سخنی با رئيس شورای سالمندان استان بوشهر
خرداد 23, 1405
به دشتی مرتفع که آفتاب برای اولین بار در روز پرتوَش را به آنجا میفرستد، برازگان میگویند. بله خورشید پیش از هر جایی، اول به ما نگاه میکند. خورشید هر روز برازجان را قطرهقطره، نمنمک، زیر دریایی پر از نور و تلألؤ میبرد.
درست است که او در تابستان دشتها و سبزهها را میسوزاند، اما عشق آفتابگردان به خورشید آنقدر زیاد است که از سوختن ابایی ندارد. باد، یادآور زندگی، هر روز کارش نوازش موی نخلهاست و افسانه «کره آور و باد» را برایشان روایت میکند؛ او میگوید از سرسبزیِ پشتِ پر در وقت بهار، از رنگ طلایی گندمزار و عشق بیپایان گل آفتابگردان. گاهی اوقات هم وقتی دلش میگیرد، در دل گرمای تاؤکِهتش باد میخواند؛ او از سوز جدایی فایز و پری میخواند.
خلاصه که شعر و داستانهایش هر شب شنیدنی و متفاوت است. بلبلان هر صبح، بعد از اذان، شکر خدا میگویند و کنار هم برگهای زرد را میریزند؛ گویی از هرچه خزان و دغدغه است، دور شدهاند. همه اینهایی که گفتم، ریشه در یک نخل دارد که نسل به نسل به نخلهای بعدی منتقل میشود؛ و آنها موظفاند که همه اینها را روی برگهایشان بنویسند و حک کنند تا اگر نخلی مُرد، آنها تاریخشان را حفظ کنند.
«کره ابر و باد» یکی از قدیمیترین افسانههای عاشقانه دشتستان، است. فایز، شاعری بومی و محلی، در دشتی و دشتستان میزیسته و همسر او پری نام داشته است.
خرداد 23, 1405
تیر 31, 1405
تیر 29, 1405