نسرین نفیسی
نسرین نفیسی

چرا نگاهش کردم؟

119 بازدید

دو هفته است که ننوشته‌ام. چرا این قدر وقفه می افتد بین نوشتنی‌های دلی‌ام از یک طرف و تایپ خاطرات سیزده سالگیم از طرف دیگر؟ آیا بی آن که بخواهم هم چنان تحت تأثیر مرگ خواهر بزرگم و تبعات جنگ سی و نه روزه هستم؟ دیروز مربی یوگام گفت این که در دو زانو نشستن مشکل پیدا کرده‌ای و قبلاً مشکلی نداشته‌ای مال همین درگذشت خواهرت و مصادف شدنش با جنگ اسرائیل و امریکا با ایران است. عواطفت آسیب دیده و روی بند مفاصلت اثر گذاشته باید با آنها و خودت مهربان باشی تا کم کم به حالت قبلیت برگردی.

جمعه 27 مرداد 1340

امروز صبح قدری ناراحت و کسل بودم. دَم ظهر تب کردم… آمده بودیم به باغ کوله پارچه. آقا رسول و محسن هم بودند. ظهر به زورِ بابا دو کباب و پنج الی شش تا خیار، میوه مطلوبم را، خوردم و دوباره خوابیدم. این جمعه برخلاف روزهای جمعه دیگر به من خیلی بد گذشت. عصر وقتی آمدیم خانه خانوم (مادر بزرگ پدریم) با تأسف مشاهده کردم که عموعلی شلوار سفری پوشیده، مرتب و آراسته، چمدان به دست با مسعود آماده رفتن هستند. اوه، چه قدر احساس ناراحتی کردم. عموعلی آمد دستش را روی شانه‌ام گذاشت و آهسته گفت: «خب نسرین جون خداحافظ»

به نظرم آمد خیلی ناراحت است. گمان کردم که الان گریه خواهد کرد. به چهره‌اش نگریستم. به چهره مردانه وی که از رنج و ناراحتی بی‌پدری حکایت‌ها می‌کرد. چشمان مهربان و حالت زیبا و با محبت چهره‌اش، قدبلند و نبوغ فراوان او در نویسندگی را ستایش می‌کردم. چه قدر برایم عزیز و گرامی بود. تا چه اندازه آرزومند سعادت و خوشی وی بودم. او با همه خداحافظی کرد و پشت به ما کرد و به‌طرف در رفت و خارج شد. در صدای تقی کرد و با همین صدا همه چیز تمام شد. او رفت تا در منجلاب کثیفی که تهران می‌خوانندش آلوده گردد و برای همیشه کانون گرم خانوادگی خود، مادر پیر و رنج کشیده‌اش، برادران عزیز و روشنفکرش و برادرزاده‌هایی را که یک دنیا دوستش می‌دارند را فراموش کند؛ اما نه عمو علی عزیز من پاک‌تر و فهمیده‌تر از آن بود که در تهران بماند. او باز خواهد آمد و دوستمان خواهد داشت. خانه و خانواده‌ای تشکیل خواهد داد، به دورش جمع خواهیم شد و او را عمو و زنش را زن عمو و بچه هاش را پسرعمو و دختر عمو صدا خواهیم کرد.

نوش‌آفرین که پهلوی شهلا کِز کرده و با هم صحبت می‌کردند به چهره دردآلود من نگریست. چند هفته بود که رفتارش با من بهتر شده و داشتم قبول می‌کردم که دوستم دارد و اندیشه جدا شدن از من ناراحتش می‌کند؛ اما به‌هرحال امروز با من خیلی بد رفتار کرد. اخم‌هاش را در هم کشید و با لحنی خاله‌زنکی خطاب به شهلا گفت: «نسرین از صبح تا حالا شش تا بچه زاییده.»

شهلا پقی زد به خنده. چه قدر از آنها َبدم می‌آمد. چرا به حال خودم نمی‌گذارندم؟ دائماً نق می‌زنند چرا؟ هی می‌گویند: «نسرین چته؟ این چه قیافه آیه که داری؟ عزا گرفته‌ای؟»

رو به نوش‌آفرین کردم. داشت برای شهلا از نگاه کردن زیاد آقا رسول می‌گفت. بیچاره شهلا مجبور است به سخنان بی سر و ته او گوش کند. من نمی‌دانم کجای حرف‌هاش خنده دارد که این همه می‌خندد. لجم گرفت. به صورت نوش آفرین نگاه کردم و بی مقدمه و خونسرد به او گفتم: «تو مسلمونی؟»

قیافه‌اش درهم رفت. خنده کنان در حالی که درآتش خشم می‌سوختم گفتم: «می دانی که بدگویی وغیبت در اسلام حرام است؟ چرا تو که ادعای مسلمانی می‌کنی غیبت می‌کنی؟»

چشم‌هایش به یکباره سبز شد و چون چشمان مار ثابت می‌نگریست. با تحقیر و استهزاء ایرادی از من گرفت و دوتائی زدند به خنده. می‌دانستم که می‌خواهد شخصیتم را پایمال و جلوی بابا کوچکم کند. ولی من از رو نرفتم. با خودنسردی وآرامشی که باعث تعجبم می‌شد جوابش را می‌دادم. او با حرارت و گرم صحبت می‌کرد و من سرد و یخ کرده پاسخ می‌دادم.

پشتم را بهش کردم و نشستم. دردی درونم را می‌کاوید. دوباره احساس قبلیم نسبت به نوش آفرین بازگشته بود. اگر می‌توانستم با دست‌هام کله‌اش را می‌کندم. لحظه‌ای بعد با نفرت نگاهی بهم کرد و گفت: «نمی‌دانم قیافه‌ات چرا این قدر زشت شده. بلند شو از پهلوم برو. وقتی نگاهت می‌کنم حالم به هم می خوره».

شهلا لبخند زد. نوش آفرین قهقهه‌ای زد و به صحبت ادامه داد. رویم را برگرداندم. قطره اشکی توی چشم هام منزل کرد. پسرعموی همسالم، یدی، روبرویم نشسته بود. رویم را تنگتر گرفتم. اشکهام آشکارتر توچشهام لول خورد.

نگاهی کوتاه و پُر از عجز به یدی کردم. لرزیدم و با وحشت رو برگرداندم. او هم نگاهم می‌کرد. نگاهمان به یکدیگر اصابت کرد. لجم گرفت. حالا او خیال بد خواهد کرد. نمی‌دانم چرا نگاهش کردم. اصلاً چرا چنین کردم؟ شاید نگاهش کردم چون روزگاری او تنها کسی بود که به حرف‌هام گوش می‌داد. از جا بلند شدم. می‌دانستم که می‌داند دارم گریه می‌کنم. پشتم را به او کردم و به اتاق رفتم و روی متکا دراز کشیدم و به یاد سالیان درازی که من و او مثل یک دوست با هم رفتارمی کردیم به فکر فرو رفتم.

اشتراک‌گذاری: