بودن و زبان مردم بودن را تعریف می‌کنید تا مخاطب بوشهری، شما را از جنس خود و محرم دردهایش بداند؟

واقعیت این است که من مرزی میان خود و مردم قائل نیستم؛ من از جنس همین جامعه‌ام و با همان دغدغه‌هایی زندگی می‌کنم که مردمم با آن دست‌به‌گریبان‌ هستند. وقتی از تورم، اجاره‌بهای سنگین و سختی‌های معیشت می‌گویم، در واقع، دارم از متن زندگی خودم حرف می‌زنم. بدیهی است بوشهر برای من فراتر از یک جغرافیاست؛ برای من، حکم والدین را دارد. آغوش امنی که هر بار از آن فاصله گرفته‌ام، با اشتیاق کودکی که به سوی خانه‌اش می‌دود، به آن بازگشته‌ام.

آنچه مرا شیفته این اقلیم می‌کند، فرهنگ بی‌نظیر «هم‌سفره بودن» است. در بوشهر، غذا متعلق به یک خانه نیست؛ سفره‌ها به روی همسایگان گشوده است و این سخاوت بخشی از مناسک و آداب اجتماعی ماست. از بعد مردم‌شناسی، این زیباترین جلوه رفتار جمعی ماست که ریشه در اصالت دارد.

در کنار این‌ها، جایگاه و حرمت زن در فرهنگ بوشهر یک استثنای درخشان است. ما در این خاک، زنی را داریم که ریشه و مدیر خانه است. حتی در هنرهای آیینی نظیر تعزیه، بوشهر از معدود نقاطی است که نقش زن را خود زنان ایفا می‌کنند. این‌ها همان ظرافت‌های فرهنگی و ریشه‌های اصیلی است که به رفتار اجتماعی ما هویت و زیبایی می‌بخشد و من تلاش می‌کنم در اجراهایم، بازتاب‌دهنده همین اصالت و نجابت باشم.

شما یکی از مجریان مطالبه‌گر هستید و می‌دانید که مطالبه‌گری در قاب تلویزیون استانی همواره بر لبه تیغ حرکت کردن است، استراتژی شما برای عبور از سد روابط عمومی‌زدگی مسئولان چیست؟

خب، من هیچ‌وقت نخواسته‌ام پشت نقاب یک مجری اتوکشیده پنهان شوم که فقط متن‌های دیکته‌شده را می‌خواند. برای من، کار در رسانه ملی هرگز به معنای عافیت‌طلبی و فاصله گرفتن از مردم نبوده است؛ بلکه همیشه تلاش کرده‌ام از هر فرصت و تریبونی برای بازگو کردن دردهای جامعه استفاده کنم؛ حتی اگر این ایستادن پای حرف مردم، به مذاق مدیران خوش نیاید. معتقدم اگر قرار است دهان بگشایم، باید از تورم، اجاره‌بهای کمرشکن، بیکاری و محرومیت‌های دیارم بگویم.

یادم می‌آید در یکی از برنامه زنده «تابستانه»، وقتی دیدم مردم هنوز باید کپسول‌های سنگین گاز را روی دوش بکشند، نتوانستم سکوت کنم. روی آنتن از این رنج گفتم و البته، بهای پیش‌بینی‌شده‌اش را هم با یک تذکر جدی پشت‌صحنه پرداخت کردم یا در برنامه‌ای دیگر که برای شهرداری اجرا می‌کردم، گریزی به جمع‌آوری کیوسک‌های روزنامه‌فروشی زدم و به این تصمیم اعتراض کردم؛ موضوعی که بازتاب داشت و بعدها فرماندار به من خبر داد که به خاطر همان اعتراض، پیگیر حل مشکل شده‌اند.

از این‌رو، برای من صحنه اجرا مرزبندی ندارد؛ چه روی آنتن صداوسیما باشم، چه روی استیج‌های بزرگ و چه در برابر عالی‌رتبه‌ترین مقامات کشور، خودم را مدافع بی‌صدایان می‌دانم. در حضور رئیس‌جمهور از قطعی آب و برق مردم گفتم، در عسلویه فریاد اعتراض بومی‌ها را برای اشتغال سر دادم و در مقابل روسای جمهور که به استان سفر می‌کردند، هم بی‌پرده از رنج فقر حرف زدم. حقیقت این است که مجری واقعی، کسی است که بند نافش به جامعه وصل باشد، از جنس مردم باشد و با زبان آن‌ها سخن بگوید.

در کنار مطالبه‌گری، نقطه قوت دیگر شما اجرای مسلط و باکیفیت در برنامه‌های آیینی مثل «شور و شین» است که هر ساله همزمان با ایام محرم شاهد آن هستیم؛ این تسلط بیشتر محصول یک پژوهش آکادمیک است یا زاییده تجربه و پژوهش میدانی شما در محلات قدیمی بوشهر؟

علاقه من به آیین‌ها و مراسم بوشهر از همان سال‌های کودکی و نوجوانی شکل گرفت؛ زمانی که پای صحبت بزرگ‌ترها می‌نشستم و با دقت به روایت‌ها و تجربه‌هایشان گوش می‌دادم. البته شاید مسیر تحصیلی‌ام در نگاه اول ارتباط مستقیمی با حوزه آیین‌ها نداشته باشد؛ چراکه من لیسانس حسابداری گرفتم، سپس در مقطع فوق‌لیسانس مدیریت استراتژیک خواندم و بعد هم دوره دکتری مدیریت را ادامه دادم؛ اما از آنجا که علاقه‌ام به فرهنگ و هنر همیشه همراهم بود، یک فوق‌لیسانس دیگر در رشته ادبیات نمایشی گرفتم و پایان‌نامه‌ام را هم به آیین‌ها و مراسم استان و شهر بوشهر اختصاص دادم.

ترکیب این پژوهش‌های دانشگاهی با تجربه‌های میدانی، گفت‌وگو با قدیمی‌های محله و حضور مستقیم در مراسم، باعث شد شناخت عمیق‌تری از ریشه‌ها و جزئیات این آیین‌ها پیدا کنم. همین شناخت و تجربه است که در اجراهایی مثل «شور و شین» به من کمک کرد تا با تسلط و حس درست روی صحنه ظاهر شوم.

چطور شد که اجرای ویژه‌برنامه «شور و شین» را عهده‌دار شدید و در این مسیر چگونه میان فرم مدرن برنامه‌سازی و سنت‌ های دست نخورده عزاداری بوشهری توازن ایجاد کردید؟

داستان پیوند من با برنامه‌ی «شور و شین»، ترکیبی از یک اتفاق پیش‌بینی‌نشده و پیوند دیرینه با هنرهای نمایشی است. در آن سال‌ها تمرکز اصلی من بر تئاتر بود و حضور در قاب تلویزیون را تجربه نکرده بودم. همه‌چیز از یک مراسم تجلیل شروع شد؛ زمانی که به نمایندگی از خانم گتویی‌زاده (به‌عنوان تهیه‌کننده برتر در یک رویداد) برای دریافت جایزه او روی صحنه رفتم و دقایقی پشت میکروفون صحبت کردم. همان چند لحظه کافی بود تا مورد توجه مدیران وقت صداوسیما قرار بگیرم.

ابتدا پیشنهاد گویندگی خبر مطرح شد، اما تقدیر مسیر دیگری را برایم رقم زده بود. در تست صدا مشخص شد که لحن من با چارچوب‌های خشک خبری سازگار نیست، اما همان لحن برای یک برنامه‌ شبانه و آیینی دقیقا همان چیزی بود که گروه تولید به دنبالش می‌گشت. این‌گونه بود که همکاری من با مرتضی قائدپوری، دوست و همکار تئاتری‌ام در «شور و شین» شکل گرفت که قرار بود به شناسنامه برنامه‌های محرمی بوشهر تبدیل شود.

البته آغاز این مسیر با یک آزمون سخت شخصی همزمان شد؛ بیماری قلبی پدرم و حضور در شیراز، درست در آستانه شب اول محرم سال ۱۳۸۳. با وجود آن شرایط دشوار، با توکل و عنایت امام حسین (ع) خودم را به بوشهر رساندم و نخستین قسمت «شور و شین» روی آنتن رفت. استقبال مردم نشان داد که این برنامه راه خود را پیدا کرده است.

اما در پاسخ به بخش دوم سوال شما درباره توازن میان فرم مدرن و سنت‌های دست‌نخورده؛ اعتقاد دارم کلید این توازن در «اصالت» است. من تلاش کردم از ظرفیت‌های «ادبیات نمایشی» و تکنیک‌های اجرای مدرن برای «روایتگری» استفاده کنم، بدون آنکه به «اصل آیین» خدشه‌ای وارد شود. در واقع، ما در این برنامه سعی کردیم سنت‌های عزاداری بوشهر را به عنوان یک جریان زنده به زبان رسانه بازتعریف کنیم. البته تخصص من در ادبیات نمایشی و پژوهش‌های میدانی‌ام در محلات قدیمی، به من کمک کرد تا بفهمم کجا باید از فرم‌های مدرن برنامه‌سازی برای جذابیت بصری بهره برد و کجا باید در برابر سادگی و خلوص سنت‌های اصیل بوشهری زانو زد و اجازه داد خود آیین با مخاطب سخن بگوید.

با توجه به این حسن‌سابقه در اجرای ویژه‌برنامه‌های ماه محرمی آیا امسال هم شما را در قاب تلویزیون با اجرای برمامه مناسبتی در این ایام خواهیم دید؟

خیر، امسال در قاب تلویزیون برای اجرای برنامه‌های مناسبتی محرم حضور ندارم اما یک گروه تازه‌نفس مسئولیت تولید و اجرا را برعهده گرفته و من باور دارم با نگاه تازه و انرژی جدیدی که دارند، این مسیر را بسیار خوب و حتی بهتر از گذشته ادامه خواهند داد.

خب، کمی از تجربه همکاری با شاهین بهرام‌نژاد در برنامه «گنجینه خلیج فارس» بگویید، همکاری با او چه تاثیری روی کار شما داشت و مهم‌ترین چیزی که در این مدت از بهرام‌نژاد آموختید، چه بود؟

آشنایی من با شاهین بهرام‌نژاد به سال‌های کودکی در پایگاه هوایی و دوران دبستان فاتح ۴۰ برمی‌گردد. او یک سال از من بالاتر بود که در تئاتر «بچه‌های محلی» به کارگردانی آقای عدلو بیشتر با هم آشنا شدیم. خاطره بازی در زمین فوتبال فنس‌کشی‌شده و همان علاقه مشترک به تئاتر، رفاقتی را میان ما شکل داد که سال‌ها بعد رنگ حرفه‌ای‌تری گرفت.

درست سال ۱۳۸۳ و هم‌زمان با پخش «شور و شین» در راهروی رادیو دوباره به هم رسیدیم. شاهین از برنامه‌ای به نام «گنجینه خلیج فارس» گفت و پیشنهاد داد در کنارشان گزارش تهیه کنم. از همان‌جا برای من یک دوره جدی یادگیری آغاز شد. سه سال پای صحبت ناخداها، جاشوها، پیرمردهای محلات قدیمی و کسبه باسابقه بوشهر نشستم. روایت‌هایی از سفرهای هند و زنگبار شنیدم، از طوفان‌های سهمگین دریا، از مشاغل فراموش‌شده و آیین‌های دریایی. آن تجربه برای من کمتر از یک دوره فشرده جامعه‌شناسی و مردم‌شناسی نبود.

همکاری با شاهین بهرام‌نژاد به من آموخت که روایت، فقط نقل یک خاطره نیست؛ باید صبورانه گوش داد، تحقیق کرد و به جزئیات وفادار ماند. او در کارش وسواس حرفه‌ای داشت و تاکید می‌کرد که هر روایت، سندی از هویت یک شهر است. مهم‌ترین درسی که از او گرفتم، همین دقت در مستندسازی و احترام به حافظه جمعی بود.

در کنار این مسیر، علاقه قدیمی من به موسیقی بومی (که از دوره دبیرستان و با دوستی با محسن شریفیان شروع شده بود) نیز پررنگ‌تر شد؛ صداهای جنوب، نغمه‌های دریایی و ریتم زندگی ساحل‌نشینان بعدها در نوشته‌ها و کارهای نمایشی‌ام هم بازتاب پیدا کرد. «گنجینه خلیج فارس» به‌مثابه مدرسه‌ای برای فهم عمیق‌تر تاریخ، فرهنگ و ادبیات بوشهر و نقطه عطفی در نگاه حرفه‌ای من به روایتگری فرهنگی شد.

یادی کنیم از یکی از حرفه‌ای‌ترین تهیه‌کنندگان رادیوی بوشهر که متاسفانه کرونا او را از ما گرفت؛ زنده‌یاد نگین گتویی‌زاده؛ به عنوان همسر شما چقدر در مسیر حرفه‌ای و شخصی‎تان تاثیرگذار بود؟ فقدان او چه خلائی را در زندگی و کارتان ایجاد کرد؟

بدون اغراق، نگین تمام من بود؛ خانم گتویی‌زاده برای من یک ماجرا بود؛ یک فصل شگفت‌انگیز در زندگی‌‌ام، مثل بهاری بود که آمد و رفت اما رد عطرش ماند. آشنایی ما برمی‌گردد به سال ۷۶؛ زمانی که من سرباز بودم و او هنوز دبیرستانی. در پروژه‌ای تئاتری به نام «خاک و خورشید» برای جشنواره فجر، او به‌عنوان منشی صحنه وارد گروه شد و همان‌جا مسیر زندگی‌مان به هم گره خورد.

تا سال ۸۳ ازدواج کردیم و حضور او فقط به زندگی من محدود نماند؛ همه‌چیز را تحت تاثیر قرار داد. خانم گتویی‌زاده عاشق رادیو بود. پایان‌نامه کارشناسی‌ارشدش هم درباره رادیو نوشته شد و در سفرهایمان هم همیشه رادیو هم‌سفر ما بود. همین علاقه، بعدها در کار من هم اثر گذاشت و راه را برای ورود به تولیدات صوتی و پادکست باز کرد.

من سال‌ها نوشته‌های شخصی‌ام را در وبلاگ می‌نوشتم تا اینکه کم‌کم این نوشته‌ها شکل دیگری پیدا کردند و به بسته‌های صوتی و پادکست تبدیل شدند. نقطه آغاز این مسیر، متنی درباره روز اول جنگ در بوشهر بود؛ روایتی از اتفاقی که برای من و برادرم، ایمان افتاده بود. همان نوشته با نام «چهارراه شاهین» ضبط شد و بعد از پخش آن، از بنیاد حفظ آثار با من تماس گرفتند و خواستند کارهای مشابه بیشتری تولید کنم.
از همان‌جا مسیر تازه‌ای باز شد. من سراغ خاطرات محله، مسجد توحید، شهدا و زندگی خصوصی آدم‌ها رفتم و سعی کردم روایت‌های آن‌ها را از سطح عارفانه و آسمانی به زمین بکشانم تا صمیمی و ملموس با زندگی مردم شوند. این قصه‌ها با لهجه بوشهری و اجرای متفاوت، برای مخاطب جان گرفتند و به دل نشستند؛ که حاصل این مسیر، تولید حدود ۶۵ پادکست صوتی بود.»

خانم گتویی‌زاده در این راه فقط همراه زندگی من نبود؛ در تولیدات رادیویی و پادکستی هم کنارم ایستاد و این همکاری برای من دریچه‌ای تازه به جهان روایت باز کرد؛ اما در کنار همه این‌ها، زندگی همیشه روی دیگری هم دارد. من در فاصله‌ای کوتاه، امین (برادرم) و دو عزیز دیگر را از دست دادم. با این حال، هنوز هم با یادشان زندگی می‌کنم و از بودن خاطره‌شان نیرو می‌گیرم.

برای نزدیک‌ماندن به مردم بوشهر که ذائقه‌ای سخت‌پسند و هوشمند دارند، چه هزینه‌هایی پرداخته‌اید و چگونه اجازه ندادید شهرت شما را از کوچه پس‌کوچه‌های این شهر جدا کند؟

برای اینکه به مردم بوشهر نزدیک بمانم، همیشه سعی کرده‌ام آن‌ها را همان‌طور که هستند بفهمم؛ مردمی ساده، صبور و در عین حال غنی، اما سخت‌گیر. مردم بوشهر ظاهر را خوب می‌شناسند و صداقت را هم خیلی زود تشخیص می‌دهند. اگر در رفتار کسی اغراق، فاصله یا نادرستی ببینند، سریع متوجه می‌شوند؛ اما وقتی با آن‌ها صادقانه و از جنس خودشان حرف بزنی، همراهت می‌مانند و همین همراهی بزرگ‌ترین سرمایه است.

در کل، من خودم را درگیر شهرت نکرده‎‌ام؛ بیشتر یک شهروند عادی هستم که تلاش کرده از دل زندگی واقعی حرف بزند. شاید به همین دلیل است که بخشی از تجربه‌های زندگی‌ام را در جستارنویسی‌های اینستاگرامی ثبت کرده‌ام؛ از روزهای بی‌پولی گرفته تا ازدواج، بچه‌دار شدن و خانه‌دار شدن. مردم هم این روایت‌ها را دنبال کرده‌اند، چون احساس می‌کنند این‌ها روایت‌هایی از دل زندگی واقعی است، نه تصویری ساختگی از بیرون.

البته زندگی همیشه مسیر همواری ندارد. من هم یک سوگ سنگین خانوادگی را تجربه کرده‌ام و در همان حال مجبور بوده‌ام برای فرزندم و برای ادامه زندگی سرپا بایستم. همین تجربه‌ها به من یاد داد که غلبه بر غم و تبدیل رنج به گنج، فقط در متن زندگی و در کنار مردم ممکن است. به عقیده من، کسی که در یک فضای ایزوله و بی‌تجربه بزرگ شود، با اولین حادثه فرو می‌ریزد. بنابراین برای من، زندگی کردن در کنار مردم نوعی هنر زیستن است؛ اینکه غم را بفهمی، با حادثه‌ها روبه‌رو شوی و در دل همین زندگی، راه ادامه دادن را پیدا کنی.

بله، گاهی کنار آمدن با حقیقت زندگی دشوار است، اما باید ایستاد و دوباره ساخت. برای ما بگویید سوای از اجرا و گویندگی، دغدغه پژوهشی شما در حوزه فرهنگ عامه به کجا رسیده است؟

دغدغه‌های پژوهشی من در این حوزه همچنان با قوت ادامه دارد؛ چراکه باور دارم بوشهر یکی از قطب‌های کلیدی موسیقی در جنوب کشور است و هویت فرهنگی این دیار، پیوندی ناگسستنی با موسیقی دارد. این ریشه‌های عمیق و دیرینه را می‌توان در تمامی آیین‌های بزم و رزم و سوگ و سورِ این شهر مشاهده کرد. در واقع، موسیقی و آیین از نخستین لحظات حیات با زمزمه اذان در گوش نوزاد و لالایی‌های مادرانه آغاز شده و در مناسکی چون حنابندان، بیت‌خوانی، تعزیه و سینه‌زنی تداوم می‌یابد. تمامی این عناصر، سازنده زیست فرهنگی مردم بوشهر هستند که در کنار هم، هویت آیینی و اجتماعی منحصر‌به‌فرد این شهر را رقم می‌زنند

بدیهی است علاقه من به آیین‌ها از کودکی و از دل خانواده شکل گرفته؛ از خاطره پدربزرگ، مسجد توحید و فضای مذهبی و آیینی آن سال‌ها. همان تجربه‌های اولیه باعث شد از همان سنین کم به مراسم سوگواری و شکل‌های مختلف آیینی حساس باشم و بعدها با نگاه جدی‌تری آن‌ها را دنبال کنم.

برای من، آیین‌ها نوعی صورت‌بندی فرهنگی هستند که ردشان را می‌توان در تئاتر، تلویزیون و سینما هم دید. شاید همین پیوند میان آیین و اجراست که همیشه مرا به این حوزه‌ها نزدیک نگه داشته و انگیزه داده تا از دل این تجربه‌های زیسته، روایت بسازم.

 اگر بخواهید کارنامه خود را در یک جمله خلاصه کنید، خود را بیشتر مجری آیین‌ها می‌دانید یا صدای مطالبه‌گر مردم جنوب و اولویت شما برای ماندگاری در حافظه جمعی بوشهر کدام است؟

در پاسخ به این پرسش که خود را مجری آیین‌ها می‌دانم یا صدای مطالبه‌گر مردم، باید بگویم زیست در کنار دریا و در میان بندرنشینان، سخاوتی غریب و صبوری عمیقی در نگاه ما ایجاد کرده‌است؛ نوعی پرسپکتیو که باعث می‌شود جهان را از زاویه‌ای عمیق‌تر ببینیم. علاقه ما بوشهری‌ها به خیام هم از همین جهان‌بینی می‌آید. ما این زیست را با شعرهای او در زندگی تجربه کرده‌ایم: «تا کی غم آن خورم که دارم یا نه/ وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه/ پر کن قدح باده که معلومم نیست/ کاین دم که فرو برم برآرم یا نه».

