نقطهای برای تلاقی قلبهایی که برای یک خاک میتپند
بامدادجنوب: به گفته حاضران در میدانها، شبهای میدان، شبهای عادی نیست. میدانهای اصلی به قلب بیدار ایران تبدیل شدهاند. حتی آن شبهای که چشمها به سیاهی آسمان دوخته شده بود تا رد سرخ پدافندها را دنبال کند. در این گزارش، ما به سراغ کسانی که در میانه بیم و امید، خیابان را رها نکردند. این بار، گزارش ما روایت اهالی رسانه از کف میدان است.
محمد غلامحسینی عکاس و خبرنگار خبرگزاری مهر میگوید: دوربین را که میگذارم زمین، شانهام داغ شده. از آن داغهایی که انگار استخوان تیر میکشد. شصت و خردهای شب است دیگر. اوایل میشمردم، روی تقویم آشپزخانه میگذاشتم، بعد تقویم تمام شد، یک تقویم جدید زدم، آن هم نصفه ماند. دیگر برایم مهم نیست چند شب گذشته. مهم این است که من هنوز هر غروب بند کیفم را میاندازم روی شانهام و راه میافتم. مسیر که تکراری باشد، دیگر فکر نمیکنی کجا داری میروی. پاهایت خودشان بلدند.
او ادامه میدهد: اینجا بوشهر است. هوایش فرق دارد. شبها اگر باد نیاید، عرق روی پوست میماند. من که اهل اینجام، خوب میدانم توی این هوا، توی این گرما که حتی شبهایش هم نفست را میبرد، نشستن توی خانه با کولر چه نعمتی است. تازه اگر خانواده باشد، سفره باشد، چای باشد، چه بهتر. اما این جماعت، خانه و کولر و چای را ول کردهاند و آمدهاند توی خیابان. نه یک شب، نه دو شب، شصت شب، هفتاد شب، خدا میداند. هر شب میآیند. زیر همان آسمان شرجی.
این خبرنگار و عکاس میگوید: خانوادهها را نگاه میکنم. همینها هستند که دلم را میلرزانند. یک پدر با بچهای که روی شانههایش خوابش برده. عرق از شقیقه پدر میچکد روی پاچه شلوارش، ولی تکان نمیخورد. زنش کنارش ایستاده، بادبزن مقوایی دستش است، بچه را باد میزند. آمدهاند وسط میدان، درحالیکه میتوانستند توی خانه لم بدهند جلوی تلویزیون. ولی نیامدهاند که لم بدهند. آمدهاند که بگویند ما هستیم. برای وطن. وطن برای اینها فقط یک کلمه نیست روی کاغذ. وطن یعنی همین بچه که عرق کرده روی شانه باباش، یعنی همین مادر که بادبزن میزند و زیر لب شعار میدهد.
عکسهایی که از شارپها باارزشترند
غلامحسینی ادامه میدهد: من نگاهشان میکنم. اول کار، چشمم دنبال چیزهای دیگر بود. قابهای حماسی، پرچمهای بزرگ، مشتهای گرهخورده. ولی حالا چشمم دنبال همین چیزهای ریز است. مثلاً همان پیرمرد و پیرزنی که هر شب دستهمدست هم میآیند. پیرمرد عصایی زیر بغل دارد، پیرزن چادرش را میگیرد دور صورتش، طوری که فقط چشمهایش پیدا باشد. اولین بار که دیدمشان، فکر کردم از سر بیکاری آمدهاند. گفتم شاید یک شب، دو شب. ولی نه. هر شب. حتی آن شبی که باران گرفت. باران توی بوشهر جوری میزد که انگار آسمان دهان باز کرده. همان شب هم، همه بودند. پیرمرد دست زنش را کرده بود توی جیب بارانیاش. من لنز را بردم بالا، ولی شاتر که خورد، صدا نکرد. بخار لنز. عکس تار شد. گذاشتمش توی پوشهای که اسمش را گذاشتهام «خوبهای خراب». توی این پوشه پر است از عکسهایی که خوب از آب درنیامدهاند ولی برای خودم از خیلی عکسهای شارپ باارزشترند.
این عکاس در ادامه روایتش از خیابان میگوید: دختری میبینم با شال قرمز. اولها خجالتی بود، پشت دوستش قایم میشد. یک شب اما دیدمش که چشمهایش را بسته بود و زیر لب چیزی میخواند. آرام شاتر زدم. متوجه شد، آمد طرفم. گفت:«عکس رو نشونم میدی؟» نشانش دادم. نگاه کرد، بغض کرد. گفتم: «چی شده؟» گفت: «مامانم فکر میکنه من فقط میرم پارک و دریا. میخوام اینو براش بفرستم». نگفتم چیزی. فقط سرم را تکان دادم. حالا این دختر دیگر خودش یکی از ثابتهای میدان است. دیگر قایم نمیشود. میآید جلو.
غلامحسینی اضافه میکند: یک پسر جوان هم هست. موهایش را پشت گوش میدهد. قدبلند، کفش اسپرت. اوایل فقط نگاه میکرد. یک گوشه میایستاد، سیگار میکشید و میدید. یک شب، باران گرفته بود. رسیدم دیدمش یک مقوا دستش است. نوشته بود: «برای وطن». خطش کج و کوله بود، انگار با عجله نوشته باشد. گفتم: «خودت نوشتی؟» سرش را تکان داد. گفتم: «قشنگه». خندید. عکس گرفتم. توی مانیتور که دیدش، گفت: «فکر نمیکردم این شکلی باشم». بعد یک شب دیگر آمد جلو. حرف زدیم. گفت: «بابام این چیزا رو دوست داشت. الان دیگه نیست.» من دوربین را پایین آوردم. بعضی چیزها را نباید شکار کرد.
دستنوشتههایی که هر شب تازه میشوند
وی ادامه میدهد: یک زن هست، هر شب با یک شعار تازه میآید. یکی از شبهای اول پیدایش شد. یک پارچه آورده بود روش نوشته بود «لبیک یا حسین». شب دیگر یک شعر کوتاه. صدای رسایی دارد. وقتی شعار میدهد، جمعیت جان میگیرد. دیشب رسید، سلام کرد. گفتم: «باز امشب چی داری؟» کیفش را باز کرد، پر از کاغذهای تا شده. گفت: «دیشب تا نصفه شب نشستم اینا رو نوشتم». یکی را باز کرد، نوشته بود: «تا جان هست، ایستادهایم». شاتر زدم. ولی راستش بیشتر از عکس، نگاهش توی ذهنم مانده. چشمهایش برق میزد. توی دلش آتش است.
این عکاس روایتش را این طور تکمیل میکند: پیرزنهای چادری را هم داریم. همیشه یک ربع زودتر میآیند. یک فاتحه میخوانند، بعد بلند میشوند و شعار میدهند. یک شب یکیشان آمد طرفم، گفت: «داداش از ما هم عکس بگیر، ولی نگو پیر و لاغر افتادیمها». خندیدم. ایستادند کنار هم، روسریشان را مرتب کردند. عکس گرفتم. تسبیحهایشان توی تاریکی میچرخید. اینها را که میبینم، فکر میکنم به اینکه هرکدام میتوانستند خانه باشند. میتوانستند بنشینند جلوی تلویزیون، یک چیزی بخورند، بخوابند. ولی نیامدهاند برای خودشان. آمدهاند برای یک چیز بزرگتر. برای وطن. وطن برایشان فقط یک حرف نیست. برایشان یعنی اینکه بیایی باید توی گرما، بچهات را بغل کنی، مقوا به دست بگیری، کاغذ بنویسی، شعار بدهی، پیراهنت از عرق خیس شود و تمام نشوی. اینها قهرمانهای سادهاند. کسی ازشان عکس نمیگیرد برای جلد مجلهها. فقط من هستم، با دوربین کهنه و دوش داغشدهام.
