بوشهر؛ شهری که نام نویسندگانش را فراموش نمیکند
خرداد 9, 1405
حاج میرزااحمد یه سالی که میخواس بره چاووشکی، اِمِه درازی و خیلی اتفاقی اِمِه خونه ما. نه خِوِری (خبری) بی و نه دعوتی. خونه ما هم یه خونه ساده شلی بی، خلاصه پُی (همراه) حاجمیرزا هم کلی آدم بی. اوصو رسم نِبی که تو خونه بالشی نهاده باشه، هرکی مِیت (میآمد)، سریع پالشی شی (زیر) کنگش (آرنجش) مینهادن و پتویی هم شی پاش. سریع تو خونه درِ هیرونی یه پلاسی پهن کردیم و همه اِمِدِن داخل تو همین خونه کوچیکو یه پنجاه شصت نفری نشستن! با ای که به حساب قرار بی بشن (بروند) خونه آقای نامجو، ما تعارف چاس زدیم، ایسو هیچی هم آماده نی، اما هی اصرار که ای کار خرابین که شما که الان اندین اینجو، دیگه چاس بشین جای دیگه. شما دعوت ما اجابت کنین تا ما گمنهای (للک) درست کنیم.
حاجمیرزااحمد سری تکون داد و گفت: «وقتی شما که دختر شیخ حسین هسین و ای گپ میزنین ما اطاعت میکنیم، حالا دیگه یه جوری باید خور آقای نامجو بدیم که دیگه زحمتشون نمیدیم.» یکی از اهالی روستا سریع سوار خری شد و رفت چاووشکی تا خور سی آقای نامجو ببرت. خلاصه رفتن زارسینم (آقای نامجو) هم دعوت کردن تا خوشم بیا اینجو.
مو هم رفتم تو مطبخ که شیام (شوهرم) اِمِه پشت سرم و وِرِش سخت بی و گفت: چاس چه میخوای کنی؟ می چاس چی حاضرین؟ حقم داشت. اوصو یخچالی نبی که قاتقی یا مرغی توش بود، فقط دو دلک او داشتیم و مَشک دو، اینجو بی که زنای همسایه یعنی دیسن کلممد (مادر حسن کربلایی محمد) و دی حاج ممد اِمِدن و یه هشت تا مرغ محلی کشتیم و پلپل کردیم (تمیز کردیم) و بعد زار اوریم که آدم هوشیاری بی، امه گفت، چه میکنین، گفتم میخوایم چاس کنیم، گفت چاس چیتون هسی که سی همه آدم درس کنین، گفتم به وجودت خدا میرسنه. یهو گفت یکی بفرس خونه ما یه رون اشکالی (ران آهو) هسی تا سیتون بیارتش. خلاصه یکی فرستادم و رفت رون رو آوه و دی حاجمحمود هم امه کمک و با رون اشکال مسما درستش که. یه پاتیلی درست که. برنج خارجی که از بحرین سیمون آورده بیدن، هم تو پاتیل رو چاله درست کردیم.
خلاصه همه ما زنا سر رو (به ردیف) پاتیلا نهادیم سر چاله و هیمه هم خداش بیامرزه حسن جاور امه سی مون آورد. در هر صورت چاس درس کردیم؛ قورمه، مرغ، مسما و گمنه و برنج درس، دیدم همه چی هن اما سوزی نی. سوزی را ول کردیم و به کمک زنای همسایه خرما آوردیم و یه 12تا دوری رنگینک هم درست کردیم. خرما شیرهای هم تو ظرف جدا کشیدیم و لورک هم رفتیم جَمِ (نزد) دی عودلله (مادر عبدالله) آوردیم و روغنشم سیمون بسی که و لورک و روغن هم آماده کردیم. خلاصه سفره -که خارجی بید- پهن کردیم و چاس کشیدیم.
اوصو نوشابه و ای چیا تو روستا نبی، اندیم شربت ویمتو درست کردیم، باور کنید 50 نفر سر سفره چسیدن (نشستن)، هر کموشم (کدومش) هم جاشون نشد، صحرا تو سایه خونه نشستن. اینا چاس خوردن و هی تعریف کردن و گفتن که ما گمنه خوردیم اما هیچوقت همچین گمنه و رنگینکی نخورده بیدیم. الان میفهمیم که سی چه گمنه و رنگینک درازی ایقدر تو منطقه اسم و رسم داره، واقعا این گمنه یه چی دیگن. آخرش سی میرزا گفتن که دختر شیخ حسین نهوامهلت که مهمون بدون چاس یا شوم از خونش صحرا وامبت. (بیرون بره) و کلی تشکر کردن و رفتن. اوصو مردم همگیری داشتن وقتی مهمون ناخونده میاومه همه دس به دس هم میدادن تا پذیرای به نحو احسن انجام بشه و آورو (آبرو) صاحبخونه حفظ بشه.
خرداد 9, 1405
شهریور 1, 1404
مهر 14, 1404