جامعه 13 بازدید
«تو را چه به موتور؟»،

قصه دخترهایی که کوتاه نیامدند

بامدادجنوب_مریم خوئینی

سال‌ها موتورسواری در خیابان‌های شهر، تصویری بیشتر مردانه داشت؛ وسیله‌ای که برای خیلی از زنان نه‌تنها انتخاب معمولی برای رفت‌وآمد نبود، بلکه گاهی علاقه‌مندی به آن با جمله آشنای «موتور برای دخترها نیست» روبه‌رو می‌شد. اما شهرها آرام‌آرام تغییر می‌کنند و بعضی تغییرها از دل همین انتخاب‌های ساده و شخصی شکل می‌گیرند؛ از زنی که دوست دارد موتور سوار شود و تصمیم می‌گیرد علاقه‌اش را فقط به خاطر عرف و نگاه دیگران کنار نگذارد.

حالا در خیابان‌های بوشهر هم دیدن زنان موتور‌سوار دیگر اتفاقی عجیب و دور از انتظار نیست. تعدادشان بیشتر شده، گروه‌های دوستانه‌ای شکل گرفته و زنانی که شاید چند سال پیش با احتیاط و نگاه‌های متعجب اطرافیان روبه‌رو می‌شدند، امروز با اعتماد بیشتری موتورهایشان را سوار می‌شوند. این تغییر البته فقط درباره یک وسیله نقلیه نیست؛ بخشی از ماجرای بزرگ‌تر تغییر سبک زندگی و انتخاب‌های زنان است؛ اینکه زنان بخواهند درباره بخشی از زندگی روزمره خودشان تصمیم بگیرند و مسئولیت انتخابشان را هم بپذیرند.

در کنار این تغییر اجتماعی، بحث قانونی شدن مسیر موتورسواری زنان نیز جدی‌تر از گذشته مطرح شده است. زهرا بهروزآذر، معاون رئیس‌جمهور در امور زنان و خانواده، اعلام کرده اقدامات حقوقی و قانونی لازم برای صدور گواهینامه موتورسیکلت بانوان انجام شده و در حال حاضر مشکلی برای صدور گواهینامه وجود ندارد. به گفته او، دولت منتظر اعلام زمان آیین افتتاح صدور گواهینامه از سوی پلیس راهور و فرماندهی انتظامی است و با اعلام زمان از سوی پلیس، این موضوع اجرایی خواهد شد.

اما پشت این خبر و تغییرات رسمی، قصه‌های شخصی زیادی وجود دارد؛ قصه زنانی که خیلی پیش‌تر از آنکه بحث گواهینامه به مرحله اجرا برسد، موتورسواری را تجربه کرده‌اند، زمین خورده‌اند، ترسیده‌اند، نگاه‌های سنگین را دیده‌اند و با این حال ادامه داده‌اند.

قصه این هفته «ایران‌بانو» یکی از همین روایت‌هاست؛ روایت دختری بوشهری که علاقه‌اش به موتورسواری از کودکی شروع شد و سال‌ها بعد، با خرید اولین موتور، به یکی از آرزوهای قدیمی‌اش رسید. روایتی صمیمی از علاقه، ترس، زمین خوردن، نگاه مردم و انتخاب اینکه گاهی برای رسیدن به چیزی که دوستش داری باید کمی از مسیرهای معمول فاصله بگیریم.

برای سحر قصه از خیلی سال قبل شروع شده، از زمانی که هنوز هشت، نه سال بیشتر نداشت و یواشکی همراه پسردایی‌اش موتورسواری می‌کرد. علاقه‌ای که سال‌ها در گوشه ذهنش ماند تا بالاخره چند سال پیش تصمیم گرفت اولین موتور خودش را بخرد، آن هم بدون اینکه پیش از آن حتی تجربه جدی موتورسواری داشته باشد.

سحر می‌گوید علاقه‌اش به موتورسواری به سال‌های کودکی برمی‌گردد: «پسردایی‌ام موتورسواری می‌کرد و من خیلی دوست داشتم. مامانم هیچ‌وقت نمی‌گذاشت سوار موتور شوم، چون می‌ترسید و می‌گفت موتور خطرناک است. من هم یواشکی با پسردایی‌ام می‌رفتم موتورسواری. آن موقع هشت، نه ساله بودم.»

این علاقه با بزرگ‌تر شدن سحر هم از بین نرفت، هرچند آن زمان موتورسواری برای دخترها چندان پذیرفته‌شده نبود و به قول خودش اصلاً عرف نبود. در خانواده اما پدرش نگاه متفاوتی داشت و همیشه از یادگیری و تجربه کردن او حمایت می‌کرد. حتی وقتی هنوز گواهینامه ماشین نداشت، پدرش پشت فرمان می‌نشست و رانندگی را به او یاد می‌داد.

