سفر به طهران (بخش ۱)
روزها میآیند و میروند. غروب میشود. پرندهها بهﻻنه ﺑر میگردند. ستارگان پیدا میشوند و شب میشود. صبح قبل از سپیده بیدار میشوم و از جا ﺑرمی خیزم. تاریکی غلیظ است؛ اما در انتهایش انگار سپیدی ﺑا آن قاطی شده است خیلی کم رنگ. فراموش نکنم که قرار است با مداد بنویسم در این صبحگاههای لمیدن. در این چند دقیقههایی که میخواهم حس و حال خودم را ببینم و ﺑنویسم و آماده شوم ﺑرای زندگی
شنبه بیست و یکم مردادماه ۱۳۴۰
عمو هاشم که بهتازگی از شیراز برای ده روز به اصفهان آمدهاند از جمله عموهایی هستند که من دوستشان دارم. اخلاق بخصوصی دارند، اخلاقی که خاص ایشان است. بیشتر اوقات دوستشان دارم؛ اما میشود مواقعی که بهشدت از ایشان متنفرمی گردم. عقاید خاص و جالب و مخصوص به خودشان به نظر من اندکی عجیب میرسد. ارادهای نیرومند و حافظهای قوی دارند. توجه و دقتشان به هر شی و به هر چیز جانداری قابلتوجه است. باتجربه و دنیا دیدهاند. از راهنماییمان دریغ ندارند و به سرنوشت برادرزادههایشان علاقهمندند. بهتازگی در خدمت نظاموظیفه وارد شده و نُه ماه بهعنوان دانشجوی دانشکده کشاورزی کرج در آنجا خدمت کردهاند. خاطرههای فراوانشان از این دوران به هوسم آورده که آرزو کنم روزی درهای پادگان به روی دختران نیز باز شود.
این عموی عزیز را سه سال پیش در طهران بیشتر شناختم و بیشتر به روحیات و نظریاتش آشنا گشتم. سه سال پیش دریکی از روزهای گرم تابستان با خانم جونم به طهران رفتم. در منزل دایی جان احساس غربت و ناآشنایی مینمودم. چهره پسرداییها و دخترداییام برایم ناآشنا و بیگانه بود. رفتار طهرانیها برای دختر کوچکی چون من (نُه یا دهساله بودم) تازگیِ عجیب و دردآلودی داشت. دیوارها، فرشها، سنگها، آجرها، گلها و گیاههای خانهشان از خود میراندم و دردم میآورد و بالاخره این درد به گریهام وامیداشت.
دم درگاه اتاقشان نشسته بودم. بغضآلود و اخمکرده نگاهی قهرآلود بهطرف مریم افکنده و احساس نموده بودم که اشکهایم آرام توی چشمهایم جُم میخورند و میخواهند بیرون بریزند. با وحشت از ضعف و سُستیام حرکتی کرده و زمزمه کرده بودم: «مریم»
- «اِ، نسرین چته؟»
- «هیچی»
و بعد گرمی لذت آلود اشکهایم را که تند تند روی گونههایم میریخت احساس کرده بودم. همانجا سرم را به چوبه در فشرده و درحالیکه میخهای آن اذیتم میکرد بلندبلند گریسته بودم. پسرداییها دویده بودند به طرفم، از چشمهای مملو از ترحم و دلسوزیشان بدم میآمد و دلم میخواست تو چشمهایشان زُل بزنم و بگویم که نمیخواهم برایم دلسوزی کنید، بروید و راحتم بگذارید، نمیخواهم دستی روی موهایم بکشید و پچ پچ کنید که «چشه؟ هان، چشه؟».
یکی از پسرداییها دستم را گرفته و برده بودم طبقه بالا به اتاق خودشان. آنقدر حرف زده که به عذابم آورده و بعد هم چند تا عکسِ منظره تو دستم چپانده و روانهام کرده بود پایین؛ و من آرام چون برهای مطیع راه افتاده و سلانهسلانه از پلهها پایین آمده بودم. چه قدر دلم خواسته بود همانجا دم پلهها، پهلوی نردهها عمو هاشم عزیزم را ببینم. موهای سیاهش را که اندکاندک کم میشد، چشمهای مهربان و رفتار و حرکات آشنایش را که برایم نعمتی بود. دلم میخواست پر بکشم و دستش را بگیرم و باافتخار از اینکه برادرزاده اویم بگویم: عمو ببریدم. نمیخواهم اینجا باشم. آنوقت عمو پیشانیم را ببوسد و با صحبتها سرگرمم کند.
در آن سفر یک صبح جمعه از روزهای خدا، با عمو اکبر و بچههایشان و عمو هاشم رفتیم باغ. عده زیادی از آشنایان و دوستانشان هم بودند. من با موهای بلندِ بافته و دامن سیاه و ساده و بلوز سفید و جورابهای بلند و کلفت و چادر گلریز زمینه سیاه، در میان خانمهای غرق در آرایش با دامنهای کوتاه و وضعیتهای عجیب و پیراهنهای رنگارنگ میدویدم، از درخت بالا میرفتم و خود را سرگرم میکردم. یا چهرهام را سخت در چادر میپیچیدم و سخنان طعنه آلود و مسخرهآمیز آنها را، زیرگرمای طاقتفرسای چادر با چشمهای مملو از اشک و قلبی شکسته، میشنیدم و مأیوس به عمو هاشم، تنها یار و یاورم مینگریستم.