یادم می‌آید سال‌ها پیش از استاد صغیری پرسیدم چرا مردم بوشهر این‌قدر خیام را دوست دارند. می‌گفت چون شغل بسیاری از مردم بوشهر «مزیری» بوده؛ کارهای سخت دریایی روی غراب و جهاز. یک روز درآمد داشتند و خرج می‌کردند و روزی دیگر که کار نبود، کنار قهوه‌خانه‌ها می‌نشستند تا فرجی شود. این نوع زندگی، نگاه خاصی به جهان ایجاد کرده است؛ اما صراحت استاد صغیری اینجا بود که می‌گفت همین «قناعت و حجب» گاهی برای ما دردسر هم شده است؛ چرا که به‌خاطر همین ملاحظه‌کاری‌ها، از گفتن مطالبات بحق خودمان صرف‌نظر کرده‌ایم.

همچنان این روحیه در رفتارهای اجتماعی ما هم جاری است؛ در همیاری‌های محلی و در آیین‌های عزاداری که مردم شال هم را می‌گیرند تا کسی از حلقه اتحاد خارج نشود. به همین دلیل من معتقدم که زیبایی این شهر نه در ساختمان‌هایش که در نجابت آدم‌هایش است. بنابراین من چیزی جدا از این مردم ندارم و اولویتم برای ماندگاری، ثبت همین هویت و اصالتی است که ما را به هم پیوند می‌دهد.

در پایان بگویید که تمرکز شما این روزها روی چه پروژه‌‌ای است؟ آیا به‌ دنبال راه‎اندازی بستری مستقل برای ارتباط مستقیم‌تر با مخاطب خارج از چارچوب‌های فعلی هستید؟

در حال حاضر تمرکز اصلی من بر مجموعه‌ای شامل ۱۳ داستان کوتاه است که به روایت بافت و اتمسفر بوشهر می‌پردازد. اعتراف می‌کنم در مسیر چاپ این کتاب، میان تنبلی‌های شخصی و وسواسی که برای صیقل دادن روایت‌ها داشتم، دچار وقفه شدم؛ اما حالا با ورود یک ویراستار جدی و پیگیر، این پروژه دوباره به جریان افتاده است

پروژه دیگرم، چاپ کتابی با عنوان «برای یعقوب یهودی که سال‌هاست مرده» است که سال‌هاست در حال آماده‌شدن برای چاپ است. در کنار آن، یک نمایشنامه آماده چاپ به نام «موشن گلادباخ» دارم. این متن هم خاطره جالبی دارد؛ از زمان اجرای «حسنک کجایی» در سال ۹۷ شکل گرفت و قصه‌اش هم باز به بوشهر و یکی از مشاغل مورد بحث این روزها برمی‌گردد.

با توجه به اینکه زندگی همیشه طبق برنامه و انتظار ما پیش نمی‌رود، بعد از اینکه برادر و همسرم را از دست دادم، ناچار شدم نمایشنامه را از نو بنویسم. با اشک ‌نوشتم و برخی از شخصیت‌های آن را حذف ‌کردم، چون دیگر برای بعضی از آن‌ها جایگزینی نداشتم. من معمولا شخصیت‌ها را بر اساس آدم‌های واقعی می‌نویسم؛ مثلا امین را با الهام از خود امین می‌سازم یا نگین را از دل خود نگین درمی‌آورم و وقتی آن آدم‌ها دیگر نیستند، جای خالی‌شان در متن هم حس می‌شود. نتیجه این شد که متن از پنج، شش کاراکتر به دو شخصیت رسید. الان متن آماده است و فقط منتظرم شرایط هموار شود تا بتوانم آن را روی صحنه ببرم. در پایان تاکید می‌کنم تا زنده‌ام دوست دارم بخش عمده زندگی‌ام، هنری باشد.

اشتراک‌گذاری:

نظرات

نظر خود را بنویسید

نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.