شاپور جورکش هم پدیدارشناس بحران فرهنگ بود؛ هم اسطورهستیز!
بامدادجنوب_رضا شبانکاره
۱۰ بهمن تاریخی گرهخورده با زادروز شاعری است که شعر معاصر ایران را نه فقط با سطرهایش که با فکر و جسارت نظریاش به چالش کشید. شاپور جورکش از آن دست روشنفکران جنوبی بود که شعر را میدان تجربه فردی نمیدانست، بلکه آن را عرصهای برای بازاندیشی تاریخ، قدرت، زبان و انسان میدید. او نهد تنها در حاشیه نماند؛ بلکه حاشیه را به متن آورد. جورکش با بازخوانی جدی نیما، ایستادگی در برابر سادهسازی شعر نو و مقاومت در برابر سانسور و مرکزگرایی فرهنگی، صدایی مستقل و سختگیر در سپهر شعر معاصر شد؛ صدایی که از فسا برخاست، اما دغدغهاش تمام شعر فارسی بود.
به تعبیر امرالله نصرالهی، شاعر، منتقد ادبی و شعرپژوه، جورکش در قلمروی نقد و پرسش، اخلاق را با اندیشه درآمیخت و در هر مواجهه با متن و واقعیت، شجاعت پرسیدن را به یادمان آورد. جورکش در زمانهای که ادبیات پر از تکرار و مصلحتجویی بود، از پرسش بنیادین انسان و تاریخ غافل نشد. برای او شعر، نه ابزار تسلی و زیبایی، که خانه هستی بود؛ عرصهای برای بازاندیشی در ذات فرهنگ، اسطوره و انسان معاصر.
سرویس ادب و هنر روزنامه بامداد جنوب به بهانه زادروز زندهیاد شاپور جورکش، شاعر، مترجم و منتقد ادبی فقید و نامآشنای جنوبی با امرالله نصرالهی گفتوگویی را صورت داده است. این گفتوگو کوششی است برای بازخوانی دوباره جایگاه و اهمیت جورکش در شعر و نقد ادبی ایران؛ شاعر و متفکری که برای فهم کژیهای فرهنگمان، «جرات اندیشیدن» را در ما بازیادآوری کرد. با ما همراه باشید.
نخست بگویید که اهمیت «شاپور جورکش»بودن را در چه مواردی میتوان صورتبندی کرد؟
شاپور جورکش، فارغ از نگاههای انتقادیاش به آدمها و متون ادبی- فرهنگی به زبان کانتی، خروج ما را از نابالغی فریاد میزند. شجاعت پرسیدن را در برابر هر نامی پیش رویمان مینهد. آزادی اندیشیدن را در ما بیدار میکند. بهتعبیری او در این کار، رعایت اخلاق را با ساحت پرسیدن و اندیشیدن درآمیخته است. نقد میکند، اما ناسزا نمیگوید. بیپرده حرف میزند، اما پردهدری و گستاخی نمیکند. بهتعبیری هم روشنفکر است، هم فروتن؛ هم پدیدارشناس بحران فرهنگ است، هم اسطورهستیز؛ اسطورهستیزی او البته از جنس شاملویی آن نیست. نقدی اگر بر این ساحت روا میدارد، از طرح بنیادین و ساختاری آدملتیدیدن این فرهنگ است، نه چیزی دیگر.
شاپور در وقت سرودن، شاعر است. در گاه پرسیدن، منتقد است. کمتر میتوان متدولوژیک او را در کسی سراغ گرفت. دستیازی او در قلمروهای نقد ادبی، شعر، ترجمه، همه در ذیل نقد فرهنگی او جای میگیرند. اینسان روشنفکری او مُد نیست، یک پرنسیب است برای فهم یک تاریخ، برای درک کژیها و ناراستیهای یک فرهنگ و دریافتن چندوچون فرهنگ شبان- رمگی خویش است. اینها از نگاه من میتواند نشانههایی از اهمیت یک نقاد و متفکری چون او باشد.