سال‌ها گذشت تا اینکه حدود سه سال پیش، سحر بالاخره تصمیم گرفت نخستین موتور خودش را بخرد. آن زمان موتور پاکشتی قرمز حدود ۲۴ میلیون تومان قیمت داشت. سحر پولش را جمع کرده بود و در نهایت به جای اینکه آن را صرف کار دیگری کند، موتور خرید، تصمیمی که شاید برای خیلی‌ها عجیب بود، اما برای او رسیدن به یکی از آرزوهای دوران کودکی‌اش بود.

با خنده از نخستین تجربه‌اش می‌گوید: «اصلاً بلد نبودم. روزی که موتور را خریدم، از جایی که خریدم راه افتادم و دقیقاً مثل فیلم‌ها گاز دادم و رفتم توی جدول! ولی دوباره بلند شدم و سوار موتور شدم.»

او حتی برای خرید موتور منتظر کسی نمانده بود بنا به دلیلی با نامزدش قهر کرده بود از این فرصت استفاده کرد: «تنها رفتم موتور خریدم. پول‌هایم را خودم جمع کرده بودم. از خیلی وقت قبل به آن فکر می‌کردم و بالاخره رفتم و خریدم. واقعاً وقتی موتور را گرفتم احساس می‌کردم به یکی از آرزوهای دوران بچگی‌ام رسیده‌ام.»

بعد از موتور پاکشتی، سراغ موتور بزرگ‌تری رفت؛ موتور دنده‌ای بزرگ‌تر. موتوری که انتخاب کرده بود آن‌قدر بزرگ بود که وقتی سحر روی آن می‌نشست، پاهایش به زمین نمی‌رسید. اطرافیان به او پیشنهاد می‌کردند ابتدا با موتور دیگری تمرین کند و بعد سراغ چنین موتوری برود، اما سحر تصمیم خودش را گرفته بود: «می‌گفتم اگر با موتور یکی دیگر زمین بخورم چه؟ خودم یاد می‌گیرم. من هر کاری بخواهم انجام بدهم می‌توانم یاد بگیرم. وقتی این موتور را بخرم، یاد می‌گیرم با آن برانم.»

برای خرید همان موتور حتی گوشی‌اش را فروخت و مقداری هم پول قرض کرد. بعد از خرید، فقط دو روز زمان لازم داشت تا موتورسواری با آن موتور سنگین را یاد بگیرد. اما از آنجا بود که بخش دیگری از ماجرا شروع شد؛ نگاه‌های مردم.

سحر می‌گوید برخوردها برایش همیشه یکسان نبوده است. خیلی از دخترها و زنان از دیدن او با موتور استقبال می‌کردند و حتی بعضی از دوستانش از او می‌خواستند آنها را هم سوار کند و با خود ببرد. اما در بعضی خیابان‌ها و به‌خصوص جاهایی که تعمیرگاه‌های زیادی وجود داشت، نگاه برخی مردها متفاوت بود: «یک جوری نگاه می‌کردند که انگار می‌گفتند تو را چه به این چیزها؟ سوار این موتورها می‌شوی؟ یا مثلاً موتور سنگین است، می‌آیی گاز بدهی یا می‌خواهی آن را روی جک بگذاری، زورِت نمی‌رسد.»

سحر تأکید می‌کند که اساساً آدمی نیست که با حرف مردم تصمیم بگیرد، اما ادامه می‌دهد: «وقتی این نگاه‌ها زیاد باشد، بالاخره حس خوبی به آدم نمی‌دهد.»

با این حال، این نگاه‌ها باعث نشد موتورسواری را کنار بگذارد. حتی اولین زمین خوردن جدی‌اش هم نتوانست علاقه‌اش را کم کند.

حدود شش، هفت ماه پیش، هنگام حرکت در خیابان، خودروی جلویی ناگهان ترمز کرد. سحر هم اشتباهی ترمز جلو را گرفت، چرخ‌های موتور قفل شد و موتور سر خورد و روی زمین افتاد. موتور آن‌قدر سنگین بود که خودش نمی‌توانست آن را بلند کند.

با خنده تعریف می‌کند: «کلاه‌کاسکت سرم بود و هرچه داد می‌زدم یکی بیاید کمکم، کسی صدایم را نمی‌شنید. بعد از چند دقیقه خسته شدم و همان‌طور افتاده بودم و موتور روی من بود. بالاخره چهار، پنج نفر آمدند و بلندم کردند. یک طرف بدنم هم کبود شده بود.»

اما واکنش سحر بعد از حادثه شاید از خود حادثه جالب‌تر باشد: «همه می‌گفتند خودت خوبی؟ من می‌گفتم خودم به درک، موتورم! موتورم چیزی نشده باشد! این‌قدر که موتورم را مثل بچه‌ام دوست داشتم.»

