بهزودی این رقم بزرگ میشود و من نمیخواهم
۱۴۰۴-۰۹-۱۰
یکشنبه ۲۱ مرداد ماه ۱۳۴۰
شب وقتی در رختخواب دراز کشیده و به آسمان و ستارهها چشم دوخته بودم فکری به خاطرم رسید. آسمان خیلی سیاه بود. توی دامن سیاه آن چند تا ستاره فضول و کنجکاو انگار با چشمهای زردشان با هم حرف میزدند. یک شهاب ثاقب از آسمان جدا شد و توی سیاهی غلیظ شب رفت به دنبال سرنوشتش و دنباله زرینی در آسمان از خودش بهجا گذاشت. بچهها خوابشان برده بود. میتوانستم صدای نفس آرام مجید را کنار گوشم بشنوم. فکرکردم چه خوب بود اگر میتوانستم به وسیلهای، نامهای به خدا بنویسم. آیا پستجیای هست که نامه را به او برساند؟
درختها در تاریکی شب به همراه زمزمه نسیم به افکارم میخندیدند. از رو نرفتم. مرغی قهقهه میزد شاید آنهم به من میخندید. خجل نشدم. فکر کردم راستی اگر از من بخواهند نامهای به خدا بنویسم چه خواهم نوشت؟ بعد از اندکی تأمل فکر کردم یک کاغذ تمیز خوشرنگ برخواهم داشت، قلمم را جوهر میکنم، چند روزی تمرین خط خواهم کرد تا شایسته باشم برای خدا نامه بنویسم. آن وقت خواهم نوشت:
خدای عزیزم نمیدانم شما را چه طوری صدا باید کرد؟ همه میگویند شما را باید تو گفت. هرچه فکر میکنم نمیتوانم به خود تحمیل کنم که به پروردگار مقتدری چون شما تو بگویم. کاش میتوانستید به وسیلهای بر من این مسئله مجهول را روشن بکنید. آرزو دارم یکشب فرستادگانتان را به خواب من بفرستید. افراد بیشماری را میشناسم که هر شب از خوابهای خوش، از مردان سبزپوش و روحانی حرف میزنند. من با دقت به آنها چشم میدوزم و هی توی دلم میگویم کاشکی میتوانستم من هم این مردان عمامه به سر و خوش صورت را ببینم. تا با ایشان صحبت کنم و خواهش دلم را بگویم. میدانید که ته دلم میخواهد زندگی آرام و راحتی داشته باشم نه قدرت و ثروتی و نه زیبایی و طنازیای. من از زندگی خود کمال رضایت را دارم. خود شما هر شب میشنوید که به درگاهتان دعا میکنم و بعد از یک سلسله انا انزلنا و قل هو الله با التماس خواهش میکنم که خدا جونی مرا ببخش. به راه راست هدایتم کن. امید من به توست. از زندگی مرفه و راحتی که برایم در نظر گرفتهای سپاسگزارم. پس من چه میخواهم؟ اطمینان دارم میدانید. دلم میخواهد یک روح بلند، زیبا و با عظمت داشته باشم. خیلی هم مفید باشم. خلاصه انسان باشم. یک انسان به تمام معنی. میدانم خوب شدن بسته به میل و اراده خودم است؛ اما اگر شما در این راه به من کمکی بکنید ضرری نکردهاید. یاریایم بدهید تا اقلاً بتوانم در روز آخرت یک گوشه از بهشت را تصاحب کنم و آرام زندگی کنم. لازم نیست از شما بپرسم چرا مرا ثروتمند و خانواده دم کوچه را فقیر آفریدهاید؛ زیرا که میدانم مرا بنده فضولی خواهید دانست. انگشتتان را بلند میکنید و میگویید فضولی موقوف. بسیار خوب ساکت خواهم شد. ولی میدانید که من میدانم شما برای آزمایش و امتحان، بندگانتان را ضعیف و تهیدست یا قوی و ثروتمند آفریدهاید. خب، حرفهای من تمام شد. نمیتوانم کلمه زیبای همیشگیایم را تکرار کنم: خداحافظ؛ زیرا شما خودتان حافظ خودتان هم هستید. هیچچیز را نمیتوانم برایتان آرزو کنم. نه خوشی نه سعادت نه موفقیت و نه سلامتی را لازم نیست بگویم که خیلی دوستتان دارم. نمیدانم چه گونه نامه را خاتمه بدهم.
بنده بد شما
یکشنبه۲۱/ ۵/ ۱۳۴۰
آن وقت نامه را در پاکت خواهم نهاد. آدرس را خواهم نوشت: آسمان. کوی هفتم. برسد به دست خداوند مقتدر. میدانم هیچکس نخواهد بود که نامه را به دست گیرنده بدهد. نامه در گنجه من خواهد پوسید و آرزوی بزرگ من مدفون خواهد شد.
۱۴۰۴-۰۹-۱۰
۱۴۰۴-۱۰-۱۴
۱۴۰۵-۰۲-۱۹