از بازار ابوالفتحِ کازرون تا بهشتِ موسی (ع)
۱۴۰۵-۰۳-۱۶
برازجان برای من به قشنگیِ خوردن آبِ یخ در ظهرِ مرداد است؛ همانقدر ساده و همانقدر دلنشین. قشنگیِ یک مکان یا حتی یک انسان زمانی برای ما معنای عمیقتری پیدا میکند که طعمِ دوری را چشیده باشیم، و من چشیدهام. نمیدانم متأسفانه یا خوشبختانه، اما چندین سالِ متوالی تابستان را در اصفهان گذراندهام. بیاغراق، دوری از برازجان، از خاکش، دردی است که صبرِ آدم را کم میکند و طاقت را آهستهآهسته میفرساید.
البته بودن در اینجا را با هیچ جای دیگرِ وطنم عوض نخواهم کرد؛ نه اینکه بهتر باشد، بلکه چون من اهلِ ماندنم، اهلِ ایستادن، اهلِ درست کردن، درس گرفتن و بهتر کردن. گاهی اوقات اما حسرتِ نبودِ امکاناتی را میخورم که شاید اگر بودند، پسرها و دخترها، مردها و زنهای شهرم، زندگی متفاوتی را تجربه میکردند. امکاناتی مثل داشتنِ یک منبعِ آموزشیِ بهروز و بر پایهی علمِ دنیا، نه جایی برای پول گرفتن و حرفهای تکراری زدن.
یادم میآید حدود سه سال پیش، شاید هم بیشتر، سرِ کلاسِ ادبیات در مدرسه، همین موضوع را گفتم؛ اینکه باید جوانها آموزشِ بهتری ببینند، شاید نه فقط در شهرِ ما، بلکه در کلِ کشورم. مگر میشود انسانی بدونِ دانش کاری را به پیش ببرد؟! پاسخ این بود: «دخترم، دیدگاهت خیلی ایدهآلگرایانه است.» شاید همین پاسخ لازم بود تا من، به عنوان یک نوجوان، چشم باز کنم و ببینم جهان، کشورم و شهرم قرار نبود طبقِ میلِ من حرکت کنند؛ قرار نبود به همان اندازه رؤیایی باشد که در ذهنِ من بود. شاید آن حرف جرقهای شد برای دیدنِ حقیقتِ اطرافم، اما من دست نکشیدم؛ همانطور که الان هم دست نمیکشم. من باور دارم که به عنوان عضوی از این جهان، این جامعه، این شهر و خانوادهام وظیفهای دارم؛ وظیفهی تلاش برای بهتر شدن، برای مطالعه، برای پیش رفتن و تجربه کردن.
روحِ من پر از سؤالهایی است که همیشه هم پاسخ ندارند، اما به دنبالشان هستم؛ چون معنای زنده بودن را همین میدانم: تلاش. رسیدن یا نرسیدن فرقی ندارد؛ مهم این است که دوباره تلاش کنم. اول از همه امیدوارم خودم همیشه در این مسیرِ بهتر شدن ثابتقدم باشم. بعد از آن، آرزو دارم روزی تمام نوجوانانِ سرزمینم و شهرم را در پیِ همین تلاش ببینم و سعادتِ همراهیِ آنان را با افتخار داشته باشم.