نامه به خدا
۱۴۰۵-۰۲-۲۶
پیری شریک زندگیام را میبینم، پیری خودم را نیز. دلم فرو میریزد. بله او پیر شده است. آشکارا دو روز دیگر ام آر آی دارد. ساعت هفت صبح باید در محل باشیم. باید کمک کنم تا لباسهایش را در آورد. بدن زیبای محکمش را میبینم که لرزان و چروکیده شده از تعادل بدنش مطمئن نیست. شاید همهچیز درست باشد مثل آزمایش خونش. شاید هم خبرهایی باشد در مغز، در کانال نخاع، در عصبهای نمیدانم کجا. من که به نیستی باور ندارم حالا که به هستی بله گفتهایم خواهیم بود. در این دنیا نباشیم در دنیایی دیگر…
شنبه بیستویک مرداد هزار ۱۳۴۰
در باغ شاهآباد ساعتی به ظهر مانده دختری بچهسال به نام سودابه، اندکی بزرگتر از خودم، لطیف و زیبا به جرگهمان پیوست. به قول عمو مملو از شادی و نشاط بود. آنقدر لطیف و ظریف بود که انگار دستش بگذارم چون مجسمهای چینی خواهد شکست و شکستههای قلب مرا به درد خواهد آورد. توجه زیاد عمو به این دختر، اول دخترعمویم آیدا که دو سالی از من بزرگتر بود را و بعد مرا از کوره به در برد. آن قدر اذیت کردیم و دخترک بیچاره را از روی حسادت رنجاندیم که به گریه افتاد و بعد از عمو قهر کردیم و هر یک به راهی رفتیم.
عصر یکی از مهمانان مرد لحظهای نگاهم کرد، تند به طرفم آمد و دو لبه رهای چادرم را گرفت و مرا به طرف خودش کشید و صورتم را زیر چادر پنهان کرده و داد زد: «باز هم رویت را تنگتر بگیر جانم. تنگتر جانم». نگاهی به عمو کردم. او زیر لب میخندید. لجم گرفت. چرا اجازه میدهد با من چنین کنند؟ مگر من بازیچه اینها هستم؟ با سرعت اشکهایم را زدودم. آرام خود را لای درختهای بیشه مانندی که به کوه و تپهای میرسید گم کردم.
بهسختی خود را از کوه بالا میکشیدم. چادرم روی خاکها کشیده میشد و پاهایم از تماس با تیغها خون میریخت. چادرم را جمع کرده و گریهکنان، ردیف درختهای بادام را گرفته و بنای دویدن گذاشته بودم. آه چه قدر دلم میخواست اون موقع سنگی به بزرگی آسمان داشتم و نیرویی برابر همه نیروهای وجود. با دستهایم سنگ را بلند کرده و بر سر آن جمع که این چنین دخترکی را به بازی میگیرند و اکنون زیر درختهای توت آنطرف باغ ساندویچ میخورند، میکوفتم و فریاد میزدم: «چه قدر زندگی را پست و کوچک میشمارید. گمان میکنید که تحقیر و تمسخر کودکی که از پدر و مادرش جدا افتاده کار خوبی است؟ یا با لباسهای جلف و حرکات زشت و چهرههای پوشیده در رنگ و روغنتان میتوانید روحهای پست و پلید خود را نهان دارید؟ یا قهقهههای مستانهتان، تفریحات احمقانه پوکر و قمار، سرمست از تقلب و تزویرهایتان…» کفشهایم را به دست گرفته و بین ردیف درختهای بادام میدویدم. فکرم در بالای آسمان لاجوردی اصفهان پر میزد، لابد بابا و مامان و بچهها همه با آرامش به خواب بعدازظهر رفتهاند، در محیط گرم خانواده. بهزحمت از کلوخها نجات یافتم و به دامن خارها افتادم. هر آن فکر میکردم اگر پایم بلغزد غلت زنان از پرتگاه به پایین میافتم. در بین راه سرم به سنگها اصابت میکند و به جثههای آلوده به خاک تبدیل میشوم. عمو پایین دره پیدایم میکند که آخرین نفسهایم را میکشم. میدویدم و قسم میخوردم که هیچگاه دیگر با عمو هاشم صحبت نکنم. از پشت گلهای زرد و سرخ، استخر بزرگ باغ را میدیدم که آیدا در مایوی سبزرنگش در آن قاهقاه میخندید و شادی کنان شنا میکرد. کودکان توی ایوان روی تاب چرخ میزدند و ساندویچ میخوردند. عدهای زن و مرد متین روی سبزهها لمداده و ورقبازی میکردند. عمو اکبر کنار استخر ایستاده و دخترشان را نگاه میکردند که مسابقه شنا میداد و عمو هاشم دم استخر کف میزد و آیدا را تشویق میکرد. هیکل ظریف سودابه را دیدم که از کوه بالا میآمد تا به من بگوید که این نواحی خطرناک است. دختر مهربان گرچه اذیتش کرده بودم برایم اشک میریخت و با صدای لرزانی عمو هاشم را صدا میزد. سرپاییهای نازکش پایش را نگه نمیداشتند. دائماً گم میشدند و او مجبور بود پیدایشان کند. خارها بیچارهاش کرده بودند. درحالیکه پنجههاش را تو خاکها فرو میبرد بالا میآمد. عمو هاشم و آیدا از عقبش میدویدند و صدایم میزدند. سودابه داشت موفق میشد. میدیدمش از پرتگاه بالا آمده و دارد کشکشکنان توی ردیف بادام میآید.
به فضای بازی رسیده بودم. درختهای بادام به انتها رسیده و دشت پهناوری پایین پرتگاه زیر آفتاب خوابیده بود. گردوغبار زیادی که از دویدن تند عمو و آیدا و سودابه ایجادشده بود نشان میداد که دارند نزدیک میشوند. مصمم شدم بروم پائین پیش جمعی که از دور میدیدم. همه مردان غریبه هستند و به آنها شکایت کنم که عموی من بعضیاوقات بد میشود. صدای موزیک لطیفی شنیده میشد. عدهای کف میزدند و مردی میرقصید؛ اما یادم افتاد به سخنان مامان و به حرفهای دوستان که ازاینگونه مردان برحذرم میداشتند. ایستادم. صدای قدمهای عمو با کفشهای سنگینشان و کفشهای ظریف سودابه. نفسنفس زدنهای آیدا را میشنیدم. آرامشی یافتم و با بیحالی روی خاکها نشستم و سرم را به درخت بادام عظیمی تکیه دادم. آیدا رسید و مرا دید. سهتایی از زمین بلندم کردند. سودابه دلسوزانه مرا مینگریست. دست عمو را گرفتم و با لکنت گفتم: «اونجا اونجا، بهم میگفتند بیا بیا» عمو خندید و گفت: «خوب کردی نرفتی. چرا فرار کردی؟»
۱۴۰۵-۰۲-۲۶
۱۴۰۵-۰۲-۱۹
۱۴۰۴-۰۹-۱۰