ظرافتی به لطافت قلب یک زن
تیر 17, 1405
روزی نهچندان دور، آدمها ساعتها برای خواندن یک مقاله وقت میگذاشتند، یک کتاب را چند روز با خودشان حمل میکردند و برای فهمیدن یک ایده، بارها به عقب برمیگشتند و دوباره میخواندند. امروز اما گاهی حتی حوصله نمیکنیم یک ویدئوی یکدقیقهای را تا آخر ببینیم. چند ثانیه کافی است تا انگشتمان روی صفحه بلغزد و دنبال چیزی «جذابتر» بگردد. شاید عجیبترین اتفاق این سالها همین باشد؛ ما اطلاعات بیشتری از هر نسل دیگری داریم، اما کمتر فرصت میکنیم با آنها زندگی کنیم.
در دنیایی که هرروز صدها محتوا از مقابلمان عبور میکند، ذهنمان فرصت هضم پیدا نمیکند. هنوز درباره یک ایده فکر نکردهایم که ایدهی بعدی از راه میرسد. هنوز کتاب یک نویسنده را تمام نکردهایم که جملهای از فیلسوفی دیگر، تمام باورهای دیروزمان را به چالش میکشد. این تغییر نظر همیشه نشانهی رشد نیست؛ گاهی فقط نتیجهی مواجههی بیوقفه با حجم عظیمی از دیدگاههاست، بدون آنکه به خودمان فرصت بدهیم درباره هیچکدام عمیق فکر کنیم.
ما نسلی هستیم که سریع یاد میگیریم، اما گاهی حتی سریعتر از آن، از یاد میبریم. شاید به همین دلیل است که دیگر تمام کردن یک کتاب سخت شده، دیدن یک فیلم بلند حوصله میخواهد و حتی گاهی از شنیدن یک پادکست بیستدقیقهای خسته میشویم. ذهن ما به دریافت پاداشهای فوری عادت کرده است؛ به اسکرول کردن، به ویدئوهای کوتاه، به جوابهای چندخطی. انگار هرچه زمان بیشتری از ما بخواهد، ارزش کمتری پیدا میکند.
اما آیا مشکل از نسل ماست؟ شاید نه. شاید ما فقط در دورهای زندگی میکنیم که سرعت، مهمترین ارزش آن شده است. دورهای که همهچیز میخواهد کوتاهتر، سریعتر وفوریتر باشد؛ از خبرها گرفته تا روابط، از آموزش تا سرگرمی.
بااینحال، بعضی چیزها هنوز قانون خودشان را دارند. هیچ کتابی در پانزده ثانیه اثرش را نمیگذارد. هیچ مهارتی با چند اسکرول به دست نمیآید و هیچ اندیشهای بدون مکث، ریشه نمیگیرد.
شاید سؤال اصلی این نباشد که «چرا دیگر حوصله نداریم؟» شاید باید از خودمان بپرسیم: آخرین باری که برای یک فکر، یک کتاب یا حتی یک گفتوگو واقعاً وقت گذاشتیم، کِی بود؟
تیر 17, 1405
تیر 20, 1405
شهریور 22, 1404