از بوشهر تا سياتل
تیر 5, 1405
دوست گرامی محسن موسوی میرکلایی در یادداشت «وقتی نقد، جای خود را به حکم میدهد!» نوشتهاند که یادداشت من درباره علی باباچاهی بیش از آنکه نقد شعر باشد، صدور یک حکم کلی است. این نقد را خواندم و از آن استقبال میکنم؛ چرا که اختلاف نظر، اگر از سطح شخصی فراتر برود، میتواند بخشی از گفتوگوی جدی ادبی باشد؛ اما مسئله اینجاست که بخش قابل توجهی از نوشته او به جای پاسخ به استدلال من، صرفاً به زیر سؤال بردن روش منتقد اختصاص یافته است.
یادداشت من قرار نبود پرونده شش دهه فعالیت علی باباچاهی را مختومه اعلام کند. روشن است که یک یادداشت مطبوعاتی نمیتواند و نباید چنین ادعایی داشته باشد. «شاعر شکستخورده» نیز در متن من یک داوری زیباییشناختی درباره یک پروژه شعری است، نه حکم درباره شخصیت، زندگی یا ارزش تاریخی شاعر.
پرسش اصلی بسیار مشخص است: آیا گریز از معنا، شکستن فرم و گسست زبان از ارجاعات تثبیتشده، الزاماً به رهایی شعر از ساختارهای قدرت و گشودگی آن به جهان انسانی منجر میشود؟
پاسخ من منفی است.
مسئله من با باباچاهی این نیست که چرا زبان را تجربه کرده یا از فرمهای مألوف فاصله گرفته است؛ مسئله این است که آیا این گسست زبانی، در نهایت، امکان تازهای برای دیدن جهان تولید میکند یا زبان را در خود محبوس میسازد. در یادداشت «زبان بیزمین» از همین نقطه به شعر او نگاه کردهام: از فاصله گرفتن زبان از تاریخ، امر اجتماعی و تجربهی انسانی و تبدیل شدن زبان به موضوعِ خودش.
میرکلایی بهدرستی میپرسد: «شکست بر اساس کدام معیار؟» این پرسش اتفاقاً ارزش ادامه دادن دارد. اما پاسخ را نباید در رزومهی شاعر جستوجو کرد. شش دهه فعالیت، تعداد کتابها، نظریهپردازی و پژوهشهایی که درباره یک شاعر نوشته شده، برای اثبات اهمیت تاریخی او مفید است؛ اما هیچکدام بهخودیخود ثابت نمیکند که یک پروژه زیباییشناختی موفق بوده است.
اینجا یک تناقض جالب در یادداشت او وجود دارد. مینویسد: «اثر باید در برابر نقد قرار گیرد، نه شناسنامه و شهرت صاحب اثر.» با این اصل کاملاً موافقم؛ اما بخش مهمی از دفاع ایشان از باباچاهی دقیقاً بر شناسنامه ادبی او استوار است: شش دهه فعالیت، آثار متعدد، نظریهپردازی، پژوهش دانشگاهی و جایگاه تاریخی.
اگر قرار است شناسنامه و شهرت، معیار نقد نباشد، پس بهتر است شعر را از این شناسنامه جدا کنیم و مستقیماً سراغ خودش برویم.
من از چنین بحثی استقبال میکنم.
بیایید به جای شمارش سالهای فعالیت باباچاهی، دربارهی زبان، نحو، تصویر، ریتم، گسست معنایی، خودارجاعی، نسبت شعر با امر اجتماعی و فاصلهی میان نظریهی «شعر دیگر» و تحقق آن در متن شعر حرف بزنیم.
اگر محسن موسوی میرکلایی بتواند نشان دهد که آنچه من «خلأ» خواندهام، در واقع شکلی دیگر از تولید معناست؛ اگر نشان دهند که این گسست زبانی چگونه به تجربهای تاریخی و انسانی بدل میشود و چگونه «دیگری» در شعر باباچاهی از یک وضعیت فرمی به یک امکان واقعی برای دیدن جهان تبدیل میشود، آنوقت اختلاف ما دیگر اختلاف سلیقه نیست؛ اختلافی جدی بر سر زیباییشناسی و فلسفهی شعر است.
و نکته آخر: «شکست» در نقد ادبی الزاماً به معنای بیاهمیتی نیست. گاهی یک پروژه ادبی دقیقاً در شکستهایش خواندنیتر میشود. شاعری میتواند مهم، تأثیرگذار و حتی تاریخی باشد و همزمان، در تحقق بخشی از آرمان زیباییشناختی خود شکست خورده باشد.
من قصد بستن پروندهی باباچاهی را نداشتهام؛ اتفاقاً قصد باز کردن دوباره آن را داشتهام؛ اما نه با رزومه، نه با عنوان، نه با سابقه؛ با شعر.
پس اگر قرار است گفتوگویی جدی شکل بگیرد، بیایید از دفاع از شاعر و حمله به منتقد عبور کنیم و به خود شعر برگردیم.
آنجا، ادبیات حرف خواهد زد؛ نه شناسنامهها.
تیر 5, 1405
مهر 20, 1404
مهر 14, 1404