یک نفس مانده تا زندگی
آبان 10, 1404
بامدادجنوب_نازنین غلامی
در قلب پایتخت، جایی که غوغای شهر در میان دیوارهای موزهای فرهنگی آرام میگیرد، دو هنرمند بوشهری با عشقی که از جنوب با خود آوردهاند، دنیای کودکان را رنگآمیزی میکنند. حجت حسینی و سارا فاله، زوج هنرمند بوشهری، پس از سالها فعالیت در کانون پرورش فکری و تئاتر استان بوشهر، مسیری نو را در تهران آغاز کردند. مهاجرت آنها تنها یک جابهجایی جغرافیایی نبود، بلکه آغازی برای پیوند تجربههای کهن نمایشی جنوب با فضای آموزشی «موزه کودکی ایرانک» شد. این زوج اکنون نه تنها قصهگویان و راهنمایان این موزه، بلکه تسهیلگرانی هستند که در پیوند با تاریخ ادبیات کودک و دنیای تخیل، پلی میان کودکان امروز و میراث دیروز میسازند. بامداد جنوب با این زوج هنرمند گفتوگویی داشته که در ادامه میخوانید.
چه شد که تصمیم گرفتید فصل تازهای از فعالیت هنریتان را پس از سالها تجربه در بوشهر، در فضای موزه کودکی ایرانک در تهران آغاز کنید؟
از کودکی در کانون پرورش فکری بهعنوان عضو فعالیت میکردیم و بعد که بزرگتر شدیم، یک گروه نمایشی داشتیم به اسم «سبو» و چند اجرا را رفتیم؛ با اقتباسی از ادبیات کهن ایران، اجراهایی به اسم «افسانه مار دوش»، «زال و رودابه» و «زال و سیمرغ» داشتیم. این اجراهایی بود که ما داشتیم، چند اجرای کوچک دیگر برای کودک هم داشتیم مثل «آهای بهار کجایی؟» و بعد از آن، در کنارش کلاسهای خصوصی داشتیم و در فضاهای رسمی هم با آموزشگاهها و جاهای دیگر کار میکردیم؛ بر زمینه نمایش عروسکی، نمایش خلاق و اوریگامی؛ اما برحسب یک اتفاق ما مهاجرت کردیم به تهران. آن زمان من صفحه مجازی موزه را از شبکههای اجتماعی دنبال میکردم و همیشه دوست داشتم یک روز «موزه کودکی ایرانک» را ببینم و بازدید داشته باشم. آن روزها موقعیت شغلیمان عجیب و غریب شده بود و نیاز داشتیم که یکجایی خودمان را ارائه دهیم و به موزه پیشنهاد دادیم و آنها هم همان موقع نیاز به نیرو داشتند و مثل یک اتفاق عجیب، آنها هم تصمیم گرفتند که یک مدت ما را آزمایشی داشته باشند و از کار ما خوششان آمد و ما الان فعالیت میکنیم.
چطور مرز بین کار و زندگی شخصی را در محیط خانه حفظ میکنید؟
با توجه به موقعیت کاریمان، الان که مسئولیتهایمان خیلی بیشتر شده است در موزه و از برنامهریزی گرفته تا هماهنگیها را ما انجام میدهیم، بخشی از کارمان در خانه هم انجام میشود. البته خیلی این تأثیرگذار است که ما علاقهمان این شغل و کار با کودک است و دائم سعی میکنیم ایدهپردازی کنیم و از شیوه اجرای برنامهها صحبت کنیم و حتی گاهی تمرینهای خودمان را برای اجرا در خانه انجام میدهیم. این مسیری است که باید طی کنیم، ولی سعی میکنیم فضاهای شخصی خودمان را داشته باشیم. گاهی حتی تفریحاتمان هم به همین شکل است که یک اجرای کودک میبینیم یا به فضایی که نمایشی است سر میزنیم؛ علاقه زیادی به تئاتر داریم.
کار کردن در یک محیط پرجنبوجوش مثل موزه کودکان، چه تأثیری بر روابط عاطفی شما گذاشته است؟ آیا باعث شده نگاهتان به دنیای یکدیگر تغییر کند؟
دنیای کودکان، دنیای عمیقی است؛ درصورتیکه ظاهر سادهای دارد. ما کارگاههایی که برای آموزش میرفتیم، گاهی متوجه میشدیم یک سری از رفتارهایی که باید مراقب باشیم و با کودکان انجام دهیم، این کاملاً برای بزرگترها هم صدق میکند. وقتی عمیق میشویم در این کار، به یک بینش خاص از زندگی میرسیم و یک جهانبینی، ما را هدایت میکند به این سمت که انتخابهای زندگی، مسیرهای زندگی، سختیها و آسانیهایش را چطور ببینیم. شاید گاهی خیلی مواقع از دید یک کودک دیدن، حال آدم را خیلی بهتر کند و حتی مسائل را سادهتر بتوانیم حل کنیم. پس ما از این بابت به یک شناخت بهتر از لحاظ رفتاری با هم رسیدیم و درک متقابل قویتری توانستیم پیدا کنیم.
سختترین بخش کار در موزه کودکان چیست و چگونه بهعنوان یک تیم دو نفره به یکدیگر در آن شرایط کمک میکنید؟
برای ما دو تا که سالها در این فضا رشد کردیم، یک سری مسائل سادهشده است؛ منظورم از ساده این است که انگار در ناخودآگاه ما رفته است. برای اجرا و برخورد با بچهها، شاید حتی نسبت به بعضی از رفتارها ما مطالعه خاصی نداشتیم، ولی از طریق ناخودآگاهمان و تجربهای که با کودکان داشتیم، در آن لحظه میتوانیم تصمیم مناسب را بگیریم. ولی مشکلترینش را اگر بخواهم انتخاب کنم، شاید هماهنگی و در واقع طراحی یک برنامه میتواند باشد، یا هماهنگیِ اجرای یک برنامه؛ ولی وقتی وارد اجرا میشویم، فضا کاملاً متفاوت میشود و ما اصلاً انگار وارد دنیای دیگری میشویم که اصلاً متوجه نیستیم که آن لحظه برایمان سخت است یا آسان. معمولاً وقتی از آن دنیا میآییم بیرون که برنامه تمامشده، آن موقع متوجه میشویم خستهایم، گرسنهایم، تشنهایم و کاملاً وارد آن فضای متفاوت با بچهها میشویم. به خاطر همین خیلی مواقع در زمان اجرا، ما آن سختی را حس نمیکنیم. بزرگترین چیزی که میتوانم بگویم این است که سختیاش بعد از آن است، از لحاظ انرژیای که با بچهها میگذاریم. شاید من بهشخصه به معنای واقعی، انرژیام را نمیتوانم کنترل کنم؛ یعنی مقدار زیادی انرژی میگذارم که بعد از اجرای برنامه، یکهو متوجه میشوم چقدر خستهام و چقدر نیاز به استراحت دارم.
از نظر شما مهمترین حلقه گمشده در فضای فرهنگی و نمایشیِ کودکان در بوشهر چیست؟
در فضای نمایشی متأسفانه در شهر بوشهر و حتی شاید استان، فضای نمایشیِ مناسب آنچنان شکل نگرفته است؛ و از آن طرف فضای موسیقیایی به نظرم با یک قدرت خیلی جالب و با استادهای درجهیک دارد پیش میرود. فکر میکنم تئاتر استان یک مدتی است که فعالیتهایش کمرنگتر شده و شرایط کشور هم بههرحال درگیر این موضوع است؛ یعنی تأثیر گذاشته است. ما سالهایی بود که دوستان من خیلی کار میکردند، خیلی اجرا میرفتند؛ ما در بوشهر همیشه اجرایی داشتیم در سالنهای تئاتر و خودمان هم فعالیتهای زیادی میکردیم، اما این اتفاق نیفتاد. خیلی نیاز است فضایی برای بچهها هم از لحاظ کتابخانه و هم از لحاظ فعالیتهای نمایشی باشد که بچهها آن فضا را داشته باشند و بتوانند آن تعامل را ایجاد کنند. در حال حاضر فضاهایی شکلگرفته به اسم «خانه بازیها» که آنها هم خیلی خوب هستند، واقعاً خیلی نیاز است برای بچهها؛ ولی تعدادشان خیلی دارد زیاد میشود؛ آخرین باری که آمدم، چندتایی دیدم، ولی کیفیت آنها هم خیلی مهم است که باید خوب باشد. یکی از نیازهای بچهها این است که بازی کنند در آن فضاها، ولی از لحاظ فرهنگی یک مقدار احساس میکنم خیلی به این قضیه پرداخته نشده و توجهی نمیشود.
