«رادیکال، یافتن معنا در دل محرومیت»
تیر 1, 1405
میگویند هر شهری بویی دارد بوی باران، بوی خاک یا بوی جنگل؛ اما بوشهر برای من بوی دریا، شربت ویمتو، صابون لایف بوی و قلیون میدهد.
بندر بوشهر، شهری که مردمش را همیشه با مهربانی، صمیمیت و مهماننوازی میشناسند. هر کسی که سالها در این شهر زندگی کرده باشد، خاطرهای دارد که با شنیدن نام بوشهر، لبخندی روی لبش مینشیند.
بزرگترهای خانواده معمولاً از بوشهر قدیم بیشتر حرف میزنند. نه به این دلیل که امروز زیبایی ندارد، بلکه چون خاطرات آن روزها هنوز در دلشان زنده است. از شبهایی میگویند که روی پشتبام خانهها، زیر کپر میخوابیدند؛ همان آلاچیقهای سادهای که پناه شبهای گرم تابستان بود. نسیم دریا آرام از لابهلای شاخههای نخل میگذشت و خواب را مهمان چشمها میکرد.
صبحهای بوشهر حال و هوای دیگری داشت. بچهها صبحها راهی دریا میشدند ساعتها شنا میکردند، آببازی میکردند و با صورتی آفتابخورده و خندهای بر لب به خانه برمیگشتند. حوالی ساعت ده، همه دور هم جمع میشدند و هندوانه خنک میخوردند؛ هندوانهای که در گرمای تابستان، شیرینیاش هنوز هم در خاطره خیلیها مانده است.
بعدازظهرها اما نوبت دورهمی بزرگترها بود. زیر سایه درختان حیاط مینشستند، چای را با چند قطره آبلیمو در استکانهای کمرباریک مینوشیدند و همزمان به برنامه رادیویی «رنگارنگ» گوش میدادند؛ اینها بخشی از خاطرات نسلهای گذشته بوشهر شده است. نسیمی که از سمت دریا میوزید، خستگی روز را از تن همه میبرد و همان لحظههای ساده، خاطرههایی میساخت که هنوز هم با یادشان لبخند بر لبها مینشیند
من هم بخشی از آن روزها را زندگی کردهام و هنوز وقتی چشمهایم را میبندم، آن حس خوب را به یاد میآورم.
شاید یکی از دلایلی که خاطرات گذشته اینقدر ماندگار شدهاند، این باشد که آن روزها دریا از زندگی مردم جدا نبود. دیواری میان شهر و ساحل نبود و دریا، درست مثل یکی از اعضای خانواده، همیشه کنار مردم حضور داشت؛ باوقار، آرام، گاهی مواج و همیشه مهربان.
تیر 1, 1405
تیر 27, 1405
خرداد 23, 1405