وقتی هوش مصنوعی وارد کلاسها شد
اسفند 9, 1404
من اینجا در مدرسه زخمی من، هر روز با صحنه هایی روبرو می شوم که گاهی قلبم را از جا می کند. نه فقط به عنوان یک معلم که وظیفه اش آموزش است، بلکه به عنوان یک انسان که درد این بچه ها را با تمام وجودش حس می کند. وقتی می گویم حس می کنم، منظورم فقط دیدن مشکلات نیست؛ منظورم آن دردی است که از دیدن چهره های خسته این کودکان، از چشم های بی فروغشان، از لباس های کهنه بعضی هایشان در سینه ام سنگینی می کند.
من اینجا در مدرسه زخمی من، هر روز با سایه تلخ اعتیاد پدر و مادرها دست و پنجه نرم می کنم. این فقط یک آمار و گزارش نیست؛ این زندگی واقعی بچه هایی است که کنار من می نشینند، گاهی با چشم های اشک آلود، گاهی با اضطرابی پنهان که سعی در پوشاندنش دارند. وقتی می گویم درد می کشم، یعنی وقتی دانش آموزی از شدت گرسنگی سر کلاس بی حال است، وقتی می بینم کودکی از ترس درگیری پدر و مادرش، شب را در مدرسه یا خانه همسایه می گذراند، وقتی دانش آموزی با چشم های وحشت زده از من می پرسد: «معلم، بابام دوباره تریاک کشیده، حالا چی میشه؟»… آن لحظه است که احساس می کنم قلبم فشرده می شود.
اضطراب دائمی: بچه های اینجا همیشه در اضطراب هستند. انگار در یک میدان مین زندگی می کنند. نمی دانند کی قرار است صدای بلند، دعوا، یا اتفاق ناگواری رخ دهد. این اضطراب دائمی، مثل یک سم کند عمل می کند؛ آرام آرام توان تمرکزشان را می گیرد، شب ها خوابشان را می پراند و باعث می شود مدام در حالت آماده باش باشند. من این را در چشم هایشان می بینم؛ آن نگاه همیشه نگران، آن حالت «چیزی شده؟» که انگار منتظر حادثه ای هستند.
بلوغ اجباری و رنج پنهان: بسیاری از این بچه ها مجبورند زودتر از سنشان بزرگ شوند. نه بزرگی دانایی و استقلال، بلکه بزرگی مسئولیت های ناخواسته. گاهی باید نقش پدر یا مادر را برای خواهر و برادرهای کوچک ترشان بازی کنند، گاهی باید شاهد رفتارهای نامتعارف والدینشان باشند و گاهی حتی باید برای خانواده پول دربیاورند. این «کودکی دزدیده شده»، زخمی عمیق بر روحشان می زند که حتی در آینده هم ممکن است التیام نیابد. من این را در سکوت بعضی هایشان می بینم؛ سکوتی که فریاد یک دنیا درد است.
شکستن آینه آینده (افت تحصیلی و ترک تحصیل): وقتی خانه ای امن و باثبات نیست، وقتی نیازهای اولیه مثل غذا و امنیت برآورده نمی شود، چطور می توانی به درس فکر کنی؟ چطور می توانی تمرکز کنی؟ خیلی از این بچه ها، با وجود هوش و استعداد، از درس عقب می افتند. تکلیفشان را نمی توانند انجام دهند، چون در خانه کسی نیست که کمکشان کند، یا اصلاً جایی برای درس خواندن ندارند. کم کم احساس می کنند از بقیه جا مانده اند، ناامید می شوند و گاهی مدرسه را رها می کنند. وقتی دانش آموزی با چشم های پر از استیصال می گوید: «معلم، من دیگر نمی توانم، همه چی از هم پاشیده»… آن وقت است که قلبم تیر می کشد.
لغزش به سمت تاریکی (بزهکاری و اعتیاد): نبود نظارت صحیح در خانواده، دسترسی آسان تر به خیابان و دوستان ناباب، احساس خلا و بی اهمیتی؛ همه این ها دست به دست هم می دهند تا بعضی از این بچه ها به سمت رفتارهای پرخطر کشیده شوند. از فرار از خانه و دروغ گویی گرفته تا دزدی های کوچک و حتی درگیر شدن با مواد مخدر. دیدن یک دانش آموز نوجوان که قبلا پر از شور و امید بود، حالا درگیر اعتیاد شده، بدترین کابوسی است که یک معلم می تواند تجربه کند. این یعنی شکست یک نسل که از ریشه هایش تغذیه کرده است.
زخم های روحی که هرگز خوب نمی شوند: اعتماد به نفس پایین، احساس گناه، خشم فروخورده، اضطراب اجتماعی… این ها بخشی از بار روحی است که این بچه ها حمل می کنند. گاهی رفتارهای پرخاشگرانه بعضی از آن ها، فقط فریاد کمک این روح زخمی است. وقتی با دانش آموزی روبرو می شوم که مدام با دیگران درگیر است یا خودش را در گوشه ای منزوی کرده، می دانم که پشت این رفتار، داستانی از درد و کمبود است.
اسفند 9, 1404
مرداد 18, 1404
تیر 25, 1404