از بوشهر تا غوغای ستارگان
۱۴۰۴-۱۰-۳۰
بامداجنوب_مهسا متقی
«آخرین دختر» تازهترین مستند داریوش غریبزاده، فیلمساز و داستاننویس جنوبی است که از همان ابتدا روشن میکند با روایتی شاعرانه و زمانمند مواجه هستیم که از دل زیستن در طبیعت بیرون آمده است. غریبزاده این مستند ۵۲ دقیقهای را طی ۱۴ سال با همراهی یک خانواده ساخته است. «آخرین دختر» روایتی از زندگی «مریم» از سهسالگی تا هفدهسالگی است، دختری مبتلا به سندروم داون که فیلم به جای تاکید بر بیماری، جهان او را در نسبت با طبیعت و امکان استقلال به تصویر میکشد. در «آخرین دختر» میتوان شم داستاننویسی غریبزاده را در جایجای این اثر شاعرانه دید؛ از شیوه نزدیک شدن به آدمها تا ریتم روایت، از انتخاب لحظههای به ظاهر ساده اما سرنوشتساز تا تبدیل کوهستان به یک «شخصیت» زنده و تاثیرگذار.
این مستند در مسیر نمایشهای بینالمللی خود به جشنوارههای مهمی چون جشنواره مستند مونیخ، جشنواره فیلمهای مستقل آمریکا، جشنواره فیلمهای کوهستانی واساتچ، جشنواره لاسوگاس و جشنواره واشنگتن و… دعوت شده است. «آخرین دختر» در جشنواره بینالمللی فیلم یونان Honorable Mention درخشیده، جایزه اول فیلمهای مستقل را بهدست آورده و جایزه اول جشنواره Film Spirit Award تورنتو را کسب کرده است. این فیلم علاوه بر آن، نامزد دریافت جایزه از جشنواره مستند مونیخ، جشنواره لاسوگاس، جشنواره فیلمهای کوهستانی واساتچ و جشنواره/جایزه فیلم واشنگتن بوده است.
این مستند بلند با تصویر، صدا، تدوین، متن و گفتار متن داریوش غریبزاده و به تهیهکنندگی مهدی خواجهپور ساخته شده که در سکوت و سختی یک زیست دورافتاده، پرسشی آشنا اما فراموششده را پیش روی مخاطب امروز میگذارد؛ انسان، وقتی از طبیعت و فطرتش دور میافتد، چه چیزهایی را از دست میدهد؟ در ادامه، گفتوگوی تفصیلی ما با داریوش غریبزاده درباره شکلگیری ایده، سالهای دشوار تولید و نگاه انسانی این مستند را میخوانید.
فیلم «آخرین دختر» لحن بسیار شاعرانهای دارد. پیش از ورود به خود فیلم، دوست دارم از نگاه شما به شاعرانگی در سینما بپرسم که در نگاه خودتان یک فیلم چه زمانی شاعرانه میشود؟
وقتی انسان کلمات را اختراع کرد شعر مکتوب شد. پس شعر قبل از پیدایش الفبا محسوس بوده اما زبان ارائه نداشته است. بهنظرم شعر محصول حضور انسان در مکان است. انسان به پیرامون خود معنا و مفهوم میدهد و زاویه دید انسان به هستی دارای حسگرهای عاطفی است.
در سینما تصاویر هستند که بار اصلی انتقال معنا را به عهده دارند، پس بر میگردیم به قبل از اختراع کلمه. یک انسان و یک دوربین داریم. این دوربین آنجا که بر معانی و مفاهیم مرتبط با عواطف انسانی فوکوس کند شاعرانگی نمایان میشود. فرقی هم ندارد که فیلم داستانی باشد یا مستند. گاهی ما کاراکتر انسان هم نداریم. شاید با یک مورچه و تلاش سرسختانه او برای کشاندن یک دانه گندم به لانه مواجه باشیم. این پلان بهنظر من بهشدت معنایی و شاعرانه است؛ زیرا دو عنصر مهم دارد: حس و معنا!
وقتی برای اولین بار به آن منطقه دورافتاده رسیدید، هنوز قرار نبود داستان مریم محور اصلی فیلم باشد. اولین تصویر، صدا یا لحظهای که باعث شد احساس کنید اینجا یک فیلم وجود دارد، چه بود؟
امروزه در دورافتادهترین روستاهای ایران آمبیانس طبیعت از بین رفته و سر و صدای ماشین و لوازم برقی و مکانیکی میشنوید. حضور من در گیسکان مانند پرتاب شدن به سیارهای دیگر بود. تنها صدای باد، پرندگان، خش خش برگ درختان و آواهای دور و نزدیک آدمیان غارنشین شاهد بودم. قبل از آن چند فیلم کوتاه داستانی ساخته بودم که در سطح ملی و بینالمللی تحسین شده بودند؛ اما در اولین مواجههام با کوهستان به خودم گفتم: «داریوش! همه چی تعطیل، فقط با دوربین این شیوه زندگی را برای آیندگان و آرشیو ثبت کن.» هیچ طرح مستند هم نداشتم. در ابتدا فقط دنبال ثبت آخرین شیوه زندگی غارنشینی بودم؛ زیرا در هیچ فیلم مستند یا داستانی ایران ندیده بودم.
بهنظر میرسد در ابتدا قرار بود بیشتر یک شیوه زندگی ثبت شود! چه زمانی احساس کردید که مریم از دل آن جهان بیرون آمد و فیلم آرام آرام به داستان او تبدیل شد؟
مریم یک مورد ویژه بود. در سال ۲۰۰۹ من شاهد کوچ ساکنان به شهر بودم. بهتدریج چهارده خواهر و برادر مریم هم به شهر رفتند. از همان ابتدا میدانستم او روزی با پدر و مادر خود تنها خواهد شد. روزها و شبها به این فکر میکردم که سرنوشت این کودک مبتلا به سندروم داون چه میشود؟ چه کسی قرار است به او امکانات درمانی ارائه کند؟ کدام پرستار متخصص پشتیبان اوست؟ و سوالات دیگر، بههمین خاطر او را دنبال کردم. بهجز یک وقفه طولانی بهخاطر شیوع کووید ۱۹.
من وحشت داشتم از شهر نزد آنان بروم؛ زیرا امکان زیادی وجود داشت با خودم آلودگی منتقل کنم و در آن مکان بدون امکانات پزشکی باعث لطمه جبرانناپذیر شوم. فقط گاهی به کوه میرفتم. از فاصله ۲۰۰ متری داد میزدم، احوالپرسی میکردم و برمیگشتم. حتی از ترس انتقال ویروس میترسیدم یک دانه بیسکویت یا شیرینی آنجا بگذارم تا بردارند.
مردم منطقه و خانواده مریم در ابتدا چه نگاهی به حضور دوربین داشتند؟ آیا برایشان عجیب بود که کسی بخواهد زندگی روزمرهشان را برای سالهای طولانی ثبت کند؟
من از ابتدا دوربینم را سمت آنان نگرفتم! بالعکس، دوربینم دست آنان میدادم و میگفتم این دکمه فشار دهید و از من فیلم یادگاری بگیرید. سپس فیلم ضبط شده از خودم را به آنان نشان میدادم. از این تصاویر زیاد دارم. اینگونه سد دوربین شکست و آنان خیلی راحت و طبیعی جلو دوربین زندگی میکردند. من سهپایه و نور و هیچ اکسسواری هم با خودم نمیبردم که باعث توجه شود. فقط دوربین کف دستم بود و یک پارچه که آن را جمع کرده روی سنگ، قوطی، بشکه آب قرار میدادم و این حکم سه پایه داشت تا تصویر ثابت بگیرم.
شما تصمیم گرفتید بدون گروه فیلمبرداری اثر را تولید کنید، با خانواده زندگی کنید، هیزم بشکنید، کار کنید و وارد ریتم روزمره آنها شوید. آیا لحظهای را به یاد دارید که احساس کردید دیگر فقط «مهمان با دوربین» نیستید و حضورتان برای آنها طبیعی شده است؟
از همان روز اول، من با آنان زندگی کردم، روستاییان تمام پهنه کشور ایران، مردمانی بهشدت مهماننوازند، اگر شما یک سال هم مهمان یک روستایی ایران باشید هر آنچه دارد سر سفره میگذارد و حتی برای پذیرایی از شما وسایل زندگی خود را میفروشد تا شما احساس کمبود نکنید. من این را میدانستم. روز اول خواستند برایم خروس زندهای به ناهار تبدیل کنند، با التماس و خواهش کارد از دست آنان گرفتم و خروس آزاد شد. گفتم من گوشت دوست ندارم و عاشق سیبزمینیام. مستند شاخههای زیادی دارد، در مستندهای انسانمحور بهنظرم توجه به این نکات خیلی مهم است. اینگونه بود که مرا پذیرفتند.
در یک مستند بلندمدت، فیلمساز حتی اگر در تصویر نباشد، کمکم بخشی از زندگی شخصیتها میشود. شما چگونه تصمیم میگرفتید که چه زمانی فیلم بگیرید و چه زمانی دوربین را کنار بگذارید؟
دوربین من همیشه کنارم بود. میدانید آنجا گاه اتفاقاتی در لحظه رخ میدهد. مثلا صحنه حمله شبانه گرگ، من خواب بودم و دوربین بالای سرم بود که با سر و صدا از خواب پریدم و بلافاصله با دوربین همراه آنان شدم.
بزرگ ترین چالش فنی در ساخت این اثر برای شما چه بود؟ اینکه همزمان تصویر، صدا، مسیرهای سخت، شرایط کوهستان و زندگی روزمره را بدون دستیار مدیریت کنید، چقدر به شما فشار وارد کرد؟
برایم چالش نبود، بالاخره یک هدف انتخاب کرده و باید پای آن میایستادم. اتفاقا تنهایی به من کمک کرد. حضور دستیار یا هر شخص دیگر مانع مکاشفهام میشد. مستندسازی تک نفره شما را وادار میکند بهتنهایی نکات فنی صدا و تصویر هم بهدرستی رعایت کنید.
وقتی با تصویرهایی روبهرو شدید که طی ۱۵ سال ثبت شدهاند، تدوین فقط انتخاب صحنه نیست، نوعی انتخاب از میان زندگی است. در تدوین، چه چیزهایی را کنار گذاشتید و چرا؟
من سالها داستان کوتاه نوشته و فیلم کوتاه ساختهام، از جهان کوتاه گفتن پا به مستند بلند گذاشتم. حاصل بیش از پنجاه سفر در تمام فصول پانزده سال دهها ساعت راش است. تصاویر زیبا زیاد دارم اما در ساختار داستان مریم حکم مفصل داستان ندارند و فقط وقتپرکن هستند. کاربرد آن تصاویر باعث لطمه به ریتم تدوین و پراکندگی میشد. حتی زمان نمایش همین پنجاه و دو دقیقه استرس دارم که بیننده احساس خستگی و ملال نکند. بهنظرم در مستند تکرار یک وضعیت به ساختار کار لطمه میزند.
صدای کوهستان، باد، حیوانات، سکوت و صداهای کوچک روزمره در فیلم بسیار مهم به نظر میرسند. شما از ابتدا به صدا بهعنوان بخشی از زبان شاعرانه فیلم فکر میکردید؟
من فایلهای صوتی فراوانی از آمبیانس آن محیط گرفته و در خانهام گوش میکنم. بهنظرم یک ارکستر سمفونی ناب است. موسیقی متن همواره یک بخش مهم در روایتهای سینمایی است، خب، حالا با یک جلوه موسیقیایی درخشان مواجهایم که در تمام ساعات شب و روز جریان دارد. قطعا این هنر و خلاقیت من نبوده است. من فقط ضبطکننده بودهام!
در این فیلم، «کوهستان» فقط یک پسزمینه نیست. انگار حضور زندهای در کنار مریم و پدرش دارد. شما خودتان هنگام فیلمبرداری، کوه را بیشتر بهعنوان مکان می دیدید یا بهعنوان یک شخصیت؟
من در کوهستان گیسکان دو مستند کار کردم. فیلم دوم درباره چوپانی غارنشین است که با سنگهای کوه مجسمه حیوانات دور و برش میتراشد. خروس و بز و عقاب و … و انسان. ملکه کوهستان نام یک مجسمه او از چهره یک زن است. این فیلم هنوز در مسیر فیلمبرداری شانزده ساله است و داستان زندگی این آرتیست و کوچ اجباری او به شهر است. در آن فیلم نقش کوه پررنگتر است.