مهمترین وجه چهره فرهنگی – ادبی جورکش در کدام یک از چهرههای او بوده است؟
بیهیچ تردیدی، در چهره منتقدانهاش است.
چرا؟
چون نام شاپور با این ساخت سخت گره خورده و بیگمان خود میخواسته که چنین باشد. بر آن نیستم تا وجه شاعرانگیاش را فروپوشم که اتفاقا کتاب شعر «نام دیگر دوزخ»اش راهی است یک سر تازه در شعر نیمایی و حتم دارم که این کتاب، بیارتباط با آنچه در بوطیقای نیما طرح میکند، نیست؛ اما بیشترین حوزه فعالیت جورکش را باید در قلمرو نقد جست. برای جورکش -از نگاه شخصی من- نقد فرهنگی و تاریخ فرهنگی، مهمتر از جریان نقد ادبی بوده است. دو کار سترگ او در باب «نیما» و «هدایت» را باید فراتر از نیماشناسی و هدایتشناسی معاصر به حساب آورد. تردیدی نیست که با خواندن این دو اثر، سهم جایگاه شاپور در نقد ادبی ایران تثبیت میشود، اما تمام دغدغه او، چیزی فراتر بوده است.
شاپور در هر رخداد ادبی، رد پای دُگمانگاری، خشونتگرایی، حاشیهستیزی، زنستیزی، لتینگری را میجسته است. پروژه نقادی او، تنها ادبی نیست، فرهنگی است. در گشت و واگشت او میان اسطوره و تاریخ و در گفتوگویش با این دو ساحت، استبدادی را نشانه میگیرد که تنها به قلمرو سیاست معطوف نمیشود؛ بلکه بُن فرهنگی دو بُن انگار خیر و شر را آماج نقد خود قرار میدهد. من او را در این ساحت، سخت به زندهیاد محمد مختاری نزدیک میبینم.
موقعیت شعری زندهیاد جورکش را در شعر معاصر ایران چگونه ارزیابی میکنید؟
داوری در این باب سخت است. چراکه شوربختانه، کسانی گمان میکنند که یک شاعر باید پشتسرهم کتاب شعر منتشر کند و در دل تکثیر مکانیکی هنر، جایی و جایگاهی برای خود دستوپا کند. همه میدانیم که شاپور چنین نبود. کم گفت، اما گزیده گفت. فهم شعر او بهاندازه فهم جنون و شعر «هولدرلین» دشوار است. شعر برای شاپور، ابزار رفاه و تفریح نیست؛ ساحت وجود است و خانه هستی. «داچای» روسی است و خودِ تائو یا که راه؛ راهی برای نسبت خود با تاریخ هستی و پرسش بنیادین هستی؛ نقطه عزیمت او از تاریخ است به اسطوره و سپس بازگشتی دگربار به ساحت خطی تاریخ.
به اینکه «شاعران در عصر عسرت به چه کار میآیند؟» شاعری که چنین دریافتی از شعر دارد، نمیتواند زیادهگو شود و کتاب از پی کتاب برسازد. او برای چیزی شعری میگوید که شاید موقعیت او برای همیشه ازدسترفته است. شاید دیگر کارایی خود را وانهاده است. او میسراید، نه برای لذت که درک نازیبایی یک تاریخ و زخمهایی که یک اسطوره در این تاریخ جا نهاده است. فهمی هرمسی که ما را به آغازگاهی در ازل مرگ و زندگانی، چیستی و چرایی موجودی میرا به نام آدمی میبرد. آنجاست که شعر بدل به پادزیباییشناسی جهان میشود و زخم تاریخ در زخم شعر به بیان درمیآید. نمیدانم، فهم من از شاعری شاپور چنین است. بههمیندلیل، او در دستهبندیهای شعر نیمایی، در قالب هیچیک نمیگنجد. راه او تنها به خود او منتهی میشود. شاید او «سلانی» دیگر یا که هولدرلینی دیگر و گسل و گسستی دیگر در میان اینهمه انبوه شعر بیهوده در ادب معاصر باشد و شاید میدانست که با نگفتن و نسرودنش، بهتر است این نحو و این لحن خاتمه پذیرد. نمیدانم. زندهیاد شاپور جورکش، یکی از چهرههای متمایز و تاثیرگذار در شعر و نقد ادبی معاصر ایران است.
آیا میتوان شاپور جورکش را شاعری نوآور و آوانگارد دانست؟ چرا؟
در پاسخ به پرسش شما، ابتدا میبایست به دو کتاب شعر «هوش سبز» و «نام دیگر دوزخ» رجوع کنیم. با ژرفکاوی در این دو کتاب، میتوان شاپور را شاعری نوگرا و تا حدی آوانگارد محسوب کرد. بر این امر، میباید دلایلی را برشمرد.
یک) هنجارگریزی زبانی و ساختاری؛ شاپور آشکارا و عمدا از ساحت قاعدههای رایج دستوری، نحوی و معنایی زبان پارسی دوری جسته و زبان را به راهی دگر فراخوانده است. خلق ترکیبهای ناآشنا، حذف فعلها و دگرگشت ارکان جمله سبب شده تا بتواند زبانی بسبار غریب و دارای تشخّص برسازد. این تشخص زبانی، آنقدر برجسته مینماید که هر مخاطبی را به گفتوگوی فعال با متن وامیدارد و این، از مولفههای شعر نوگرا و آوانگارد محسوب میگردد.
دو) تصویرسازیهای دگرگونه و بیگانهسازانه؛ تصاویر در شعر شاپور، با رئالیسم مسلط زمانه فاصلهگزینی خاصی دارند. با متافوریسم رایج نیز بیگانه است. گرایش عجیبی به چندپهلویی و چندمعنایی دارند. تصاویر شعری او، گاه چنان آفریده میشوند که با تضادها و مفاهیم متضاد و ناهمجنس همگام میشوند تا پای در وادی سوررئالیسم و آوانگاردیسم نهند.
سه) صورتگرایی و ساختارآزمایی؛ صورت شعرها از الگوی ایستایی پیروی نمیکنند. جورکش با دستکاری در طول سطرها، شکستن اوزان عروضی و بازی با چینش کلمات بر اوراق سپید، به شعر خویش بُعدی مجسم و مادی بخشیده است. این آزمونها، یکسر از ساختاری تازه خبر میآورند که خود از شاخصههای شعر آوانگارد به شمار میآید.
چهار) موتیف اگزیستانسیالیستی و حتی تکثرگرا؛ اگر به مضمونهایی چون «تنهایی»، «هیچانگاری»، «بحران هستی فردی»، «تقابل انسان با جامعهی مکانیکی» و «نقد متانریشن» یا همان «فراروایتها» که در شعر شاپور رنگ شگرفی دارند دقت کنیم، نشان از آن دارند که این بنمایهها با بیانی متناقضنما و گاه متارئال بازتاب مییابند. بنابراین، میتواند او را در جرگه شاعرانی نوگرا قرار دهد.
پنج) آوانگاردیسم در مقام نیرویی رادیکال و پیشبَرنده؛ چنانچه آوانگاردیسم را در معنا و مفهوم گذر از مرزهای شناختهشده و گسلزایی در نسبت با جریانهای آتوریته زمانه و حتی عادتزدایی معطوف به بیگانهسازی زبانی به کار ببریم، پس شاپور در اندازه خویش، شاعری پیشرو خواهد بود. در این راه، او هم از شعر نیمایی دور میشود و از شعر سپید شاملویی در میگذرد. زبانی میآفریند خاص خویش، در مسیری تازه در بستر شعر معاصر فارسی.
با درنظرداشتن مولفههای ذکرشده، میتوان شاپور را شاعری نوگرا بهشمار آورد. او در سرحدات آوانگاردیسم (هرچند این اصطلاح محل اختلاف در تعریف باشد) نیز گام برداشته است. از آنجا که شاپور در فرم و محتوا، از چارچوبهای شعر نیمایی و شاملویی فراتر رفته، او را میتوان نوگرایی آوانگارد و آوانگاردی نوگرا محسوب کرد.
آفرینههای شعری جورکش از مقولهای تحت عنوان «شدت تاثیر» برخوردار بود. آیا او توانست با شعرهایش تاثیری بر جریان شعری معاصر ایران بهطور عام و جنوب بهطور خاص بگذارد؟
بیهیچ تعارف، میتوان گفت که شعر شاپور نتوانست جریان کلی شعر معاصر را دگرگونه سازد و زیر تاثیر خویش بگیرد. تازه در اقلیم شعر جنوب هم قدرت تاثیرگذاری چندانی نداشت. در همینجا، بهتر است یادآور شوم که اتفاقا این اثرنابخشی شعر شاپور، از شعر هزارتوی بورخسی او برمیخیزد، نه چیزی دیگر. شاپور اما در نقد ادبی و فرهنگی قوی ظاهر شد. کار خود را کرد. آثار خود را نوشت و تاثیر خود را گذاشت و دوستان و دشمنان زیادی هم در این زمینه پدید آمدند؛ کسانی با او همراه شدند و کسانی بر او نیز شوریدند. برای دریافتن ژرفتر این جایگاه دوگانه او، میتوان به این نکات اشاره کرد:
زبان شعر شاپور، بهغایت پیچیده است. این پیچیدگی از نوعی فرهیختگی و الیتگرایی مفرط و روایتی که به سمت هزارتوی بورخسی خویش رفته، سرچشمه میگیرد. چنین شعری ارتباط ارگانیک با نوع عام مخاطب را از دست میدهد. درست به میزانی که شعر شاپور، با خود شاپور پایان مییابد، در نقد ادبی و نظریهپردازی ادبی تاثیری ژرف بر جای میگذارد، از جمله نیماشناسی و هدایتشناسی او، پیشکشیدن نظریه عینیتگرایی که در باب شعر نیما به کار برد و نقد پیبنیاد او بر شاعران پسانیمایی از نوع شاملو و …
شاپور جورکش در راهی که برگزید و آثاری که به جامعه ادبی و فرهنگی عرضه کرد، خود را بیشتر در جایگاه یک روشنفکر متعهد و منتقد آوانگارد معرفی کرد. بهگمانم جامعه، نقد او را چند گام فراتر از شعر پیچیده او میبیند.
کشف عینیتگرایی و وجه دراماتیک شعر نیمایی؛ شاپور، هسته اصلی انقلاب نیمایی را گذر از «من متکلم وحده» به شعری پلیفونیک میداند که در آن، هر پرسوناژ/ کاراکتر با زبان و لهجه خاص خودش حرف میزند و این امر، در تقابل کامل با شعر مونوفونیک شاعرانی چون شاملو قرار میگیرد.
برکشیدن صادق هدایت از درون هدایتی هیچانگار؛ شاپور در کتابی که درباره هدایت نوشت، توانست تصویری اشتباه و تثبیتشده از هدایت را به چالش بکشد. او این نکته را پیش کشید که راوی «بوف کور» با خودِ صادق هدایت یکی نیست و هدایت در قالببندیهایی از نوع نیهیلیستی/ هیچانگارانه، فرویدیستی بورژوامنش و … که همه برچسبهایی ناروا و نابجا برای او و در حق اوست، نمیگنجد.
شاپور، نگاهی سیستمیک و روشمند به آثار ادبی داشت. هیچ نوشتاری از او در این حوزه بر پایه کلیشهها و حاشیهها بنا نشده، بلکه براساس یک طرح روشمند و سیستمیک پایهریزی شده است که به او این امکان را میداد تا از سطح متون و روساختهای ادبیاش، به سوی لایهبرداری از ژرفساختهای فرهنگی آنها گام بردارد.
نظر خود را بنویسید
نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.