قطع ارتباطات و شوک دوباره به معیشت
۱۴۰۴-۱۰-۲۰
امروز یک روز و فرصت تازه است در دستهام
ببینم چگونه آن را در باغچه میکاری؟
چگونه آبش میدهی؟
و شب که میخواهی بخوابی،
چگونه به گل مینشانیش؟
سهشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۴۰
دیروز کتاب سوز زندگی را به پایان رساندم. وقتی خلاص شد و کلمه عجیب پایان را که با حروف درشت زیرش نوشته بود خواندم کتاب از دستم رها و روی زمین پخش شد. سرم را به بالش فشردم و صورتم را توی پنبههاش فروکردم و تندتند اشکهام سطحاش را خیس کردند. هقهقکنان به سرنوشت قهرمان آن اندیشیدم. من در مقابل عظمت روح قهرمان داستان چقدر ناچیز و بچه بودم. من امید داشتم که روزی شخصیت بزرگی بشوم، ولی وقتی زندگی سراسر سختی و رنج ونسان ونگوگ نقاش مشهور هلندی را خواندم، ناتوانی و ضعف عجیبی بر همه وجودم چنگ زد.
پشتکار، دلگرمی، امیدواری و عشق و علاقه به کارش برایم خیلی عجیب بود. احساس میکردم که من هیچگاه نخواهم توانست شخصیت بزرگی گردم زیرا که نه بهاندازه این مرد بزرگ پشتکار دارم و نه بهاندازه او امیدواری. او رنج میکشید و من میدانم لازمه هنرمند شدن رنج است. او یاد گرفت که چطور بدون شِکوه رنج بکشد؛ که در ازای درسی کوچک شخصیتش را پایمال و خود را تحقیر نماید. او حاضر بود به خاطر هنرش رنج بکشد و دیوانه بشود و بالاخره به خاطر هنرش بمیرد. در سن سیوشش سالگی مُرد. وقتی به زیر خاک رفت و نیست و نابود شد آنوقت جهانیان فهمیدند که چه هنرمند بزرگ و چه روح عظیمی را از دست دادهاند.
عشق و علاقه به نقاشی به تمام قلب و روحش پنجه افکنده بود. با چه شوری ۱۱ سال کارکرد. آوخ چقدر خون دل خورد. آخ که چطور از پیش پدر و مادرش طرد شد. او تحمل کرد. مقاومت نمود. جنگید؛ زیرا که میخواست هنرمند باشد. اراده کرده بود. دانسته بود که استعداد دارد. در مقابل سخنان مردم که به او میگفتند استعداد نقاشی ندارد ضعف نشان نداد؛ زیرا که میدانست با کوشش و رنج همهچیز به دست میآید. اکنون فکر میکنم من که از اوایل کودکی در ناز و نعمت غوطه خوردهام چطور میتوانم رنج مردم را درک کنم و روی کاغذ آورم. عمو علی تنها مایه امید و تسلای من است. تنها راهنمای من است؛ زیرا که تنها اوست که میداند من چه میکشم؛ زیرا آن وقتها خودش این احساس را میکرده است. او مرا تشویق میکند که ناامید نشوم و تمرین کنم.
امروز یک داستان نوشتم. پیشرفتم خیلی محسوس بود. امید فراوان دارم که عمو علی آن را بپسندد. روز جمعه برای امتحان کنکور به تهران میرود و عمو هاشم هم که ده روزشان به سر آمده امروز رفتند. بهاینترتیب بهکلی تنها خواهم شد. عمو جانهای خوب من نیستند که راهنماییم کنند. حالا میفهمم که چه قدر هر دوی آنها را دوست دارم و برای آنها ارزش قائلم.
۱۴۰۴-۱۰-۲۰
۱۴۰۴-۰۸-۱۴
۱۴۰۴-۱۰-۱۴