غلامحسینی میگوید: خانه که برمیگردم، عکسها را میریزم توی «آلبوم شبها». هر شب ده تا، گاهی دو تا. مهم تعداد نیست. مهم این است که نگاه کنم و ببینم امشب کجای قصه را ثبت کردهام. دیشب باران گرفت. من چتر نداشتم. لنز را با لباسم پوشاندم. پیرمرد و پیرزن بودند. زن شعارساز، چادرش را کشید روی سرش و شعرش را خواند. باران انگار وزن شعرش شده بود. پسر جوان مقوایش را زیر بغل زد تا خیس نشود. دختر شالقرمزی نیامد. حتماً سرما خورده. گفتم: زود خوب شو دختر.
وی تصریح میکند: نمیدانم تا کی ادامه دارد. شصت شب، هفتاد شب، صد شب. فرقی نمیکند. من هنوز میروم. دوربینم بوی اسفند گرفته، لنزها بوی آسفالت نمناک. دیگر دستکش بندانگشتی را خودکار میپوشم. آمادهام برای شب بعد. شماره را گم کردهام، شوق را نه. هر شب اینجا، وطن از توی صورتهای معمولی، از توی پیراهنهای عرقکرده، از توی مقواهای دستنویس، از توی چادرهای خیس، سرک میکشد. من فقط نگاه میکنم. و یک تکه از این نگاه را نگه میدارم برای فردا.
معنای واقعی همدلی در خیابانها درک میشود
فاطمه گرشاسبی یکی دیگر از فعالان رسانهای استان اینگونه حکایت خیابان را روایت میکند؛ اکنون قریب به شصت شب است که عقربههای ساعت، بهانهای برای رفتن به میدان امام خمینی (ره) شدهاند. دو ماه حضور مستمر در میان مردمی که میدان را نه فقط یک فضای شهری، بلکه به امتداد خانههایشان تبدیل کردهاند، تجربهای است که واژهها در توصیف آن کم میآورند. در این مدت، میدان به قلب تپنده شهر تبدیل شده است؛ جایی که غمها و شادیهایمان را در آن به اشتراک گذاشتیم و شانهبهشانه یکدیگر، معنای واقعی وحدت و همدلی را درک کردیم.
او ادامه میدهد: حضور در میدان دیگر یک اتفاق گذرا نیست، بلکه به یک «سبک زندگی» بدل شده است. حالا دیگر وعدههای دیدار شبانه به میدان ختم میشود و خانوادهها، بساط شام و شبنشینیهایشان را در همین فضای پرمهر پهن میکنند. در این میان، نمیتوان از موکبهایی چشمپوشی کرد که چراغشان تا پاسی از شب روشن است. خادمانی که با عشقی بیچشمداشت و صبوری مثالزدنی، استکانهای چای و نذریها را به دست مردم میدهند و گرمای حضورشان، سرمای هر خستگی را از تن میزداید.
این خبرنگار این طور خاطراتش را بازگو میکند: اما در میان تمام این شصت شبِ پرخاطره، یک شب برای همیشه در ذهن من و تمام کسانی که آنجا بودند، حک شد؛ ویژهبرنامه «روز ملی خلیج فارس». آن شب، احساسات همه ما در اوج بود و حال و هوای میدان با تمام شبهای دیگر تفاوت داشت. موجی از غرور و اصالت در رگهایمان غلیان میکرد؛ غرورِ ریشهداشتن در خاک بوشهر. ما بوشهریها که از دیرباز، سینهمان سپر مقاومت در برابر زورگویان و استعمارگران بوده است، آن شب میراثدار تاریخی پرشکوه بودیم. تصویر آن شب، تابلویی بینظیر از همبستگی بود. زنان و مردان، پیر و جوان، پس از هفتهها حضور پررنگ در میدان، با صدایی رسا و شگفتیآور، یکصدا فریاد میزدند: «خلیج تا ابد فارس، همیشه پابرجاست». طنین این شعار در فضای میدان، مو بر تن هر شنوندهای سیخ میکرد. تماشای این اتحاد و عرق ملی، چنان دلچسب و غرورانگیز بود که هر انسانی را فارغ از هر سلیقه و نگاهی به وجد میآورد. آن شب فهمیدم که میدان امام خمینی، تنها یک تقاطع در جغرافیای شهر نیست؛ بلکه نقطه تلاقی قلبهایی است که برای یک آب و خاک میتپند.
نظر خود را بنویسید
نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.