شما سالها عکاسی کردهاید. در این محیط خشن، ساده و در عین حال زیبا، نگاه هنرمندانه شما چطور روی قابها و فاصله دوربین با آدمها تاثیر گذاشت؟
من از کودکی عاشق قاب فیلمهای وسترن بودم. آلبوم فریمهای فیلم و عکسهای فیلم وسترن داشتم، وسترن یک ویژگی استتیک دارد که در خیلی فیلمها نیست و آن حضور طبیعت و کوهستان است. این پسزمینه جادویی و تماما پرسپکتیو. این قابها ریشه در علاقهام به سینمای وسترن دارند.
شما نویسنده هم هستید و داستانهایتان با جنوب ایران پیوند دارند. تجربه داستاننویسی چطور روی شکل دادن این مستند اثر گذاشت؟ آیا در تدوین یا روایت، گاهی مثل یک نویسنده به زندگی مریم نگاه میکردید؟
جهان داستانی مبتنی بر تخیل است، داستان یعنی دگرگونی و جعل واقعیت برای رسیدن به مفهوم و معنا. در همه پروسه فیلمبرداری و تدوین فیلم سعی نکردم صحنهای را طراحی کنم. در تدوین هم سختی کار انتخاب بهترین لحظات و توالی صحیح آنان بود.
در «آخرین دختر» طبیعت نقش مهمی در زندگی مریم دارد. شما فکر میکنید این محیط بیشتر برای او امکان رشد و استقلال ساخته یا در کنار آن محدودیتهایی هم داشته است؟
همه هدف من نشان دادن رابطه مریم با طبیعت بود. من بهوضوح میدیدم که او مثل یک پرنده، خرگوش یا گیاه زنده بخشی از همان طبیعت است. نمیدانم تراپی به دست طبیعت در فیلم جا افتاده یا خیر؟ هدف من ارائه این نکته مهم بود.
مریم وقتی به شهر میرفت یا با فضای شهری روبهرو میشد، چه تجربهای داشت؟ آیا تفاوتی در رفتار، آرامش یا ارتباط او با دیگران میدیدید؟
سالها پیش وقتی مریم را به مدرسه ویژه کودکان ذهنی سپردند نظم کلاس را به هم زد و نتوانست چهار دیواری کلاس را تحمل کند. یکی دو روز بیشتر نماند. او برخلاف کودکان دیگر با ریتم شهر و سکونت منظم در اتاق عادت نداشت، او فرزند گستره بیکران درههای کوهستان بود. هنوز هم گاهی به شهر میرود. در همان زمان اندک من، او را مانند پرندهای در قفس دیدهام.
بسیاری از فیلمها درباره افراد دارای سندروم داون روی مراقبت پزشکی، حمایت اجتماعی یا محدودیتها تمرکز میکنند. در فیلم شما، مریم بیشتر از مسیر زندگی، طبیعت، خانواده و زمان دیده میشود. چطور تلاش کردید او را فقط با وضعیت جسمی یا ذهنیاش تعریف نکنید؟
من در نمایشهای خصوصی برای طیف مختلفی از دوستانم کار را ارائه کردم. خیلیها در پایان فیلم میگفتند که ما جاهایی فراموش کردیم مریم سندروم داون دارد. با وجود اشراف خودم بر بیماری او فقط در شروع فیلم اشارهای میکنم و بهنظرم نباید این اشاره تکرار میشد. قبلا گفتم، مریم یک پدیده مانند سایر پدیدههای طبیعت است. حالا نارسایی دارد اما خود طبیعت دست او را میگیرد و شفا میدهد.
مریم بدون حمایت درمانی رسمی یا مراقبتهای مدرن رشد کرده، اما به شکل خودش مستقل شده و حتی از پدرش مراقبت میکند. زندگی او چه پرسشهایی درباره مراقبت، رشد و استقلال برای شما ایجاد کرد؟
من یک سر سوزن دانش پزشکی ندارم؛ اما بزرگترین آرزویم این است که متخصصان و درمانگران بیماریهای ذهنی کودکان این فیلم را تماشا کنند. بزرگترین پاداش من نظر آنان است.
