بهادر قائدی برازجانی
بهادر قائدی برازجانی

رؤیای ناتمام یک معلم

33 بازدید

هنوز هم هر بار که تصمیم می‌گیرم چیزی بنویسم، دستانم اندکی می‌لرزد و ترسی نامرئی سراغم می‌آید. با خود می‌اندیشم نکند نتوانم حق مطلب را ادا کنم؛ نکند حقیقت‌های تلخ و شیرینی که در لایه‌های واقعیت با تمام حواس درکشان می‌کنم، در چنگ کلمات رنگ ببازند و مبتذل شوند. هراس دارم از اینکه در بیان آنچه عمیقاً حس می‌کنم، ناتوان بمانم.

چند روز پیش یکی از دانش‌آموزان سابقم به مؤسسه آمد و خبر از تصمیم روزنامه بامداد جنوب داد؛ تصمیمی برای تهیه و تنظیم ویژه‌نامه‌ای هفتگی مختص نسل زد و این موضوع را با این مخلص در میان گذاشت. ماه‌ها پیش، گمانم در آخرین دیدار با دکتر مالک حسینی عزیز، کم‌وبیش درباره چنین ایده‌ای گفت‌وگو کرده بودیم. راستش را بخواهید، بسیار خوشحال شدم وقتی شنیدم سردبیر عزیز دکتر علیزاده، سرکار خانم غلامی و تیم خوش‌فکر بامداد جنوب عزم خود را جزم کرده‌اند تا این ایده را جامه عمل بپوشانند.

موضوع را با دانش‌آموزانم در میان گذاشتم. الحق و الانصاف، این نوجوان‌های پرانرژی و امیدوار، پای خواسته معلمشان ایستادند. تا امروز چندین یادداشت نوشته‌اند و برایم فرستاده‌اند. دست‌مریزاد دارند. چه لذتی بالاتر از اینکه ببینی دختران و پسران دوازده‌سیزده‌ساله جرئت نوشتن دارند، بی‌درنگ می‌نویسند و صدای خود را جدی می‌گیرند؟

به یاد دارم زمانی که رئیس شورای شهر برازجان بودم، ایده «خواهرخواندگی» برای شهر را مطرح کردم. با خنده‌هایی آمیخته به استهزا روبه‌رو شدم؛ گویی سخن از امری غریب و بی‌جا می‌گفتم. این تنها یک مثال است. می‌خواهم بگویم امروز، وقتی از مفاهیم نو و طرح‌های متفاوت با نوجوانان سخن می‌گویم، نه‌تنها تعجب نمی‌کنند، بلکه مشتاقانه استقبال می‌کنند.

اکنون که با خودم صادق‌تر شده‌ام و جسارت تحلیل زندگی خویش را یافته‌ام، می‌پذیرم که ورودم به شورای شهر انتخاب درستی نبود. نیت آبادانی داشتم، اما مسیر را خطا رفتم. تقدیر من با معلمی گره‌خورده بود و هست.

آنان که با رویکرد اصالت وجود ـ یا آن واژه پرطمطراق «اگزیستانسیال» ـ آشنایی دارند، نیک می‌دانند که زندگی سراسر انتخاب است. گریزی از انتخاب نداریم؛ حتی وقتی گمان می‌کنیم انتخابی در کار نیست، در حقیقت انتخاب کرده‌ایم که انتخاب نکنیم.

امروز در معلمی آرامم. آرامشی عمیق که در حضور دانش‌آموزانم به دست می‌آید. در کلاس درس، گویی رسالتم و فلسفه وجودی‌ام شکل عینی پیدا می‌کند. با هر پرسش دانش‌آموز، گل از گلم می‌شکفد. شاهد انبساط اندیشه‌شان هستم؛ چه انبساط طرب‌انگیزی!

به‌عنوان معلمی ساده، هنوز رؤیاهایی ناتمام دارم و در انتظار به ثمر نشستنشان هستم. دانش‌آموزانم را نهالانی نوپا می‌بینم که باید مجال رشد بیابند. قصد ندارم همه‌چیز را رمانتیک تصور کنم. واقعیت همیشه گل‌وبلبل نیست. گاه در قهوه‌سراهای شهر، دانش‌آموزانم را می‌بینم که برای صرف قهوه آمده‌اند و وسوسه سیگار، حجب رابطه معلم و شاگردی را کنار می‌زند. دلم می‌گیرد. با خود می‌گویم آیا من، به‌عنوان معلم در این نظام آموزشی ناکارآمد، کوتاهی کرده‌ام؟ آیا نتوانستم او را به سمت کتاب، پادکست، اندیشه و اندیشه‌ورزی سوق دهم که امروز دود را بر عطر دانایی ترجیح می‌دهد؟

بی‌تردید تحلیل این مسائل در این مجال نمی‌گنجد و نیازمند آسیب‌شناسی دقیق و حضور متخصصان است. مقصودم تنها ترسیم نمونه‌ای از وضعیت این جامعه هدف بود.

بااین‌همه، خوشحالم که شمار نوجوانانی که در پی رؤیاهای زیبای خود می‌دوند و تشنه دیده و شنیده شدن‌اند، کم نیست. تقابل و دشمنی با این نسلِ به‌ظاهر عجیب اما در حقیقت شگفت‌انگیز، راه به‌جایی نمی‌برد. باید پای صحبتشان نشست، درد دلشان را شنید. آنان آینده‌سازان این سرزمین‌اند و راهی جز آموزش نیست؛ آموزشی نوین، علمی و همسو با استانداردهای روز جهان.

بارها گفته‌ام و باز می‌گویم: رؤیای ناتمام من، دانش‌آموزانم هستند. چشم‌انتظارم ثمره تلاش‌های کوچک خود را در موفقیت‌های بزرگ زندگی‌شان ببینم. بی‌اغراق، آنان سرمایه‌های من‌اند؛ سرمایه‌هایی که مراقبتی ظریف و هوشمندانه می‌طلبند. اینجاست که پیوند آموزش‌وپرورش با رسانه معنایی جدی می‌یابد. اکنون که این قرعه به نام روزنامه وزین بامداد جنوب افتاده است، امید دارم این امانت را سالم و سربلند به مقصد برسانند.

اشتراک‌گذاری: