نامه به خدا
اردیبهشت 26, 1405
دو هفته است که ننوشتهام. چرا این قدر وقفه می افتد بین کارهای نوشتنیِ دلیام از یک طرف و تایپ خاطرات سیزده سالگیم از طرف دیگر؟ آیا بی آن که بخواهم هم چنان تحت تاثیر مرگ خواهر بزرگم و تبعات جنگ سی و نه روزه هستم؟ دیروز مربی یوگام گفت این که در دو زانو نشستن مشکل پیدا کردهای و قبلاً مشکلی نداشتهای مال همین درگذشت خواهرت و مصادف شدنش با جنگ اسرائیل و امریکا با ایران است. عواطفت آسیب دیده و روی بند مفاصلت اثر گذاشته باید با آنها و خودت مهربان باشی تا کم کم به حالت قبلیت برگردی.
پنج شنبه 26 مردادماه 1340
گفته میشود که ده روز دیگر عقدکنان تهمینه است. با شنیدن این خبر انگار یکچیزی، نمیدانم چه، فقط میدانم که یکچیز سنگین از بالای قلبم ول شد و افتاد پایین. آخر نا سلامتی او خواهر من است. از وقتیکه تازه از شکم مامان خارجشده بودم و توی لگن اووَ اووَ کرده بودم و چشمم او را دیده بود، سیزده سال میگذشت. در این سیزده سال همیشه با او بودهام. هر یک سال سی صد و شصتوپنج روز است. ضربدر سیزده بکنیم میشود چهار هزار و هفتصد و چهلوپنج روز؛ یعنی این تعداد روز با او به سر بردهام. کم مدتی نیست. در این مدت چشمانم به دیدن خواهر بزرگم عادت کرده است. سخنانش، حرکات و رفتارش، اخلاق و خصوصیاتش برایم عادی شده است. او را دوست دارم؛ زیرا که خواهرم است. علاوه بر آن اگر از یک مادر و پدر و یک نژاد هم نبودیم باز هم دوستش داشتم زیرا پس از سیزده سال که با او مأنوس بودهام، به او انس گرفته و عادت کردهام. سیزده سال او راهنمایم بوده است. او بزرگترم بوده است. آیا نباید دوستش داشته باشم؟
چشمانم را میبندم. شب است و جمعیت توی اتاق لول میزند. زشت و زیبا، خندهرو و اخمو، متکبر و متواضع ساده و پر تزویر با لباسهای رنگارنگِ سرخ و زرد و آبی، سفید، سبز، صورتی و یاسی، با جثههای متفاوت کوچک و بزرگ، ریز و درشت، پیر و جوان و کودک، بلند و کوتاه. در میان این فوج مردم رنگارنگ عروس روی صندلی پهلوی داماد لم داده است. چهره معصومش را یک پرده توالت از نظرها پنهان کرده، لبهای بیرنگش جای خود را به دو لب رنگین و قرمز داده، گونههای سبزهاش سرخ و سفید و چشمهای درشت و سیاهرنگش ریمل کشیده و سایه زدهشده و زیر نور چراغهای اتاق میدرخشد. پیراهن سفید عروسیش، گلهاش، تورش، اَلنگ و دولنگش، شیفونش، جوراب نازکش، پاشنه بلند کفشش و موهای فرخوردهاش او را مثل یک گل کرده، گلی که امروز و فردا زنده است و بعد دوباره همان دختر پیشین میشود. دختری که مثل گل همیشه بهار است نه مثل گل سرخ؛ که گلبرگهاش را تکان میدهد و باد آنها را پخش میکند. او از جلد گل سرخ بیرون میآید، ساده و زیبا و هیچوقت پرپر نمیشود. بله خواهر من این است: تهمینه نفیسی. متولد 1321، از اصفهان، دارای دیپلم طبیعی از دبیرستان بهشتآئین. بله این خواهر من است که زیر توریها و لباس سفید عروسیش لبخند میزند. او دیگر مال ما نیست. مامان حالا چه فکر میکند؟ 19 سال زحمت کشید برای کی؟ نه برای لذت و خوشی خودش که برای لذت و خوشی مردم. این رنجآور نیست؟ او میرود به خانه دیگری. دیگر او را نمیبینیم. او میرود برای خودش زندگی کند، تنها با شوهرش.
نوش آفرین نیز چند روز پس از تهمینه عقد خواهد شد. آری آنوقت من دختر بزرگ خانوادهام. من، نسرین نفیسی متولد 1327 در اصفهان، دارای تصدیق کلاس ششم از دبستان صارمیه؛ یعنی من خیلی بزرگم؟ باید بروم توی آینه نگاه بکنم. آیا اصلاً به شکل من میخورد که اَمر بدهم و بچهها را راهنمایی بکنم؟ نه من باید بازی کنم. هنوز شیطنت کنم. هنوز بچه باشم، مگه نه؟ اگر بنا باشد دراینباره بنویسم حالا حالاها حرف دارم ولی نمیدانم چرا به کلی حالش را ندارم.
پسر دایی جان از شیراز آمده. او رفته بوده رامسر و حالا به اصفهان آمده است. از او خیلی خوشم نمیآید. حالش نیست که شرح دوست نداشتن او را بنویسم. َچند روزی است که حالم خوب نیست. کسل هستم. راستی اگر بمیرم تو این بحبوبه خیلی بد است. آنوقت عروسی آنها چه خواهد شد؟ نه اشکالی نخواهد داشت. یک کاغذ به مامان خواهم نوشت و میگویم که راضی نیستم اگر عروسی عقب بیفتد. آنوقت میمیرم. راستی بهتر نیست؟ آنوقت از آن بالا خوشبختی و سعادت عزیزانم را تماشا خواهم کرد.