بتول نجفی
بتول نجفی

از مدرسه مینا تا بالندگی آموزش دختران در زیارت

22 بازدید

در روزگاری که آموزش و درس‌خواندن در روستاها، پیش از انقلاب، هنوز فراگیر نشده بود، زیارت از این نظر جایگاهی ویژه و متفاوت داشت. نخستین مدرسه روستای زیارت «مینا» نام داشت؛ مدرسه‌ای که به همت زنده‌یاد پدرم، نجف نجفی، در سال ۱۳۱۹ در بخشی از منزل ما راه‌اندازی شد. این مدرسه پسرانه بود و هر پنج پایه ابتدایی را داشت. پدرم که تحصیلات حوزوی داشت، پس از پایان دوره طلبگی و بازگشت از نجف اشرف، با هدف باسواد شدن بچه‌های روستا و آشنا شدن آن‌ها با علم و آموزش، تصمیم گرفت این مدرسه را دایر کند.

او به همراه یکی دیگر از اهالی روستا که باسواد بود، اداره مدرسه را بر عهده داشت و آموزش در آن نیز به همان شیوه‌ای انجام می‌شد که در مدرسه سعادت بوشهر رایج بود. در مدرسه مینا فقط پسران روستای زیارت درس نمی‌خواندند، بلکه پسران روستاهای اطراف، از جمله بنار شیرین، کلل و چند روستای دیگر هم با پای پیاده به زیارت می‌آمدند تا سر کلاس حاضر شوند و درس بخوانند.

این مدرسه ۲۷ سال در همان محل فعالیت کرد و بعد از آن جابه‌جا شد و با نام مدرسه شریعتی به کار خود ادامه داد. چند سال از فعالیت این مدرسه پسرانه گذشته بود که با آمدن خانم مریم زاهدی به روستا، مدرسه دخترانه نیز دایر شد. ایشان اصالتاً اهل زیارت و بزرگ‌شده کازرون بود. من هم به همراه تعدادی از دختران روستا در کلاس‌های او درس خواندم.

در آن سال‌ها، پدرم با وجود اعتقادات مذهبی و پایبندی به سنت‌ها، از مشوقان اصلی من برای باسواد شدن بود و مادرم هم در این راه همراهم بود. برخلاف بسیاری از روستاهای دیگر که نگاه سنتی حاکم بود و درس خواندن دختران را چندان ضروری یا حتی جایز نمی‌دانستند، در روستای زیارت خانواده‌ها از باسواد شدن دختران استقبال می‌کردند و نگاه مثبتی به این موضوع داشتند.

من از همان کودکی شیفته درس خواندن بودم. وقتی پایه پنجم را تمام کردم، بلافاصله برای ادامه تحصیل به برازجان رفتم. رفت‌وآمد آسان نبود و سختی‌های زیادی داشت، اما هیچ‌کدام باعث نشد از ادامه تحصیل منصرف شوم. هنوز هم خوب یادم هست که یک روز برای امتحان نهایی باید به برازجان می‌رفتم و باران شدیدی می‌بارید. یکی از بستگان با موتور می‌خواست مرا برساند، اما شدت باران به حدی بود که ادامه مسیر ممکن نبود. ناچار شدم بقیه راه را پیاده بروم، امتحانم را بدهم و دوباره پیاده برگردم. تا این اندازه به درس خواندن علاقه داشتم.

بعد از مدتی، پدرم برای اینکه من و خانواده‌ام با آسودگی بیشتری زندگی کنیم و بتوانم تحصیلم را ادامه دهم، خانه‌ای در برازجان اجاره کرد. پس از پایان تحصیلات و گذراندن دوره تربیت معلم در بوشهر، دوباره به زیارت برگشتم و به همراه دو سه نفر از همکلاسی‌هایم، از جمله خانم الهیاری، گرگین و صالحی، به عنوان معلم مشغول به کار شدیم. نخستین حقوقی که گرفتیم ۳۰۰ تومان بود و همان حقوق اندک برای من حس شیرین استقلال را به همراه داشت.

چند سالی در زیارت تدریس کردم، اما بعد از ازدواج، همراه همسرم که او هم معلم بود، به بوشهر منتقل شدیم و ادامه سال‌های خدمتم را در مدارس بوشهر گذراندم تا اینکه پس از ۳۰ سال معلمی بازنشسته شدم. خوشبختانه من در خانواده‌ای بزرگ شدم که به درس و سوادآموزی دختران و زنان اهمیت می‌داد. در کنار درس مدرسه، تابستان‌ها هم به مکتب می‌رفتم که در خانه پسرعموی پدرم برگزار می‌شد و آنجا قرائت و حفظ قرآن را یاد گرفتم. وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که هم مدرسه و هم مکتب، هر کدام به نوعی در شکل‌گیری مسیر زندگی من نقش داشتند. این‌گونه بود که مسیر زندگی من با تاریخ تحول آموزشی روستایم گره خورد؛ من نه تنها از نسل نخست دانش‌آموزان دختر زیارت، که از پیشگامان آموزگاری در این دیار بودم که مشعل سوادآموزی را در دست گرفتند.

اشتراک‌گذاری: