عالیشهر؛ نماد شکست شهرهای جدید
مرداد 7, 1404
در سالهای اخیر، یکی از نگرانکنندهترین آسیبهای پنهان در محیطهای کاری و حتی در مناسبات اجتماعی، گسترش نوعی ذهنیت بیمار نسبت به «قدرت» و «جایگاه» است؛ ذهنیتی که در آن برخی مدیران، کارفرمایان و صاحبان موقعیت، بهجای آنکه مسئولیت خود را در قبال انسانها بفهمند، بیش از هر چیز درگیر اثبات اهمیت، نفوذ و برتری خود هستند. در چنین فضایی، انسان دیگر «سرمایه انسانی» نیست؛ به ابزاری برای اطاعت، تأیید و تثبیت جایگاه تبدیل میشود. این همان نقطهای است که مدیریت از مسیر حرفهای خارج میشود و به نمایش قدرت، فرسایش روانی و تحقیر پنهان میرسد.
در بسیاری از محیطها، فردی را استخدام میکنند، به او وعده همکاری میدهند، اما پس از ورود، با فضایی روبهرو میشود که در آن امنیت روانی، احترام و شفافیت جایی ندارد. بلاتکلیف نگه داشتن، تغییر مداوم تصمیمها، سختگیریهای غیرضروری، تحقیر زیرپوستی، ایجاد ترس از حذف یا جایگزینی، و القای دائمی این پیام که «باید بدانی اینجا چه کسی مهمتر است»، از الگوهای رایجی است که با نامهایی چون نظم، اقتدار یا حرفهایگری پنهان میشوند. در حالی که در واقع، این رفتارها اغلب بیش از آنکه نشانه مدیریت باشند، نشانه ناامنی درونی، خودشیفتگی، ضعف شخصیت و ناتوانی در برقراری رابطه سالم انسانیاند.
از منظر روانشناسی اجتماعی، مسئله فقط به چند مدیر یا کارفرمای ناسالم محدود نمیشود؛ این رفتارها بازتاب بخشی از وضعیت فرهنگی و اجتماعی امروز ما نیز هستند. در جامعهای که عنوان، پول، مقام، تریبون و نفوذ، گاه بیش از شرافت، همدلی و انسانیت ارزش پیدا میکند، طبیعی است که برخی افراد برای حفظ جایگاه خود، حاضر شوند کرامت دیگران را قربانی کنند. این همان جایی است که روابط کاری، بهجای آنکه بستری برای رشد، یادگیری و شکوفایی باشند، به میدان رقابتهای روانی، تخریب عزتنفس و بازتولید ترس تبدیل میشوند. خطر اصلی در اینجاست که این الگوها بهمرور عادی میشوند و جامعه به جایی میرسد که تحقیر را سختگیری، بیرحمی را اقتدار و فرسودگی را نشانه حرفهای بودن تلقی میکند.
پیامد این روند فقط در حد رنج یک کارمند یا دلزدگی یک نیروی جوان باقی نمیماند. وقتی انسانیت در ساختارهای حرفهای تضعیف میشود، اعتماد اجتماعی فرسوده میشود، انگیزهها کاهش پیدا میکنند، خلاقیت خاموش میشود و بسیاری از نیروهای مستعد یا مهاجرت میکنند، یا منزوی میشوند، یا بهتدریج به افرادی بیانگیزه، مضطرب، خسته و افسرده تبدیل میشوند. جامعهای که در آن انسانها مدام تحت فشار تحقیر، بیثباتی و سلطهجویی قرار بگیرند، نمیتواند جامعهای پویا، مولد و پیشرو باشد. چنین جامعهای شاید در ظاهر شاغل داشته باشد، اما در باطن، نیروهای انسانیاش زخمی، خاموش و تهی شدهاند.
ما اگر واقعاً به آینده فکر میکنیم، باید از خود بپرسیم این جامعه به چه افرادی نیاز دارد؟ آیا به مدیرانی نیاز دارد که از ترس، اطاعت و سرکوب برای اداره دیگران استفاده کنند؟ یا به انسانهایی نیاز داریم که بالغ، متخصص، مسئول، شریف، خودآگاه و توانمند باشند؟ جامعه پویا، جامعهای نیست که در آن افراد فقط برای بقا کار کنند؛ جامعه پویا جایی است که در آن افراد بتوانند رشد کنند، یاد بگیرند، خلاق باشند، اشتباه کنند، اصلاح شوند و بدون ترس از تحقیر، تواناییهای خود را شکوفا کنند.
برای ساختن چنین جامعهای، به افرادی نیاز داریم که چند شاخص اساسی را در خود و در ساختارهای مدیریتی نمایندگی کنند: **بلوغ شخصیتی، سلامت روان، وجدان کاری، شایستگی حرفهای، همدلی، احترام به کرامت انسان، توان گفتوگو، پذیرش نقد، مسئولیتپذیری، عدالتمحوری و نگاه توسعهگرا. جامعهای که بخواهد متخصص تربیت کند، باید قبل از هر چیز، انسان سالم تربیت کند. متخصصِ بدون اخلاق، مدیرِ بدون همدلی و صاحبمنصبِ بدون بلوغ روانی، نهتنها سازنده نیستند، بلکه میتوانند بهمراتب مخربتر از افراد ناتوان باشند.
امروز بیش از همیشه، ما به تغییر نگاه نیاز داریم؛ باید بهجای ستایش چهرههای پرادعا، از انسانهای بزرگمنش، متخصص، متعادل و رشددهنده حمایت کنیم. باید بهجای بازتولید ترس، امنیت روانی را جدی بگیریم. باید بهجای ساختن نسلهای خسته، خاموش و افسرده، به فکر پرورش نسلی باشیم که امید، مهارت، قدرت تحلیل، خلاقیت، عزتنفس و انگیزه رشد داشته باشد. آینده را نه مدیران خودشیفته میسازند و نه کارفرمایانی که از تحقیر دیگران احساس بزرگی میکنند؛ آینده را انسانهای بالغ، متخصص، شریف و رشدگرا میسازند. اگر به توسعه واقعی فکر میکنیم، باید از همینجا شروع کنیم: از بازگرداندن انسانیت به متن کار، مدیریت و روابط اجتماعی.
مرداد 7, 1404
مرداد 12, 1404
اسفند 18, 1404