مقدمهای در باب «چند بحرانی»
۱۴۰۴-۰۴-۲۳
من که روزی «پارمیس کوچولوی» مامانفرح بودم، امروز دانشجوی رشته طراحی دوخت هستم و هر وقت به کودکیام فکر میکنم، میبینم ریشه علاقهام به لباس و طراحی، از همان روزها و از سلیقه خاص مادربزرگ عزیزم شروع شد.
مامانفرح همیشه لباسهای قشنگ، رنگارنگ و شاد میپوشید؛ لباسهایی که برای منِ کودک خیلی جذاب بودند. چیزی که بیشتر توجهم را جلب میکرد، نظم کمد لباسهایش بود. هر لباس را با دقت و مرتب در جای خودش میگذاشت و من عاشق تماشای آن همه رنگ و زیبایی بودم. گاهی یواشکی یکی از لباسهایش را که چند برابرِ من بود، از کمد برمیداشتم و میپوشیدم و با ذوق جلوی آینه میایستادم.
مامانفرح چون خیلی دوستم داشت، هیچوقت ناراحت نمیشد و فقط با لبخند نگاهم میکرد. هنوز یکی از قشنگترین خاطرات کودکیام را فراموش نکردهام؛ زمانی که کلاس پنجم دبستان بودم و قرار بود با هم به عروسی یکی از اقوام برویم. مامانفرح برایم یک دست کتودامن خوشگل، شبیه لباس خودش سفارش داد. وقتی هر دو کنار هم در مراسم حاضر شدیم، حس میکردم شبیه او شدهام و از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم.
حالا که بزرگتر شدهام، میفهمم همان لباسهای اتوکشیده، مدلهای سنتی و رنگهای شاد مادربزرگ عزیزم بود که مرا عاشق طراحی لباس کرد. هنوز هم با دقت و حوصله برای هر مراسم، لباس خاص خودش را انتخاب میکند و من از دیدن سلیقه و زیباییدوستیاش لذت میبرم.
۱۴۰۴-۰۴-۲۳
۱۴۰۵-۰۱-۲۷
۱۴۰۴-۰۶-۰۹