کار با بچهها چه تغییری در نگاه شما به هنر ایجاد کرده است؟
من در کارهای هنری خیلی کمالگرا بودم و کار با بچهها باعث شد که یکم دنیا را سادهتر ببینم و یکم از این کمالگرایی در واقع که باعث میشد مثلاً من به انجام کار نرسم و هر بار تلاش کنم برای بهتر و بهتر شدنش جلوگیری کنم؛ گاهی حتی مانعی میشد که کاری در واقع ارائه شود. هیچوقت ازنظر من خوب نبوده، ولی کار با بچهها باعث شد که من به ساده فکر کردن و بیشتر به شیوه اجرا و طرز بیان و انتقال آن مفهوم به بچهها فکر کنم و سادهتر بگیرم هم زندگی را و هم کارم و اجرام را. برای سارا هم سارا خودش از همان اول آدم کلینگری بود؛ سارا هم بهصورت کلی، اگر بخواهم بگویم چه تغییری نسبت به فضای هنری به او دست داده، نمیدانم، بگذار از خودش بپرسم.
بچهها چه چیزهایی به شما یاد دادهاند که هیچ کلاس یا آموزش هنری نمیتوانست یاد بدهد؟
چند موردی که واقعاً در این زمینه من خیلی به آن توجه میکنم، این است که بیان ساده و شفاف برای توضیح دادن به بچهها، باعث شده که در ارتباط با بقیه هم من بتوانم خیلی مؤثرتر ارتباط برقرار کنم و پذیرش در واقع افراد دیگر در مقابل من خیلی بیشتر شده است؛ هم برای من و هم برای سامان. پس روابط اجتماعی خیلی بهتری توانستیم از این طریق پیدا کنیم. کار با بچهها و دنیای ساده آنها باعث شده که من در واقع کل این مسیری که ما برای زندگی طی میکنیم را سعی کنم سادهتر ببینم؛ در مقابل مشکلات، نهتنها بچهها، آدمهایی که در دورههای تاریخی این مسیر را طی کردند با سختیهای عجیب و غریب، مثل میرزا حسن رشدیه، محمد بهمنبیگی و آقای جبار باغچهبان؛ این رسالت و کار با کودک باعث میشود واقعاً یکجور دیگری به زندگی نگاه کنیم و این در واقع اتفاقهایی که دست خودمان نیست را به یک شکل مناسب حالا دقیقاً نمیدانم چه کلمهای را به آن بگویم بگذرانیم.
شیرینترین خاطرهای که از ارتباط یک کودک با کارتان دارید چیست؟
کارهای بچهها و خاطراتی که با بچهها داریم، اکثراً در لحظه اتفاق میافتد و معمولاً ما همهروزه ارتباط شیرینی با بچهها داریم که در کلامشان جوابهایی میدهند که خیلی واقعاً خنده را به لبمان میآورد؛ اما از اتفاق جالبی که داشتم؛ روزهای اولی که وارد موزه شدم، وقتی داشتم قوانین موزه را به آنها میگفتم، این کلمه را با لهجه گفتم؛ در واقع یک کلمه را گفتم که بچهها مراقب باشید این وسایل اگر به آنها دست بزنیم یا بخورند زمین، «میشکه» (میشکند). بچهها همان لحظه همهشان با هم گفتند «میشکه» و من گفتم اصلاً «نمیشکنه»! من بعداً متوجه شدم که باید در واقع «میشکند» گفته میشد و این خیلی برای من ناخودآگاه بود و زمان برد که متوجه بشوم، ولی بچهها همه با یک صورت تعجب مرا نگاه میکردند و خیلی فضای جالبی بود آن لحظه.
وقتی یک کودک خجالتی یا کمحرف وارد فضای موزه میشود، چطور سعی میکنید او را وارد تجربه هنری کنید؟
بچههای زیادی هستند که بههرحال برای ارتباطگیری نیاز دارند که اول فضای امن خودشان رو پیدا کنیم و معمولاً حضور یک مربی یا تحصیلگر در ابتدا ممکنه باهاش ارتباط نگیرند و نیاز باشد یکسری فرایان تلی بشود که این کار رو انجام بدن اما توی موزه کودکی ایرانک چون بچهها بادر واقع والدیشان میان گاها حتی با خانواده میان یعنی مادر پدر و گاها مادربزرگ پدربزرگ میان وارد موزه میشوند و این موزه خیلی جاهای دیدنی دارِد برای بچهها و جاهای تعاملی دارِد خود این فضا باعث میشود که آن بچه از آن حالت درواقع آگه بتونیم به او بگوییم خجالتی بیاید بیرون و فضای امنش رو حس کنه و موزه رو برای خودش بداند بعد کمکم با ما هم ارتباط بهتری میگیرد ولی ما حالا کارهایی که انجام می دیم اصلاً بچه رو اجبار به ارتباط با خودمان نمیکنیم و سعی میکنیم با مشاهدهگری آن یعنی آنوقتی ما رو مشاهده میکند کمکم ما رو به پذیره و ما رو قبول کنه و آن اجازه این کار رو بده که ما باهاش فعالیتی یا چیزی بهطور شخصی انجام بدیم اکثر کارهایی هم که ما توی موزه انجام می دیم گروه یعنی هیچ بازی تکیای نداریم هیچ بازی اینکه یک نفر رو بخواهیم موردتوجه قرار بدیم نیست و فقط آن در صورتی پیش میآید که خود بچه بیاد سمت راهنمای موزه یا تحصیلگر کودکمان و آن ارتباط مناسب رو با بچه میگیرد
به نظر شما هنر در موزه کودکان بیشتر نقش آموزش دارد یا کشف و بازی؟
شاید نیاز باشد که من کمی توضیح بدهم که این موزه چیست و چگونه شکلگرفته است. این موزه (موزه کودکی ایرانک) بر اساس ده سال، بلکه بیشتر از بیست سال پژوهش از سوی مؤسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودک شکلگرفته است. درواقع، از دل بیش از بیست سالی که مدیران ایرانک و کسانی که در این مؤسسه کار میکنند، پژوهشهای انجام دادهاند وازده جلد کتاب تاریخ ادبیات کودکان، این فضا شکل یافته است. آنها همیشه آرزوی این را داشتند که روزی بتوانند یک موزه فیزیکی داشته باشند و از مسیری که در این کتاب طی شده و از تجربیات خود، بتوانند آن را در یک فضا به نمایش بگذارند. در کل، این فضا بیشتر برای ارتباط بچهها با نسلهای گذشته و درک این موضوع است که چه مسیری طی شده است؛ یعنی آنها بتوانند گذر زمان را حس کنند، ابزارهایی را که در آن زمان استفاده میکردند، کتابهایی را که ازلحاظ آموزشوپرورش داشتند و اسباببازیهایی که در آن زمان موجود بود را ببینند. این فضا ازنظر من یک فضای پژوهشی برای بزرگترهاست که میتوانند چیزهای زیادی از آن به دست آورند، اما برای بچهها، ازنظر من بازی یکی از نیازهای اساسی آنهاست. جملهای هست که میگویند: «کار کودک، بازی کردن است»، اما آموزش در لایه دوم میآید؛ زیرا اگر کودک شمارا از طریق بازی نپذیرد، آموزش نیز اتفاق نخواهد افتاد. اگر بخواهم پاسخی برای این موضوع بدهم، باید بگویم که ما بیشتر سعی میکنیم از طریق کشف و بازی به آموزش برسیم و حتی این آموزش میتواند کاملاً غیرمستقیم باشد؛ یعنی غیرمستقیم است اما بسیار تجربی میتواند باشد.
سؤال بیجوابی که یک کودک در موزه از شما پرسیده چیست؟
سؤال بیجواب، اتفاق جالبی است که با یکی از بچهها افتاد که با من احساس راحتی میکرد و داشتیم صحبت میکردیم. آن زمان دوران جنگ بود که تعداد بچهها در موزه بسیار زیاد شده بود؛ به خاطر اینکه فضاهای آموزشی کودکان، مدارس و مهدکودکها تعطیلشده بودند و خوراک فرهنگی آنها از طریق موزه تأمین میشد. یکی از آنها پرسید که چرا اینگونه جنگ میشود؟ من در آن لحظه واقعاً عمیقاً احساس کردم که نمیدانم؛ اگر بخواهم خودمانی بگویم، اینکه چرا انسانها باید درگیر جنگ باشند و چرا باید اینقدر عذاب را بر سر هم خالی کنند. امیدوارم که همهجا صلح و آرامش برقرار شود، زیرا واقعاً بچهها مظلومترین هستند و در این اتفاقها هیچهایی را نمیپذیرند که بچهها در چنین شرایطی قرار بگیرند و این سختی را تحمل کنند. امیدوارم هیچ کودکی واقعاً در شرایط جنگی قرار نگیرد و بتواند مسیر زندگی خود را در صلح و آرامش طی کند.
دوست دارید بچهها بعد از بیرون رفتن از موزه چه چیزی را با خودشان ببرند: یک خاطره، یک سؤال، یا یک جرقهی خلاقیت؟
تکهای از شعرهایی که خواندیم؛ اما بیشتر دوست دارم آن فضای امن را در موزه حس کنند تا بار دیگر پیش ما بیایند و بتوانیم در کنار همبازی کنیم و نمایش اجرا کنیم. این چیزی است که واقعاً دوست دارم اتفاق بیفتد.
آبان 10, 1404
خرداد 20, 1405
فروردین 17, 1405
نظر خود را بنویسید
نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.