نسرین نفیسی
نسرین نفیسی

سفر به تهران (بخش ۳)‌

8 بازدید

پیریِ شریک زندگیم را می‌بینم، پیری خودم را نیز. دلم فرو می‌ریزد. بله او پیر شده است آشکارا. دو روز دیگر ام آر آی دارد. ساعت هفت صبح باید در محل باشیم. باید کمک کنم لباسهاش را درآورد. بدن زیبای محکمش را می‌بینم که لرزان و چروکیده شده. از تعادل بدنش مطمئن نیست. شاید همه چیز درست باشد مثل آزمایش خونش. شاید هم خبرهائی باشد در مغز، در کانال نخاع، در عصب‌های نمی‌دانم کجا. من که به نیستی باور ندارم. حالا که به هستی بله گفته‌ایم خواهیم‌ بود. در این دنیا نباشیم، در دنیایی دیگر…

۲۱ مرداد ۱۳۴۰

بااینکه به خودم قول داده بودم دیگر قهر نکنم. یک روز دیگر هم در تهران چون حرف عمو را نشنیده و خانه دایی مصطفی (دائی پدرم) نمانده بودم، قهر کردم. آن روز وقتی از خانه آن‌ها بیرون آمده دیده‌ بودم که عمو هاشم با چهره غضبناک و چشمان سرخ به طرفم آمد. تو کوچه چسباندم به دیوار و فریاد زد «من دیگه عموی تو نیستم» و بعد دستش بالا آمده و سیلی سختی به گونه‌ام نواخته بود. توی تاکسی همان‌طور که آرام اشک‌هایم را می‌خوردم و از درد صورتم می‌سوخت، در قلبم احساس عجیبی کرده بودم. شبیه آن احساسی که در باغ شاه‌آباد وقتی عمو و اینا پیدایم کرده و من مدتی بعد دوباره فرار کرده و در باغ به خیابان پهنی پیچیده و هق‌هق‌کنان با خودم حرف زده و از عمو هاشم به‌شدت احساس نفرت کرده بودم.

در تاکسی دختردائی‌ام دلداریم داده بود که دوتایی انتقام سختی از عمویت خواهیم گرفت.

فردا شبِش عمو به خانه دائی‌ام آمده بود. بدون این‌که به او سلامی بکنم در حیاط با دختردائی‌ام مشغول بازی شده بودیم. آمده نزدیکم و صدایم زده و جوابی نداده بودم. بغلم کرده و انداخته بودم روی تخت خواب توی اتاق و گفته بود بیا آشتی‌کنیم. گفته بودم نه. پسردائی‌ها دور تخت حلقه‌زده و ناظر حرکات ما بودند. عمو آن‌قدر بوسیده بودم که اگر شمرده بودم به صد می‌رسید. خیلی باهام حرف زده بود اما من دائماً جیغ می‌زدم و دست‌های عمو را نیشگون می‌گرفتم و می‌خواستم بلند شوم. عمو ناامید شده و رفته بود؛ اما فردا دیگر عموی مهربان و عزیز من نبود. بلکه بیگانه‌ای بود که مرا نمی‌شناخت. می‌دانستم که غرورش را شکسته‌ام. جلوی ده تا چشم حاضر نشده بودم در مقابل خواهش‌هاش تن به آشتی بدهم. آه که چه قدر بد بودم. وقتی فکرش را می‌کردم از خودم متنفر می‌شدم. اگر ماجراهای تهران پیش نمی‌آمد شاید عمو مرا بیشتر دوست می‌داشت و بیشتر مورد اعتمادش بودم. این وضع قهرآلود تا روز آخری که می‌خواستم به اصفهان بیایم ادامه داشت. من پیش وجدان خود ناراحت و معذب بودم. «چرا چنین کردم. چرا او را از خود رنجاندم. حالا باید چه کنم؟ شالا تهمینه اینجا بود. شالا». چه قدر به دوست یکرنگی احتیاج داشتم که راهنمایم باشد و کمکم کند.

عصر توی آفتاب دم‌کرده و گرم تهران سوار اتوبوس بین‌شهری شدیم. جمعیت لول می‌زد و من چون گربه‌ای کوچک به‌زحمت خود را روی صندلیم افکنده بودم. مگس‌ها اذیت می‌کردند. با همه خداحافظی کرده بودم. همه را بوسیده بودم جز عمو. او که از نزدیک‌ترین و عزیزترین افراد نزد من بود. وقتی‌که ماشین حرکت کرد نفهمیدم چی تو قلبم فرو ریخت. نتوانسته بودم نگاهم را از عمو برگیرم که به شیشه اتوبوس خیره شده بود. اشک‌ها به‌سرعت تو چشم‌هام دویده بود. شیشه‌ها کدر شده و لرزیده بود. صورت برشته از آفتاب عمو هم لرزیده و کدر شده بود. لب‌های خشکم باز شده و بی‌اراده لبخندی زده بودم. یک‌باره معجزه شده و عمو به رویم لبخند زده و به طرفم دویده و دستش را از پنجره دراز کرده و لیمو‌ترشی به من هدیه کرده که قبول کرده بود. مرسی. خداحافظ. خداحافظ. اتوبوس غرش‌کنان رفته بود. لیموترش هدیه را به لب‌هام فشرده و به خود گفته بودم چه قدر خوب است آدم عمویی داشته باشد.

اشتراک‌گذاری: