هر روز همین سؤال؛ امروز چی بپزیم؟
مرداد 7, 1405
فرض کنید یک مسابقهی فوتبال میان دو تیم قرار است برگزار شود. تماشاچیها نشستهاند و هلهله و تشویقشان گوش آسمان را هم نیازمند یک چکاپ پزشک گوش و حلق و بینی کرده است. داور ایستاده و سوت در دست، منتظر است بازیکنان سر جای خود بایستند؛ اما ورود بازیکنان یک تیم همه را انگشتبهدهان میکند: یکی با عینک دودی، دیگری با دو پایشکسته در گچ و نفر سوم هم نشسته روی ویلچر!
حالا اگر داور سوت بزند، مسلماً برنده از همین ابتدا مشخص است و اگر عقل آدمیزاد در سر جناب داور باشد، حتی سوت شروع بازی را هم به صدا درنمیآورد. آیدا و سارا سالهاست باهم رفیقاند؛ از آن رفاقتهای دوران مدرسه که اگر آسمان هم یکهو تصمیم بگیرد جایش را با زمین عوض کند، بعید است تکان بخورد. این بار برای کاری در ادارهی «الف» باهم قرار گذاشتهاند؛ نامهای را که دانشگاه خواسته بگیرند و برگردند، همین! سارا از همان روزهای ابتدایی دوستیاش با آیدا دریافته بود که لازم نیست هر کاری را خودش برای او انجام دهد. آیدا هم از آن آدمهایی نیست که بخواهد دیگری بهجای او زندگیاش را پیش ببرد. اگر جایی کمک لازم داشته باشد، کمک میخواهد؛ اگر هم نداشته باشد، لطفاً اجازه بدهید خودش از پس زندگیاش بربیاید!
خلاصه، آن دو سرِ ساعت مقرر به هم میرسند. سارا بخشی از مسیر را پیاده آمده، اما آیدا ناچار شده تاکسی اینترنتی بگیرد. البته از حق نگذریم، همین تاکسیهای اینترنتی مدتی است گزینهای برای ثبت نوع معلولیت مسافر اضافه کردهاند و بیشتر رانندگان هم برخورد درست با یک مسافر نابینا را یاد گرفتهاند؛ هرچند هنوز هم گاهی پیش میآید مسافر را اشتباه پیاده کنند یا راننده نداند دقیقاً چه کمکی لازم است و چه کمکی نیست.
حالا میرسیم به اداره. جلوی درِ اداره، جوی آب و فاضلابی است که آیدا با دیدنش احتمالاً دلش میخواهد یک کارت زرد به داور نشان بدهد!
سارا خیلی راحت از آن رد میشود؛ اما آیدا باید اول بفهمد جوی دقیقاً کجاست، عرضش چقدر است و از کدام قسمت میشود سالم از آن عبور کرد و درست همینجا است که شاید بد نباشد لحظهای از بازی دست بکشیم و از خودمان بپرسیم: اگر شهر را بهسانِ یک زمینبازی در نظر بگیریم، قواعد ورود به بازی برای همه یکی است؟ روی کاغذ، شاید بله؛ همه شهروندند و همه حقدارند به اداره بروند، تاکسی بگیرند، از خیابان عبور کنند و کارشان را انجام دهند؛ اما روی زمینبازی، همیشه همهچیز به همین سادگی نیست. گاهی یک نفر برای رسیدن به همانجایی که دیگری بیدردسر رسیده، باید از چند مانع اضافه هم عبور کند؛ موانعی که شاید برای خیلیها اصلاً به چشم نیایند.
آیدا قرار نیست امتیاز اضافه بگیرد، نمیخواهد سارا بهجای او بازی کند و حتی دنبال زمین اختصاصی هم نیست. فقط میخواهد وقتی سوت شروع بازی زده شد، زمین برای بازی کردن او هم آماده باشد. چون عدالت در یک مسابقه این نیست که داور وسط بازی دلش بسوزد و نتیجه را به نفع یک تیم تغییر دهد؛ عدالت این است که قبل از شروع بازی، زمین و قواعدش طوری باشد که هر دو تیم واقعاً امکان بازی داشته باشند.
شاید در زندگی شهری هم ماجرا همین باشد. قرار نیست زمین را برای ما آسانتر کنید؛ فقط آن را طوری بسازید که بتوانیم خودمان بازی کنیم.
مرداد 7, 1405
مرداد 17, 1405
مرداد 3, 1405