فیلمبرداری از یک فرد آسیبپذیر و یک خانواده در محیطی دورافتاده همیشه پرسشهای اخلاقی به همراه دارد. در طول این سالها، شما چطور مراقب بودید که رابطه فیلمساز و شخصیتها انسانی و محترمانه بماند؟
سفر اول من تفریحی بود. با خودم امکاناتی مثل کیسه خواب، آبمعدنی، کیت غذا و وسایل کوهنوردی برده بودم اما وقتی تصمیم به ساخت فیلم گرفتم، حتی آبمعدنی را فقط در مسیر استفاده میکردم. هیچ وسیلهای که دلالت بر شهرنشینی و جداسازیام بود، نمیبردم. فقط چراغ قوه، بعدها پاور بانک و کنسرو که با هم میخوردیم. شرایط آنجا واقعا برای ما غیرقابل تحمل است. من آب آلوده برکه میخوردم و دچار سوءگوارش میشدم. تابستان عقرب و مار، پشه و زنبور فراوان بود. پشههای آنجا دملهایی چرکین و دردناک تولید میکنند. من فیلم از دست و صورت زخمی خود دارم. به همین دلیل هیچ دستیاری با خود نمیبردم. کافی بود با نشستن مگس روی غذا کمی ابرویت گره کنی تا شیرازه کار از هم بپاشد. طی این پانزده سال رابطهام با آنان بسیار نزدیکتر از خویشاوندان نزدیکم شد. به طور ساده بگویم ما مثل یک خانواده صمیمی هستیم.
برای پدر مریم، کوهستان فقط محل زندگی نیست، بخشی از هویت اوست. به نظر شما ماندن او در کوهستان بیشتر از جنس عشق و تعلق است یا نوعی نگرانی از گم شدن در جهان شهری؟
من با حاجی پدر مریم شبهای زیادی پای چاله آتش نشستهام. برایم از کودکیاش و زمانی میگفت که دهها خانواده در کوهستان زندگی کردهاند. حاجی از وجب به وجب این دره خاطره دارد و آخرین وارث یک قوم است. او احساس مالکیت دارد و بهنظرم پادشاه کوهستان متروکه است. تنها زمانی به شهر میرود که یکی از بستگان فوت کرده است. پس از عرض تسلیت بلافاصله بر میگردد و حتی یک شب در خانه شهر نمیماند!
این فیلم از دل یک جغرافیای بسیار دور و خلوت میآید و حالا در جشنوارهها برای مخاطب بینالمللی نمایش داده میشود. فکر میکنید تماشاگر امروز، مخصوصا کسی که در زندگی سریع و شهری زندگی میکند، در مواجهه با زندگی مریم چه چیزی را دوباره از خودش میپرسد؟
من سعی کردهام فیلمی تولید کنم که از ابتدا تا انتها انسان شهرنشین را به مکاشفه طبیعت دعوت کند. سعی کردهام در کنار تمام فراز و فرودها، رنجها و شادیها احساس خستگی از زندگی یکنواخت شهری را کمی از روح آنان پاک کنم و در پایان فیلم لبخند امید زنند. امیدوارم موفق شده باشم.
اگر بخواهید فیلم را نه به عنوان یک توضیح درباره مریم، بلکه به عنوان یک پرسش برای تماشاگر تعریف کنید، آن پرسش چیست؟
ما با خودمان چه میکنیم؟ منظورم از ما، همه انسانهای کره خاکی است. تکنولوژی به من دوربین و سیستم تدوین ارائه کرد تا این فیلم را بسازم، تکنولوژی به من آسایش و رفاه بخشیده است. ما نسبت به انسانهای چند هزار سال پیش خیلی خوشبختیم اما خب، دوستان، آن بخش مهم فطری را فراموش نکنیم! ما ایرانیها معتقدیم طبیعت مادر ما است. مادر را فراموش نکنیم!
نظر خود را بنویسید
نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.