آیلین محمدی
آیلین محمدی

روایت آیلین از پدربزرگش شهید

9 بازدید

گاهی فکر می‌کنم اگر می‌توانستم فقط یک روز از زندگی‌ام را انتخاب کنم، دوست داشتم آن روز، آخرین روز حضور پدربزرگم کنار خانواده باشد.

صبح زود بود. صدای دلنشین تلاوت قرآن در خانه پیچیده بود. پدربزرگم، رشید محمدی‌پناه، همیشه روزش را با قرآن آغاز می‌کرد. نمازش را با آرامش خواند و مثل همیشه آماده رفتن شد. او سال‌ها در اداره کار خدمت کرده بود و همه، چه همکارانش و چه مردم شهر، او را به درستکاری و امانتداری می‌شناختند. همه به او اعتماد داشتند، چون هیچ‌وقت از صداقت و انصاف فاصله نمی‌گرفت.

آن روز ۱۵ خردادماه و ایام سالروز رحلت امام خمینی (ره) بود. من با ذوق سمت پدربزرگم دویدم و گفتم: پدربزرگ! من هم با شما می‌آیم. لبخند مهربانی زد؛ همان لبخندی که همیشه به دل آدم آرامش می‌داد. دستش را روی سرم کشید و گفت: «نه دخترم، امروز تو پیش خانواده بمان، قول می‌دهم زود برگردم»

با ناراحتی گفتم: «قول می‌دهی؟» نگاهی پر از محبت به من کرد و گفت: «قول می‌دهم.»

از پشت پنجره نگاهش کردم. آرام قدم برمی‌داشت و هر چند قدم یک بار برمی‌گشت و برایم دست تکان می‌داد و من هم برایش دست تکان دادم و با او خداحافظی کردم؛ اما نمی‌دانستم این آخرین دیدار و آخرین خداحافظی ماست.

پدربزرگم فقط یک کارمند ساده نبود؛ پناه دل بسیاری از نیازمندان بود. هر وقت می‌شنید کسی مشکلی دارد تا جایی که توان داشت کمکش می‌کرد. هیچ‌گاه دست نیازمندی را خالی برنمی‌گرداند و همیشه می‌گفت: «بهترین سرمایه انسان، دعای خیر مردم است.»

ساعت‌ها گذشت و من هنوز چشم به در دوخته بودم تا به قولش عمل کند و برگردد؛ اما این بار، به جای صدای قدم‌هایش، خبر تلخی به خانه رسید. می‌گفتند که مراسمی که برگزار شده گروه تروریستی پدربزرگم را به شهادت رسانده است. آن روز فهمیدم بعضی آدم‌ها به خانه برنمی‌گردند، اما برای همیشه در دل مردم می‌مانند. شاید او نتوانست به قولش برای بازگشت عمل کند، اما به عهد بزرگ‌تری وفادار ماند؛ عهدی که با خدا، مردم و با آرمان‌هایش بسته بود.

امروز هرچند فرصت نشد دست‌های مهربانش را بگیرم و با تمام وجودم او را در آغوش بگیرم، اما هر بار که از او سخن می‌شنوم، می‌فهمم چرا هنوز مردم با احترام از شهید رشید محمدی‌پناه یاد می‌کنند؛ مردی که قاری قرآن بود، نمازش را هیچ‌گاه ترک نمی‌کرد، مورد اعتماد همه بود، با مهربانی زندگی می‌کرد و خدمت به مردم را بزرگ‌ترین افتخار خود می‌دانست.

شاید پدربزرگم دیگر در میان ما نباشد، اما قول او هنوز در قلب من زنده است؛ قول مردی که هرگز برنگشت، اما نام نیک، ایمان، صداقت و مهربانی‌اش برای همیشه در خانه و دل ما ماندگار شد.

اشتراک‌گذاری: