راضیه علی زاده
راضیه علی زاده

بازسازی «نظمِ درونی» در ذهن کودکان پس از جنگ

10 بازدید

جنگ تنها با فرو ریختن دیوارها و ویرانی زیرساخت‌ها پایان نمی‌یابد؛ آسیب اصلی زمانی رخ می‌دهد که «قانونِ جهان» در ذهن کودک فرو می‌ریزد. وقتی بمب‌ها نظمِ روزمرگی را می‌درند، کودک با بزرگ‌ترین بحران روانی یعنی «از دست رفتن پیش‌بینی‌پذیری» روبرو می‌شود. برای بازسازی امنیت روانی، ما نباید فقط به دنبال آرام کردن کودک باشیم، بلکه باید «ساختارِ جهان» را در ذهن او دوباره بنا کنیم.

در ادبیات عمومی، وقتی از آسیب‌های روانی جنگ صحبت می‌شود، واژه‌هایی چون «تروما»، «کابوس» و «اضطراب» به کار می‌روند؛ اما نگاهی عمیق‌تر نشان می‌دهد که آنچه در قلب کودک شکسته، چیزی فراتر از ترس است؛ چیزی شبیه به فروپاشیِ «اعتماد به واقعیت» است. کودک در حالت عادی بر این باور است که اگر صبح بیدار شود، خورشید می‌تابد و اگر به مادرش بگویید، او پاسخ می‌دهد. جنگ، این زنجیرهٔ منطقی را قطع می‌کند. در دنیای جنگ، اتفاقات بی‌منطق رخ می‌دهند و این «بی‌منطق بودن»، موتور محرک اصلی بی‌خوابی‌ها و رفتارهای تهاجمی در کودکان است.

بسیاری از والدین تصور می‌کنند با نوازش یا گفتن جملات تسلی‌بخش، امنیت را بازمی‌گردانند؛ اما امنیت روانی در دوران پس از جنگ، از طریق «میکرو-نظم» (Micro-order) بازسازی می‌شود. کودک نیاز دارد بداند که فردا چه اتفاقی می‌افتد. ایجاد روتین‌های بسیار دقیق و حتی کوچک به مغز کودک پیام می‌دهد که: «دنیای من دوباره قابل پیش‌بینی شده است.» این نظمِ تکرار شونده، داروی اصلی برای سیستم عصبیِ برآشفته است.

یکی از ابداعیاتی که در گزارش‌های کمتر نوشته شده، ضرورت مدیریت «محیط حسی» است. تروما پس از جنگ، اغلب به صورت «فلش‌بک‌های حسی» ظاهر می‌شود؛ صدای بسته شدن یک در یا حتی یک تلالو نوری می‌تواند کودک را به لحظه انفجار بازگرداند. بازسازی امنیت مستلزم این است که محیط خانه به یک «پناهگاه حسی» تبدیل شود؛ محیطی که در آن صداها، نورها و بافت‌ها آرامش‌بخش و ثابت باشند.

اشتباه بزرگ بسیاری از بزرگسالان، پنهان کردن حقیقت یا انکار وقوع فاجعه است. این کار، ذهن کودک را در وضعیتی از ابهام و شک می‌گذارد. برای اینکه اولین قدم در بازسازی امنیت برداشته شود، باید به کودک اجازه داد تجربه‌اش را «نام‌گذاری» کند. ما نباید جنگ را زیبا جلوه دهیم، اما باید به او ابزاری بدهیم تا بتواند اضطراب خود را در قالب کلمات بیان کند. وقتی کودک بتواند بگوید: «من از صدای بلند می‌ترسم»، او در حال گذار از مرحله «احساسِ کور» به مرحله «کنترلِ آگاهانه» است.

در نهایت، امنیت روانی کودک در آینه بازتاب چهره والدین دیده می‌شود. اگر والدین خود در وضعیت «بقا» (Survival Mode) باشند، نمی‌توانند «پناهگاه» باشند. بازسازی امنیت کودک، با بازسازی سلامت روانِ بزرگسالان آغاز می‌شود. والدین نباید نقش قهرمان‌های بی‌نقص داشته باشند، بلکه باید «مدلِ مدیریتِ بحران» باشند؛ یعنی نشان دهند که چگونه می‌توان در میان آشفتگی، با آرامش و نظم، به زندگی ادامه داد.

بازسازی امنیت روانی پس از جنگ، یک پروژه کوتاه‌مدت نیست؛ بلکه یک فرآیند ساخت‌وساز است. ما نباید منتظر بمانیم تا جنگ تمام شود تا به فکر روان کودک باشیم؛ ما باید با ایجاد نظم، ثبات و شفافیت در دنیای کوچک آن‌ها، به تدریج این اعتمادِ از دست رفته به جهان را بازسازی کنیم. هدف ما نباید فقط «فراموش کردن» باشد، بلکه باید «توانایی زندگی با خاطرات، بدون ترس از آینده» باشد.

اشتراک‌گذاری: