درِ خانه، بیش از آنکه قطعهای از چوب و فلز باشد، «مرزِ تقدسِ خویشتن» است. وقتی این در با ضرباتِ خشم فرو میریزد، فقط چفت و بستِ یک خانه شکسته نمیشود؛ «قراردادِ نانوشتهیِ امنیتِ بشری» است که متلاشی میگردد. صحنهی شلیک، نه یک اتفاق ناگهانی در یک روزِ تابستانی، که انفجارِ یک «ساختارِ انباشتهشده از خشم» است. در پسِ این تیرباران، در مقابل چشمانِ دختربچهای که جهانِ او برای همیشه در آن لحظه «دو نیم» شد، تراژدیِ عمیقتری نهفته است: مرگِ آگاهی و سلطهی «ارادهیِ مالکانه» بر «حقِ زیستن». این واقعه را نمیتوان صرفاً در ذیلِ تیترهای حوادث بررسی کرد. اگر بخواهیم از دریچهی روانکاویِ فرهنگی و جامعهشناسیِ تروما به این ماجرا بنگریم، با پدیدهای روبروییم که در آن، «دیگری» نه به عنوان یک سوژهی مستقل، بلکه به عنوان یک «مایملک» نگریسته میشود. قاتل، پیش از آنکه ماشه را بکشد، در ذهنِ خویش، مقتول را از انسانیت تهی کرده بود. او در یک «توهمِ مالکیت» غرق بود؛ توهمی که در آن، «نه » شنیدن از سوی یک زن، نه یک حقِ طبیعی، بلکه یک «توهینِ وجودی» تلقی میشود. آناتومیِ یک خودشیفتگیِ ویرانگر در روانشناسیِ اعماق، ما با مفهومی به نام «آسیبِ خودشیفته» (Narcissistic Injury) آشنا هستیم. مردی که دست به سلاح میبرد تا «حقِ خود» را بستاند، در واقع در حالِ جنگ با واقعیتِ «عدمِ سلطه» است. او در جهانی زیسته که در آن، هویتِ مردانهاش به «تملک» گره خورده است. وقتی این تملک با نهِ قاطعانه یک زن به چالش کشیده میشود، تمامِ ساختارِ روانیِ او فرو میریزد. او برای فرار از این فروپاشی، سادهترین و وحشیانهترین مسیر را انتخاب میکند: «حذفِ فیزیکیِ منبعِ انکار». اینجا اقتصاد و سیاست هم بیتأثیر نیستند. در جامعهای که اضطرابِ معیشتی و ناپایداریِ اجتماعی، همهی لایههای روانی را تحت فشار گذاشته، «خانه» به آخرین سنگرِ امن تبدیل میشود. اما وقتی این خانه نیز به میدانِ جنگ تبدیل میگردد، یعنی «عقلانیتِ ارتباطی» به کلی رنگ باخته است. مردی که درِ خانه را میشکند، به نوعی در حالِ فرافکنیِ ناتوانیهای خود در عرصهی کلانِ اجتماعی بر روی یک هدفِ کوچک و در دسترس است. او خشمی را که از ناامنیِ جهانِ بیرون دارد، در خانهای تخلیه میکند که باید پناهگاه باشد. کودکی که قربانیِ تماشاست اما هولناکترین بخشِ این تراژدی، نه درِ شکسته یا جسدِ زن، بلکه چشمانِ دختر ۱۲ سالهای است که شاهدِ این سکانسِ هولناک بوده. اینجا ما با «انتقالِ میاننسلیِ تروما» روبرو هستیم. این دختر، صرفاً یک شاهدِ عینی نیست؛ او «صندوقچهیِ خاطرهیِ جمعیِ یک جامعهیِ خشونتزده» است. او فردا در روابطِ خود، در نگاهش به مردان، و در درکاش از عشق و امنیت، حاملِ این لحظهیِ کبود خواهد بود. این دختر، تصویرِ زندهیِ فروپاشیِ نهادِ خانواده در عصری است که ما هنوز نتوانستهایم «منطقِ گفتگو» را جایگزین «منطقِ زور» کنیم. این کودک، «نشانگانِ زوالِ اخلاقی» ماست. او باید در مدرسههایش، در کتابهایش و در جامعهاش بیاموزد که چگونه از این تروما عبور کند، اما ما به عنوان ساختارِ اجتماعی، چقدر برای ترمیمِ این روانهای زخمی سرمایهگذاری کردهایم؟ آیا جز این است که ما با نادیده گرفتنِ ریشههای این خشونت، فقط «خاک بر روی زخم» میپاشیم؟ فرهنگِ مالکیت در برابر اخلاقِ آزادی ما در فرهنگی زیستهایم که در آن «غیرت» و «ناموس»، گاهی به غلط به معنای «تملکِ مطلق» تفسیر شده است. وقتی یک جامعه به جای آموزشِ «احترام به مرزهای فردی»، به «حفاظتِ مالکانه» بها میدهد، خروجیاش همین میشود: جوانی که فکر میکند چون گلباران (یا به تعبیر استعاری، ابراز علاقه) کرده، حالا صاحبِ حق است. این نگاهِ کالایی به انسان، بزرگترین دشمنِ صلحِ اجتماعی است. ما نیازمندِ یک بازنگریِ بنیادین هستیم. نه فقط در قوانینِ بازدارنده – که قطعاً لازماند – بلکه در «مدلِ ذهنیِ» تربیتِ نسلِ آینده. ما باید به کودکانمان بیاموزیم که «عشق» یعنی «بودن در کنارِ دیگری»، نه «داشتنِ دیگری». باید بیاموزیم که «نه» شنیدن، پایانِ جهان نیست، بلکه آغازِ رشدِ عاطفی است. قاتلِ این زن، پیش از آنکه به دستِ قانون بیفتد، توسطِ «هیولایِ درونش» که همان فرهنگِ مالکیتگراست، بلعیده شده بود. او تنها یک فردِ بیمار نبود؛ او محصولِ یک «نظامِ تربیتی» بود که به او یاد نداده بود چگونه با شکست، چگونه با فقدان و چگونه با آزادیِ دیگری کنار بیاید. چالشِ ما چیست؟
میدانید که خشونت، آخرین پناهگاهِ ذهنهای ناتوان است. ذهنهایی که قدرتِ تحلیل ندارند، قدرتِ واژگان ندارند، قدرتِ «منطقِ توافق» ندارند. وقتی کلمات میمیرند، سلاحها سخن میگویند. این تیرباران، شکستِ کلمات بود. ما در این میان چه میکنیم؟ آیا ما تنها به بهتزدگی و انتشارِ خبر بسنده میکنیم
؟ این واکنشها، در بهترین حالت، «مسکنهای موقت» هستند. درمان، در اتاقهای مشاوره، در کلاسهای درس، در تولیداتِ هنری و در اصلاحِ ساختارهای اجتماعی است که «حریمِ خصوصی» را نه یک شعار، بلکه یک اصلِ خدشهناپذیرِ انسانی میداند. این زن، با تمامِ آرزوهایش، پشتِ آن در کشته شد. آن دختر، اکنون در سکوتی سنگین به آینده مینگرد. و ما؟ ما در کجای این تصویر ایستادهایم؟ آیا ما هم با سکوتمان در برابرِ فرهنگِ «مالکیتِ بر تنِ دیگری»، شریکِ این فاجعه نیستیم؟ این تراژدی، هشداری است برای همهی ما؛ برای جامعهای که هنوز یاد نگرفته است که «امنیت» از طریقِ «رعایتِ آزادیِ دیگری» به دست میآید. آیا روزی خواهد رسید که ما به جای شکستنِ درها، یاد بگیریم که برای ورود به حریمِ قلبِ دیگری، تنها و تنها باید «اجازه» گرفت و اگر نبود، «سکوت کرد و گذشت»؟ آیا آن دختر، در سالهای پیشِ رو، میتواند باز هم به «انسان» اعتماد کند؟ یا او برای همیشه، تصویرِِ آن درِ شکسته را به عنوانِ واقعیتِ جهانِ بزرگسالی حمل خواهد کرد؟