جایزه
خرداد 3, 1405
گاهی وقتها ما متخصصها، عجیبترین آدمهای روی زمین هستیم. ما شبیه به ناخدای کشتی هستیم که در اقیانوسهای متلاطم، راهِ صدها مسافر را پیدا کرده و به ساحل رسانده، اما خودش در کابینِ تاریکِ کشتیاش، ذرهذره در حال غرق شدن است.
خبرِ درگذشتِ «ویکتور یالوم» برای من، بیش از آنکه یک خبرِ علمی باشد، یک سیلیِ بیدارباش بود. یالومِ پسر، مردی که در قلبِ خانوادهای با اصالتِ «رواندرمانی» رشد کرده بود، کسی که میدانست «معنا» چیست و «اضطرابِ وجودی» چگونه است، در نهایت نتوانست در برابر طوفانِ درونیاش بایستد.
این اتفاق، یک حقیقتِ عریان را فریاد میزند: «ما فکر میکنیم دانش، زره است؛ اما گاهی دانش، فقط یک ویترینِ شیشهای است.»
خیلی از ما، در کسوتِ استادِ دانشگاه، روانشناس، یا حتی پزشک و مهندس، وقتی غم به سراغمان میآید، اولین کاری که میکنیم چیست؟ آن را «عقلانی» میکنیم. میگوییم: «من دکترم، من با اینهمه علم، چرا باید افسرده باشم؟ این فقط یک نوسانِ بیوشیمیایی است، مثل یک سرماخوردگیِ ساده میگذرد.»
این بزرگترین دروغی است که به خودمان میگوییم.
افسردگی، «سرماخوردگیِ» روح نیست؛ یک «سیاهچاله» است. سیاهچالهای که نه به مدرکِ دکترا نگاه میکند، و نه به جایگاهِ اجتماعی. او فقط سراغِ «انسانیتِ» ما میآید. و وقتی ما به جایِ «درمانگرِ خود بودن»، فقط «تئوریپردازِ خود» میشویم، همانجاست که سایهها بلندتر میشوند.
بگذارید روراست باشم: مراجعه به یک درمانگر، «ضعف» نیست؛ این شجاعانهترین حرکتِ یک قهرمان است.
همانطور که هیچ جراحی، خودش را جراحی نمیکند؛ هیچ روانشناسی هم نمیتواند در تنهایی، به دادِ «کودکِ گریانِ درونش» برسد. ما برای دیدنِ «نقطه کورِ» خودمان، به یک «آینه» نیاز داریم. آن آینه، همان درمانگر است.
اینکه بگویی «من خودم استادم، من خودم همهچیز را میدانم»، فقط یک سدِ دفاعی است. این نقابِ «شکستناپذیری» است که تا وقتی بر چهره داریم، هیچ نورِ شفابخشی به زخمهایمان نمیتابد.
یادمان باشد، ویکتور یالوم رفت، نه چون راهِ درمان را نمیدانست، بلکه شاید چون بیش از حد در «نقشِ درمانگر» باقی مانده بود و فراموش کرد «بیمارِ خود» باشد.
سخنِ آخر با همکاران و همراهانم:
پشتِ میزِ درمان، پشتِ تریبونِ دانشگاه، یا در جلساتِ مدیریتی، ما همه انسانیم. قلبی داریم که میتپد و روحی که گاهی نیاز دارد کسی دستش را بگیرد. «مراقبت از خود»، یک شعارِ فانتزی در کتابها نیست؛ یک ضرورتِ حیاتی است.
لطفاً، قبل از آنکه چراغِ وجودتان کمسو شود، از خودتان بپرسید: «امروز من، نیاز به شنیده شدن ندارم؟»
اگر پاسخ «بله» است، همین امروز به سراغِ یک همکارِ متخصص بروید. اجازه دهید کسی هم «سنگِ صبورِ» شما باشد.
این نه شکست است، نه سقوط؛ این شروعِ دوبارهیِ «انسان بودن» است.