مادرش هم احتمالاً بعد از این حادثه دوباره همان نگرانی قدیمی را به یاد آورده بود، اما سحر می‌گوید واکنش خانواده برایش قابل توجه بود. حتی وقتی زمین خورد، کسی نگفت باید موتور را کنار بگذارد. خودش هم اعتقاد داشت زمین خوردن بخشی از مسیر یادگیری است: «هرچند بار زمین بخوری، بیشتر یاد می‌گیری. وقتی کاری را انتخاب می‌کنی، باید تبعاتش را هم قبول کنی.»

در نهایت اما ماجرای توقیف موتور و مشکلاتی که بعد از آن برایش پیش آمد، باعث شد موتور سنگین دنده‌ای را بفروشد. موتورش مدتی در پارکینگ بود و وقتی برای تحویل گرفتن آن رفت، به گفته خودش در اثر ماندن زیر آفتاب و باران آسیب دیده بود. همین اتفاق باعث شد تصمیم بگیرد فعلاً سراغ موتورهای بزرگ نرود.

حالا دوباره یک موتور طرح وسپای قرمز دارد؛ موتوری کوچک‌تر و کم‌حاشیه‌تر که به گفته خودش کمتر در چشم است.

موضوع دیگری که سحر با جدیت دنبال می‌کند، گرفتن گواهینامه موتورسیکلت است. او می‌گوید مرتب پیگیر این موضوع است و منتظر فراهم شدن امکان قانونی صدور گواهینامه برای زنان است.

به اعتقاد سحر، افزایش تعداد زنان موتور‌سوار باعث شده نگاه جامعه هم به‌تدریج تغییر کند: «فرهنگ‌سازی باعث می‌شود اتفاق‌های خوبی بیفتد. اگر همان دخترهایی که سه سال پیش شروع کردند، به خاطر سختی‌ها و نگاه مردم کنار می‌کشیدند، شاید امروز این همه خانم راحت موتورسواری نمی‌کردند.»

او از جمع‌های دوستانه زنان موتور‌سوار هم می‌گوید، جمع‌هایی که به گفته خودش روزبه‌روز بیشتر می‌شوند. «همین دیشب کنار یکی از نمادهای بوشهر، چند خانم با موتورهایشان جمع شده بودند و یک اکیپ تشکیل داده بودند. دیدن این صحنه واقعاً جالب بود.»

به نظر سحر، خواسته اصلی این زنان چندان پیچیده نیست: «اینکه گواهینامه را زودتر بدهند و بعضی آقایان هم بپذیرند که قرار نیست همه چیز فقط برای مردها باشد. خانم‌ها هم حق دارند انتخاب‌های خودشان را داشته باشند.»

او البته منکر خطر موتورسواری نیست. اتفاقاً خودش بیش از هر کسی این خطر را تجربه کرده است. اما معتقد است خطر نباید بهانه‌ای برای حذف یک انتخاب باشد.

توصیه‌اش به دختران جوان هم از همین نگاه می‌آید: «وقتی چیزی را دوست داری، فقط به خاطر اینکه مردم می‌گویند عرف نیست یا مال دخترها نیست، بی‌خیالش نشو. ادامه بده. وقتی تعداد آدم‌هایی که یک چیز را می‌خواهند زیاد شود، کم‌کم جامعه هم با آن کنار می‌آید. همین می‌شود فرهنگ‌سازی.»

سحر حتی درباره آینده و احتمال مادر شدن هم نگاه روشنی دارد. می‌گوید اگر روزی دختر داشته باشد، مانع علاقه او به موتورسواری نمی‌شود: «اگر دخترم دوست داشته باشد موتورسواری کند، نمی‌گویم نکن چون خطر دارد. هر کسی دوست دارد یک جور زندگی کند. شاید دختر من هم دوست داشته باشد موتورسواری کند. من نباید جلویش را بگیرم؛ به شرط اینکه مسئولیت و خطر انتخابش را هم بشناسد.»

شاید برای سحر، قصه موتورسواری فقط قصه یک موتور و خیابان نباشد؛ قصه انتخاب است، انتخاب چیزی که دوستش دارد و تلاش برای اینکه به خاطر نگاه دیگران از آن دست نکشد. خودش هم می‌گوید از کودکی یک علاقه داشته و سال‌ها طول کشیده تا بتواند آن را زندگی کند. حالا فقط یک خواسته دارد: اینکه انتخاب زنان، هرچه باشد، پیش از آنکه با «نمی‌شود» روبه‌رو شود، با فرصت تجربه کردن همراه باشد.

 

اشتراک‌گذاری:

نظرات

نظر خود را بنویسید

نام و ایمیل اختیاری هستند. فقط نظر شما ضروری است.