رژین ستاری
رژین ستاری

روایت رژین از خاطره با «باباکریم»

10 بازدید

خورشيد در آسمان شهر پارسيان رنگی مايل به ارغوانی داشت، گويی خود نبرد در برابر شكوه تاريخ و حماسه‌هایی كه در اين خاک رخ‌داده سر تعظيم فرو آورده است. من رژين دختر كوچولوی بابا كريم و مامان فرح، دانشجوی رشته‌ی سلولی مولکولی در مقطع كارشناسی هستم ساكن شهر پارسيان و متولد بوشهر، در خانه‌ای آرام و گرم كه ديوارهايش هنوز بوی خاطرات روزهای سخت و شيرين می‌دهد، بابا كريم با آن نگاه نافذ و مهربانش در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود و داستان هشت سال ايستادگی در برابر طوفان‌های جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران را برام تعريف می‌کرد. متوجه شدم او تنها يك مرد نبود، او يك ايثارگر بود كه سال‌ها در خط مقدم، ميان دود و آتش، به‌اتفاق هم‌رزمانش از آرامش اين خاک محافظت كرده بودند. دوران جنگ و نبردهای سخت، براي او تنها يك خاطره نبود، روزهایی كه مرز ميان زندگی و مرگ تنها یک‌قدم فاصله داشت. در كنار او مامان فرح با همان وقار همیشگی حضور داشت. باباکریم اضافه کرد، او در تمام آن سال‌های پرخطر، در پشت جبهه، هدایا و کمک‌های مردمی را برای رزمندگان بسته‌بندی می‌کرد و در مسجد محله، زنان را جمع می‌کرد تا برای رزمندگان لباس بدوزند و سر نماز با دعا و صبوری، ستون آرامش خانه و پناهگاه قلب اعضای خانواده بود. آن‌ها با هم از ميان ویرانه‌های جنگ عبور كردن تا امروز اين خانه را به آشیانه‌ای پر از عشق تبديل كنند.

روایت‌های بابا كريم در جنگ و جست جوهایی كه در علم، عشق و ايثار، داشته، پيوندی برقرار كرده، كه هيچ قدرتی نمی‌تواند آن‌ها را از هم جدا کند.

باید بگویم، این روزها و در ميانه صحنه‌های حضور حماسی هم‌وطنان و مقاومت بی‌نظیر رزمندگان و مدافعان ایران در برابر متجاوزان آمریکایی صهیونی در جنگ تحمیلی دوم و سوم، خاطرات باباکریم برای من، دوباره تداعی و یادآوری شد.

 

 

 

 

 

اشتراک‌گذاری: