ضرورت بازتعریف جایگاه معلم
۱۴۰۵-۰۲-۱۳
مادر عزیز و مهربانم حدود ۳ سال است که درگذشته است و من اینک به یاد و حرمت او و سالمندان آسمانیشده و نیز سالمندانی که هنوز سایه پرمهرشان بر سر فرزندانشان گسترده است، یادداشت زیر را نوشتهام؛ یادداشتی که هر بار خواندن آن، مرا به روزگاری شیرین و خاطرهای فراموشناشدنی بازمیگرداند.
شنبه، هفتم بهمن ۱۳۹۱، شهر سبز یعنی شهر زیبای کازرون بودم. صبح آن روز، همراه مادرم به بازار رفتم تا برایش کفش نو بخرم. مادرم ـ که خداوند عاقبت او را به خیر کند ـ زن بسیار محجوب، قانع، نجیب و کمتوقعی است و با وجود این که بیش از ۲۰ سال از درگذشت پدر عزیزم میگذرد و سرپرستی او به عهده من است تا به حال از من تقاضای خرید چیزی نکرده است. وانگهی، هرگاه او را به بازار میبرم، باید با هزار خواهش و التماس و اصرار، چیزی را برایش بخرم؛ چرا که همواره دیگران را بر خود مقدم میدارد و از آن دست انسانهایی است که نیازهای خویش را در سکوت و بیادعایی پنهان میکنند.
آن هفته او را به بازار جذاب و خاطره انگیز «ابوالفتح» بردم تا برایش کفش بخرم، ولی مثل همیشه اکراه میکرد. در حالی که در بازار قدم میزدیم و من به انواع شیوهها خواهش میکردم و او اکراه میکرد و دلیل میآورد که چند جفت کفش نسبتاً نو دارد، به یک مغازه قدیمی رسیدیم که فروشنده آن پیرمردی بود؛ از آن پیرمردهایی که نشان دیانت و امانت و انسانیت در چهره او بسیار آشکار بود و انسان با دیدن سیمایش، بیاختیار به او اعتماد میکرد. چهرهای آرام، نگاهی نافذ و مهربان و رفتاری آمیخته با وقار و صمیمیت داشت؛ گویی سالها تجربه زندگی، در خطوط چهرهاش نقش بسته بود.
مادر را به اکراه به درِ مغازهاش بردم. پیرمرد که به سرعت متوجه آن شرایط شد، به کمکم آمد و با لهجه خاطرهانگیز کازرونی اصیل، مادرم را به درون مغازهاش دعوت کرد و او را کنار چراغ «والور» قدیمی نفتیاش نشاند؛ همان چراغی که گرمایش، فضای ساده و صمیمی مغازه را دلنشینتر میکرد و انسان را به سالهای دور میبرد.
پیرمرد با شیرینزبانی و مهارتی مثالزدنی گفت: «داستان کفش را فراموش کن، خواهرم! بیا تا برایت حکایتی از موسی (ع) را برایت تعریف کنم.»
و آنگاه شروع به داستانگویی کرد؛ چنان گرم، دلنشین و هنرمندانه که گویی سالها با قصه و حکایت مأنوس بوده است. در حالی که مادرم غرق در داستان شده بود و با تمام وجود به سخنان او گوش میداد، مغازهدار کفشها را به آرامی میآورد و یکییکی به پای مادرم میکرد. من نیز در سکوت نظارهگر این صحنه شیرین بودم تا این که ناگهان متوجه شدم مادرم نه تنها مقاومت نمیکند، بلکه همکاری هم میکند و بیآنکه متوجه باشد، کفشها را امتحان میکند و درباره راحتی یا تنگی و گشادی آنها نظر میدهد…
بالاخره یک جفت کفش که اندازه و مناسب سن و سالش بود، داخل جعبهاش گذاشت و به او داد. ساحری مغازهدار و معجزه کلیمالله و شاید هم جاذبه پیرمرد، کار خودش را کرد و مرا هم از دغدغه خریدِ کفش مادرم نجات داد. هنوز هم هرگاه آن صحنه را به یاد میآورم، لبخندی از سرِ مهر بر لبانم مینشیند و به قدرت کلام، صفای دل و هنر معاشرت انسانهای اصیل میاندیشم.
از آن به بعد آموختم که مادرم را برای خرید، به کجاها باید ببرم و قدرِ مادرم را بیشتر بدانم. آن روز برای من تنها یک خرید ساده نبود؛ درسی بود در شناخت روح لطیف مادران، درک ظرافتهای ارتباط انسانی و فهم این حقیقت که گاه یک سخن شیرین و یک رفتار صمیمانه، بیش از هر اصرار و استدلالی اثر میگذارد.
اینک داستانی را که پیرمرد با لهجه کازرونی تعریف کرد، به شکل ویرایششدهاش با هم میخوانیم:
«روزی حضرت موسی (ع) در خلوت رازآلود خویش، در حالی که با پروردگارش به مناجات و گفتوگو مشغول بود، از خدای خود سؤال میکند: «پروردگارا! آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟»
خطاب میرسد: «آری!»
موسی (ع) با شگفتی و حیرت میپرسد: «آن شخص کیست؟»
خطاب میرسد: «او مرد قصابی است در فلان محله.»
موسی (ع) که مشتاق شناختن آن مرد شده بود، عرض میکند: «آیا میتوانم به دیدن او بروم؟»
خطاب میرسد: «مانعی ندارد.»
فردای آن روز، حضرت موسی (ع) به محل مربوطه رفت و مرد قصاب را ملاقات کرد و به او گفت: «من مسافری گمکردهراه هستم؛ آیا میتوانم شبی را مهمان تو باشم؟»
قصاب با گشادهرویی و مهربانی پاسخ داد: «مهمان، حبیب خداست. لختی بنشین تا کارم را انجام دهم، آنگاه با هم به خانه میرویم.»
موسی (ع) با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب مینگریست. مشاهده کرد که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آن را نیز جدا کرد، در پارچهای پیچید و کنار گذاشت. این رفتار برای موسی (ع) اندکی سؤالبرانگیز بود، اما چیزی نگفت و همچنان به تماشا و تأمل ادامه داد.
ساعاتی بعد، قصاب گفت: «کار من تمام است؛ برویم.»
سپس همراه موسی (ع) راهی خانه شد. به محض ورود به خانه، رو به موسی کرد و گفت: «لحظهای تأمل کن!»
موسی (ع) مشاهده کرد که طنابی را به درختی در حیاط بستهاند. مرد قصاب به آرامی طناب را باز کرد و کمکم آن را شل نمود. در این هنگام، شیئی در میان توری که شبیه تورهای ماهیگیری بود، نظر موسی (ع) را به خود جلب کرد. هنگامی که تور به کف حیاط رسید، موسی (ع) پیرزنی را در میان آن دید.
قصاب با نهایت مهربانی و عطوفت، دستی بر صورت پیرزن کشید. سپس با آرامش، صبر و حوصلهای مثالزدنی، مقداری غذا به او داد، دست و صورتش را تمیز کرد و با لحنی آکنده از محبت گفت: «مادرجان! دیگر کاری نداری؟»
پیرزن نگاهی سرشار از مهر به فرزندش کرد و گفت: «پسرم! انشاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی.»
سپس قصاب، پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاد و او را بر بالای درخت قرار داد. آنگاه نزد موسی (ع) آمد و با تبسمی آمیخته به تواضع و رضایت گفت: «او مادر من است. آنقدر پیر شده که مجبورم او را اینگونه نگهداری کنم و از او مراقبت نمایم. از همه جالبتر آنکه همیشه این دعا را برای من میخواند که: «انشاءالله در بهشت با موسی همنشین شوی»!
سپس با خندهای آمیخته به شرم و فروتنی ادامه داد: «چه دعایی! آخر من کجا و بهشت کجا؟ آن هم با موسی!
حضرت موسی (ع) لبخندی زد؛ لبخندی از سرِ آگاهی و محبتی الهی. سپس رو به مرد قصاب کرد و فرمود: من موسی هستم و تو یقیناً به خاطر دعای مادر، در بهشت همنشین من خواهی شد!»
و بدینگونه، موسی (ع) دریافت که گاه راه رسیدن به بلندترین مراتب قرب الهی، نه از مسیر شهرت و قدرت، بلکه از جاده خدمت صادقانه به پدر و مادر و دعای خالصانه آنان میگذرد؛ دعایی که از دل برمیخیزد و بیگمان بر دل مینشیند و تا آستان رحمت الهی بالا میرود.»
آن روز در بازار ابوالفتح، من فقط برای خرید یک جفت کفش به همراه مادرم راهی بازار شده بودم؛ اما بعداً متوجه شدم که در حقیقت، کفش، بهانهای بود برای آموختن درسی بزرگ؛ درسی دربارهی مهر مادر، حرمت سالمندان و ارزش دعایی که از دل مادری مهربان برمیخیزد.
امروز که مادرم در میان ما نیست، هر بار که آن خاطره را به یاد میآورم، چهرهی آن پیرمرد قصهگو، چراغ والور قدیمی، بازار سنتی ابوالفتح و لبخند رضایت مادرم در ذهنم زنده میشود. آن روز بیش از هر زمان دیگری فهمیدم که گاه بزرگترین سرمایهی زندگی انسان، دعای خیر مادری است که بیهیاهو و بیادعا، همهی عمر برای فرزندانش دعا کرده است. خداوند همهی مادران درگذشته را غریق رحمت خویش گرداند و سایهی مادران در قید حیات را بر سر فرزندانشان مستدام بدارد.